اين برنامه در کنگره هشتم (1919)
تصويب شد.
22 مارس 1919
13- در مورد مذهب، حزب کمونيست روسيه
به فرمانهايی که هم اکنون جدايی دين از دولت و جدايی آموزش از دين را الزامی
ساخته است قناعت نخواهد کرد. اينها معيارهايی است که دموکراسی بورژوايی نيز در
برنامه خود میگنجاند، هرچند به علت پيوندهای بیشماری که سرمايه را وابسته به
تبليغات مذهبی میکند، هرگز قادر به اعمال آنها نبوده است.
حزب کمونيست روسيه بر اين باور است که
تنها واقعيت يافتن فعاليت آگاهانه و منظم اجتماعی و اقتصادی تودههاست که به
نابودی کامل تعصبات مذهبی منجر خواهد شد. هدف حزب اين است که پيوندهای بين طبقات
بهرهکش و سازمان تبليغات مذهبی را نابود کند و در عين حال، با سازماندهی وسيع
علمی – آموزشی و ضد مذهبی به تودههای زحمتکش کمک کند تا ذهن خود را به راستی از
قيد تعصبات مذهبی برهانند. با اين همه، کاملاً ضروری است که از اهانت کردن به
عواطف مذهبی افراد، که تنها به تشديد تعصب مذهبی منجر میگردد، خودداری شود.
خردمندانه است
هر کس آن را می شناسد،
هر کس
آن را می فهمد،
سهل و
آسان است
تو که بهره کش نیستی،
می توانی آن را دریابی،
ترا سزنده است،
پس از آن آگاه شو
بی خردان بی خردانه اش می خوانند
پلیدان پلیدش می دانند
ولی دشمن پلیدی و بی خبری است
بهره کش آن را تبه کاری می شمرد
ولی ما میدانیم
پایان تبه کاری است
دیوانگی نه،بل
پایان دیوانگی است.
چیستان نه ،بل
پاسخ چیستان ها است.
این است آن ساده ترین چیز
که کار بستنش دشوار است.
سیاست گریزی بدان معنا نیست که دانشجو از
مطالبات سیاسی جدا شده است.
بلکه معنایش آن است که توانسته اند مطالبات
را از او پنهان کنند.
بنابر این دانشجو هنوز یک نیروی سیاسی بالقوه
است.
وباید به او کمک کرد تااز این مطالبات آگاهی
یابد.
بيشتر مردم فكر مي كنند، كارگران فقط كساني هستند كه در
كارخانجات و كارگاه ها كار مي كنند. بهمين دليل است كه در روز جهاني كارگر، فقط
كارگران كارخانجات، آْنهم با مشكلات خاصي در مراسم شركت مي كنند.
در جامعه اي كه مفت خوري و پشت هم اندازي جاي كار را مي
گيرد. كارگران از هويت، ارزش و رسالت خود خبر ندارند. دوست دارند، ميرزا بنويس
فلان اداره و پادوي آْژانس املاك باشند، تا از رفاه و احترام بيشتري در جامعه
برخوردار شوند. بعبارت روشن تر، كارگران از شغل خود خجالت مي كشند و از هويت خود
غالبا فرار مي كنند.
دليل اصلي اين مسئله اين است كه واژه كارگر خوب تعريف نشده.
بدين ترتيب بايد بدون حاشيه رفتن بايد گفت: هر كس كه مجبور است براي امر معاش كار
كند و حقوق بگيرد، كارگر است. بهمين دليل، از يك استاد دانشگاه گرفته تا يك رفتگر
كارگر محسوب مي شوند.
سی رايت ميلز، جامعه شناس ماركسيست آمريكايي، كارگران را به
دو دسته يقه سفيدها (كارمندان) و يقه آبي ها (كارگران دستي) تقسيم مي كند. براي
توضيح بيشتر مي توانيم بگوييم منظور از يقه سفيدان و يقه آبي ها، كارگران فكري و
كارگران دستي است كه اكثر مردم بخاطر نفوذ فرهنگ طبقه مسلط از آن بي اطلاع هستند.
بنظر من، اگر ما بجاي واژه كارگران، از واژه زحمتكشان
استفاده كنيم مسئله روشن تر مي شود. چون يك كارمند، پرستار، حتي دكتر و مهندس هم،
براي رسيدن به تخصص و هم كار پيداكردن و انجام وظيفه رنج فراواني را تحمل مي كنند
كه كارگران دستي از آن بي خبرند.
جان كلام اينجاست كه جامعه سرمايه داري منكر طبقات و مبارزه
طبقاتي است. "لوكاچ" نظريه پرداز بزرگ ماركسيست، در كتاب ارزشمند خود،
تاريخ و آگاهي طبقاتي مي نويسد: سرمايه داري اگر ماترياليسم تاريخي را قبول كند،
طناب دار را به گردن خود انداخته.
بهمين دليل است كه هميشه بجاي استفاده از عبارت طبقه كارگر
يا واژه طبقه از واژه هاي كلي مردم، وطن، وطن پرستي يا حقوق بشر موردنظر خود
استفاده مي كند. او از انقلاب كبير فرانسه كه تولد بورژوازي است تا امروز مرتب
شعار مي دهد كه "همه در مقابل قانون مساوي هستند". "رزا
لوگزامبورگ" نظريه پرداز ماركسيست قرن نوزدهم مي گويد: آزادي بدون تساوي دروغ
است. "جرج اورول" نويسنده طنزپرداز انگليسي هم معتقد است: همه در مقابل
قانون مساوي هستند. اما بعضي مساوي ترند!!
بطوركلي، در جامعه طبقاتي، طبقه مسلط براي تداوم سلطه خود
به ارعاب و مغزشويي طبقات مسلط مي پردازند و بهمين دليل است زحمتكشان سعي دارند،
با نوكري، جاسوسي، درس خواندن و كسب مدارج علمي و هر دوز و كلكي شده به طبقه بالاتر
بروند. زنده ياد دكتر اميرحسين آريانپور هميشه مي گفت: در جامعه سرمايه داري
روشنفكران و متخصصان را براي نوكري طبقه حاكم تربيت مي كنند.
اهميت كار در زندگي انسان تا حدي است كه "انگلس"
مي گفت: كار انسان را ساخت. بعبارت دقيق تر انسان تمام معلومات خود را مديون كار
است. گذشته از نياز مادي، از نظر رواني هم انسان به كار احتياج دارد. بيكاري بجز
لطمات مادي، لطمات رواني هم دارد. بطوركلي در بيكاري و بيگاري يا انجام كارهايي در
شان ان، انسان تحقير مي شود و از نظر جسمي و رواني صدمه مي بيند. زماني كه يك
ليسانس مديريت مجبور است مسافركشي كند، فشار شديد رواني را هم بايد تحمل نمايد. در
پيشرفته ترين كشورهاي سرمايه داري به غير از لشكر انبوه بيكاران، مردم مجبورند به
كارهايي دون شان خود بپردازند كه با صدمات جسمي و رواني شديدي همراه است.
احساس اينست، خلاقيت و ارضاء شغلي يا لذت از كار از حقوق
مشروع انساني است كه در جامعه سرمايه داري اثري از آن نيست. يك دلال و بسياري از
مشاغل كاذب و انگلي ممكن است درآمد زيادي داشته باشند، اما بجز از ايجاد آسيب هاي
اجتماعي، خود آنها نيز از شغل خود چندان راضي نيستند و غالبا احساس خستگي جسمي و رواني
مي كنند. يك خياط، نانوا، نجار و مكانيك حتي يك سلماني چون حاصل كار خود را مي
بيند و متوجه نياز جامعه به آن هم هستند سلامت روان و آرامش وجدان بيشتري از
صاحبان ثروتمند مشاغل كاذب دارند.
سرمايه داري فكر مي كند كه با سوء استفاده از پيشرفتهاي علم
و فناوري مي توانند مبارزه طبقاتي را از بين برده يا كاهش دهند، در حاليكه تجربه
نشان داده جايگزين كردن كامپيوتر و ربوت و غيره بجاي كارگران فقط لشگر بيكاراني كه
ماركس از آنها بعنوان موتور مبارزه طبقاتي ياد مي كند، شدت مي دهد. جامعه اطلاعاتي
كه امثال "بيل گيتس" ثروتمندترين مرد دنيا، چون بهشتي از آن ياد مي كند
همين جهنمي است كه انسان را در معرض نابودي قرار داده.
سرمايه داري جهاني هميشه چماق بيكاري را بالا سر زحمتكشان
آماده دارد تا نيروي كار خود را به حداقل بهاء بفروشند. مثلا اصغر كارگر مكانيك
محل ما، حداقل روزي ده تا دوازده ساعت كار مي كند و بعد هم بايد از گيشا به خانه
خود در اسلامشهر برود. او هر وقت فرصت كند، نشريات ورزشي مي خرد و مي خواند. با
كارگران ديگر در مورد فوتبال بحث مي كند. اصغر نه از حقوق كار خبر دارد، نه از روز
كارگر و مسائل كارگري. بزرگترين آرزوي وی، قهرماني تيم مورد علاقه اش است كه هر
وقت مسابقه دارد براي تشويق به استاديوم مي رود. يكبار آنقدر داد زده و تيم را
تشويق كرده بود كه صدايش گرفته بود. يكبار هم با هواداران تيم رقيب كتك كاري كرده
بود و سر و صورتش زخمي شده بود.
رضا كارگر افغاني و معتاد است. سواد كه ندارد هيچ شناسنامه
هم ندارد. با عصبانيت مي گفت همه ما افغانيها را دزد و آدم كش و قاچاقچي مي دانند،
مگر شما نداريد. خوب من هم مثل خيلي ديگر از شدت بدبختي و فكر و خيال معتاد شدم.
بخدا يك كارگر ايراني من را معتاد كرد ...
بطوركلي جنبش هاي كارگري تا امروز به اين دليل شكست خورده
اند كه ابعاد جهاني نداشته اند. در حاليكه نظام سرمايه داري دقيقا يك شبكه جهاني
است و جهاني عمل مي كند. اما انترناسيونالسم پرولتري هنوز تشكيل نشده و سرمايه
داري جهاني از يك طرف با استفاده از ابزارهاي فرهنگي، فني، اقتصادي، سياسي حتي
نظامي خود، نفوذ خويش را گسترش مي دهد از طرف ديگر به سركوب و تخريب جنبش هاي مردي
مي پردازد.
پيروزي راست افراطي در پيشرفته ترين كشورهاي سرمايه داري
جهان چون آمريكا، انگليس، فرانسه و ايتاليا و فروپاشي اتحاد شوروي و بلوك او نمي
تواند سرمايه داري را از بحران ساختاري خود كه مدتي است شروع شده نجات دهد.
جنگ اول و دوم جهاني و ساير كودتاها و جنگ هاي منطقه اي كه
هنوز ادامه دارد، براي نجات سرمايه داري از بحران ساختاري خود است. سرمايه داري
وحشي مدتي است كه دست به تهاجم گسترده اي براي نابودي دنيا زده. رهايي بشر همان
است. مانيفست مي گويد: كارگران جهان متحد شويد.
درال کوزنس
برگردان:
رنوا راسخ
انقلابات، بزرگترین آزمون برای ایده های انقلابی، برنامه ها و
افرادی است که این ایده ها را حمایت می کنند. رفقایی
که در جهت فهم مراحلی که در یک انقلاب به وقوع می پیوندند به مطالعه ی انقلابات می
پردازند اگر انتظار داشته باشند که شرایط انقلابی نوین دقیقا به مانند انقلابات
قبلی صورت پذیرد، ناکام و ناراضی خواهند شد. وظیفه ما این است که یک
روش تجزیه و تحلیل مناسب برای شرایطی که برایمان روشن و آشکار نیست، بکار گیریم. تئوری تغییر
بنیادین جامعه ، با در نظر گرفتن ماهیت شرایط واقعی، صرفا یک مدل مطلق یا دگمی که
هر لحظه بکار گرفته شود نیست. متاسفانه ، هنوز وجود دارند افرادی که خود را
انقلابی دانسته و سعی دارند که شرایط فعلی را در مدل [انقلابات گذشته] جای
دهند. آنها از تشخیص این مساله باز می مانند که یک تجزیه و تحلیلی که مناسب یک
زمان و مکان بود، بیشتر از آن قابل اعتبار [ در زمان ما] نیست چراکه شرایط
عینی تغییر کرده است.
سرمایهداری رخ میدهد. کی و کجا این اتفاق میافتد؟ سرمایهداری شبح خود را بر همه جا میافکند: نوعی خودانتقادی از نقایص پایهای سرمایهداری که معتقد است جامعه مدرن میتواند بهواسطه برقراری و تثبیت نظامهای مختلف اقتصادی پساسرمایهسالار بهتر از اینها عمل کند. این شبح انتقادی قد علم میکند تا تن سرمایهداری را به لرزه اندازد، آنهم درست زمانی که ـ در دورههای بحران همچون اکنون ـ کاپیتالیسم هواداران خود را از خود میراند. کارل مارکس با بیانی شاعرانه این شبح را کابوسی نامید که دست از سر سرمایهداری برنمیدارد.
امروز آن بهاصطلاح بحران مالی یک دردنشان است. بیماری نهفته در پسِ آن همانا سرمایهداری است: نظامی اقتصادی که از مجادلات و ستیزههای مخرب و ریشهدار به سود تولید و توزیع کالاها و خدمات خود بهره میگیرد. کارگر و کارفرما برای چرخیدن چرخهای اقتصاد نیاز به همکاری متقابل دارند، و اینهمه در حالیکه آنها دشمن قسمخورده همیشگی یکدیگرند که درگیریها و کشمکشهای مقطعیشان به بحران میانجامد. این وضعیت امروز ماست. همچنین سرمایهداری کارفرمایان را در پیکارهایی بیپایان با و علیه یکدیگر درگیر میکند که ما آنها را «رقابت آزاد» مینامیم. رقابت آزاد نیز بهطور مقطعی به صورت بحرانها و درگیریها فوران میکند و امروزه شاهد چنین اتفاقی هستیم.
نزاع کارگرـکارفرما در سقوط پیشروی سرمایهداری جهانی امروز موثر بوده است. در دهه ۱۹۷۰، کارفرمایان راهی برای متوقف کردن افزایش آهسته و پیوسته دستمزد کارگران یافتند. کارفرمایان دستمزد کارگران خود را از طریق منابع شغلی بیرون از مرزها در جهت دریافت دستمزد پایینتر، از طریق کشاندن زنان آمریکایی به سمت نیروی کار، با جایگزینی کامپیوترها و ماشینهای دیگر به جای کارگران، و با جذب مهاجرانی با دستمزد ناچیز، پایین آوردند. تو گویی آنها حتی سرگرم تولید کالاهایی مفت و صلواتی بودند. نتایج چنین برخوردی قابل پیشبینی بود. از طرفی سود شرکتها سر به فلک کشید (بهعلاوه، کارگران گرچه یک قران بیشتر نمیگرفتند، تولید بیشتری میکردند). از طرف دیگر، پس از چند سال، دستمزد راکد کارگران کمتر از آنی بود که آنها قادر به خرید محصول پرورشیافته کار خود باشند. با فرض چگونگی ساز و کار سرمایهداری، کارفرمایانی که قادر به فروش همه تولیدات خود نبودند کارگران خود را بیرون میکردند و البته چنین کاری تنها مشکل را وخیمتر میکرد.
بدینقرار در دهه ۱۹۷۰، بحرانِ دیگرِ سرمایهداری به عنوان رکودی سخت و طاقتفرسا سر برآورد. اما آن بحران بسیار زودگذر بود چرا که سرمایهداری آمریکایی راهی برای تعویق و تاخیر انداختن آن پیدا کرد: عرضه وامهای کلان. از آنجا که کارفرمایان در جلوگیری از بالا رفتن دستمزدها موفق عمل کرده بودند، تنها راه برای فروش محصولِ تا همیشه افزایشیافته این بود که به کارگران وام دهند تا آنها بیشتر خرید کنند. شرکتها و موسسات بهرههای کلان و سرسامآور خود را در خرید اوراق بهادار جدیدی سرمایهگذاری کردند که توسط وامهای کارگران، وامهای خودبهخودی و قرضهایی از نوع کارت اعتباری بر میگشت. بنابراین دارندگان چنین اوراق بهاداری در بخشی از مبلغ ماهیانه کارگران که از آن وامها حاصل شده سهم داشتند. در واقع، بهره مازادی که از پایین نگهداشتن دستمزد کارگران بهدست آمده بود حالا برای کارفرماهایی که از طریق بازگرداندن بخشی از آن بهرهها به صورت قرض، به کارگران، پول کلانی به جیب زده بودند کارکرد مضاعفی داشت. عجب سیستمی!
به تعویق انداختن راهحل منطقی بحران دهه ۱۹۷۰، صرفاً مسیر را برای بحرانی بهمراتب بزرگتر و عمیقتر فراهم کرد. بالا رفتن و رواج وامگیری مصرفکنندگان در دهه ۱۹۸۰، ۱۹۹۰ و از سال ۲۰۰۰، بهخصوص در دنیای اقتصاد آزاد و فارغ از نظارت دولت ریگان و بوش موجب فساد و بهرههای اضافی ناشی از سودجویی شد (بازار موجود دود میشود و اموال و داراییهای واقعی به هوا میرود). همچنین از دیگر اثرات چنین بحرانی وجود میلیونها تن آمریکایی با وامها و قرضهای غیرقابلجایگزینی است. از سال ۲۰۰۶ پرتلاطمترین وامگیرندهها- یا همان فرودستان- دیگر نمیتوانند بدهی خود را صاف کنند. با این توصیف، این خانه مملو از کارتها و برگههای وام و قرض و بدهی رو به اضمحلال است و بنابراین از پایبست ویران است.
همچنین رقابت میان شرکتها، موسسات و بنگاهها نیز به نوبه خود در بروز این بحران دخیل است. در حالیکه برخی بانکها با اختصاص بهرههای چشمگیر برای وام دادن به کارمندان و کارگران هول میزنند، دیگر موسسات و بنگاههای وامدهنده میترسند که نکند بانکها این بهره و سودها را برای غلبه بر آنها [در مقام رقیب اقتصادیشان] به کار گیرند. بنابراین آنها نیز برای «وام دادن به مصرفکنندگان» هول میزنند. تلاش برای افزایش ارزش پول تا بتوان چنین وامهای سودمندی را به کارمندان و کارگران داد، بدینصورت ظاهر شد که وامدهندگان استفاده بسطیافته از اشکال جدید اسناد مالی، عمدتاً اوراق بهادار، را از طریق الزام بدهی به خود برمیگردانند (یعنی همان اوراق بهاداری که صاحباناش بخشی از بازپرداخت بدهی کارمندان را از طریق آن دریافت میکنند). وامدهندگان آمریکایی این اوراق بهادار را به صورت جهانی میفروشند تا از پول نقد تمام جهان بهرهبرداری کنند. بدینترتیب همه جهان به سمتوسوی وابستگی به یک گرداب مهیب کشیده میشود: سرمایهداری آمریکایی قدرت خرید کارمندان و کارگران خود را با وامهای پر هزینه سر پا نگاه داشته، زیرا که دیگر دستمزد آنها را افزایش نمیدهد. موسسات و شرکتهای رقیب (همچون فیچ، مودی، استاندارد، پور و ...) همینطور سرسری و بیدقت میزان مخاطرهآمیز بودن این اوراق بهادار را برآورد میکنند. این شرکتها بر سرِ پیروزی در معامله میان وامدهندگانی رقابت میکنند که نیازمند مراتب بالایی جهت فروش اوراق بهادار برگشتی هستند. وامدهندگان خصوصی و عمومی در سراسر جهان از طریق خرید اوراق بهادار برگشتی آمریکا با یکدیگر رقابت میکنند، چرا که این اوراق تقریباً جزو اوراق بدون مخاطرهاند و در عینحال بیشترین میزان سود را میپردازد. رقابت موسسات و شرکتها و نزاع کارگرـکارفرما ــ که هر دو هسته اصلی و تشکیلدهنده سرمایهداری هستند ــ یکی از علل اصلی «بحران مالی» امروزه بوده است. هرگونه پرسش از نقش سرمایهداری، چه رسد به زیر سوال بردن آن، نزد رهبران آمریکا غیرقابل پذیرش است. کاملا به عکس، هدف «سیاستهای» رهبران آمریکایی در درجه اول و بیش از هر چیز حفظ و بقای سرمایهداری است ــ آنهم بهطور گستردهای از طریق مسئول دانستن و پاسخگو نگاهداشتن کاپیتالیسم در قبال بحران اخیر، سوای بحثها و مناقشات عمومی و در نتیجه به دور از کنش سیاسی. با اینهمه این بحران، همچون بحرانهای دیگر، یکبار دیگر شبح مارکس را پیش میکشد؛ کابوس سرمایهداری. این شبح دو پیام اساسی و واضح دارد:
۱. بحران مالی امروز جهان ناشی از هسته اصلی و تشکیلدهنده نظام سرمایهداری است.
۲. حل و رفع واقعی بحران جاری مستلزم تغییر آن عناصر تشکیلدهنده است تا جامعه را فراتر از کاپیتالیسم ببریم.
منبع : mrzine.monthlyreview.org
مهدی الله یاری
مارکس سرمایه داری را نه به منزله ی پایان تاریخ و نه به منزله ی شکلی از
جامعه ی مطابق با طبیعت انسانی (همچنان که اسمیت و ریکاردو و... دانسته اند) بلکه
چونان یک شیوه ی تولیدی تاریخاً گذرا تحلیل کرده است که تضادهای درونی آن به امکان
سقوطش می انجامد. کمونیسم به مثابه ی آلترناتیو مارکسیستی حرکتی عملی ست که از دل
اشکال زندگی اجتماعی برخواهد خواست. مارکس با زدودن رازهای راز باوری و بدون آنکه
به انکار آن دست زند، شیوه ی رهایی انسان را به دست خود انسان نمودار ساخت. اما حل
یا منحل شدن بسیاری از مسائل و دوگانه ها در درون جامعه ی از خود بیگانه، تنها به
نحوی مبهم و با دشواری بسیار قابل تصور است و این خود پایه ی بسیاری از اندیشه های
مدافع وضع موجود، آنارشیستی، پوچ گرایانه و اندیشه هایی است که برون رفت از این
اتمسفر حامل گازهای نابود کننده ی انسانی را غیرممکن می دانند.
کمونیسم معمای تاریخ را گشوده است و خود را راه حل آن می داند. مارکس توانایی
این را یافت که در نقد از مذهب، دولت، فلسفه و اقتصاد سیاسی مسئله را در شکلی
ارائه کند که راه حل عملی آن قابل تشخیص و فهم باشد. لبه ی برنده ی مارکسیسم در
ماتریالیسم تاریخی، در تحلیل علمی مارکس از سرمایه داری و نظریه اش درباره ی سیاست
انقلابی قرار دارد و در راستای آن درک خلاق ِ واقعیت و تکامل آن در ارتباط با
تئوری انقلابی و پیوند آن با جنبش وسیع ترین توده ها، به رهبری کارگران و زحمتکشان
از اهمیت بی اندازه ای برخوردار می گردد. فهم درست جهان به ویژه فهم جهان تاریخی و
اجتماعی ِ انسان شرطی لازم برای محقق شدن عملی انضمامی و موفق است که تغییر دادن
جهان را مدنظر دارد. آن چه که در این میان در ارتباط با واقعیت و عمل سیاسی به
موازات این بینش انقلابی مطرح می شود را می توان به دو دیدگاه تقلیل داد:
الف ـ دیدگاه افق گرا که انقلاب را تحولی پروسه مند و بیرون آمده از دل
تضادهای جامعه می داند و پیشرفت و تکامل را در حل این تناقضات. در این دید، تحلیل
و پراتیک انقلابی در یک بستر از پایین شکل می گیرد و معنای صحیح خویش را پیدا می
کند.
ب ـ دیدگاه آرمان گرایانه که انقلاب را تحولی می داند حامل کلیاتی چون رهایی،
آزادی، انسانیت که باید تحقق پیدا کند. در واقع مقوله های ذکر شده به عنوان آرمان
انقلاب، چون جوهری (در معنای هگلی آن) در نظر گرفته می شود که باید به سمت آن حرکت
کرد.
آن چه که در زیر می آید نقد بررسی و رجحان دهی به این دو دیدگاه است، همبسته
با سوسیالیسم که هر یک می تواند (و قطعاً) منش مبارزاتی و تعین سیاسی متفاوتی را
حادث گرداند.
1ـ به نظر نگارنده تفاوت اساسی این دودیدگاه به منشاء تضادهای در نظر گرفته
شده از سوی آنها برمی گردد. این که تضاد رانه ی انقلاب و تحول را تضاد درون واقعیت
در نظر گیریم و یا تضاد ذهن و واقعیت. تعریف آرمان هایی در ذهن و حرکت به سوی آن
ها، تضادی است که ذهن ما با واقعیت ایجاد می کند و این به صرف این که تضاد ذهن ما
با عین است، تضاد میان این که جامعه چگونه است و چگونه باید باشد، است، قابل حل
نیست. مگر این که تضادهای واقعی رفع شده باشند. مارکس در دست نوشته های 1844 می
گوید: «حل تضادهای نظری فقط با ابزارهای عملی، تنها از طریق انرژی عملی انسان ممکن
است. بنابراین حل این تضادها با هر وسیله
ای فقط به عنوان مسئله ی شناخت ممکن نیست. حلشان مسئله ی واقعی ِ زندگی است». درک
دیالکتیکی ِ واقعیت قادر است در چارچوب وضع موجود امور، امکاناتی را برای تغییر
پیدا کند، گرایش هایی را درون موقعیت حاضر (به تعبیر لنین) کشف کند که به دیگرگون
شدنش خواهد انجامید. سوسیالیسم فقط آرمان نیکی نیست که از اذهان رویاچینان خوش نیت
تراوش کرده باشد. سوسیالیسم یک مفهوم ذهنی نیست که به تمامی ساخته ی تصورات باشد.
از یک سو سوسیالیسم از دل سرمایه داری بیرون آمده است و وارث آن است و از سوی دیگر
باید مخالف و متضاد آن باشد. ارائه ی هر مفهومی از سوسیالیسم و راه رسیدن به آن،
به جز بر پایه ی این تضاد اساسی و لزوم غلبه بر آن نوعی ماجراجویی و دور شدن از
واقعیات و انقلابی گری ِ انتزاعی است. کنش سیاسی باید خود را بر آن چه به گونه ای
عینی امکان پذیر است مستقر کند (افق گرا بودن) نه بر تخیلات و حسن نیت هایی که از
مغز متفکر می تراود.
2ـ نقد آرمان گرایانه از وضع موجود، نقدی اخلاقی را دربرمی گیرد. نقدی که
صرفاً وضع موجود را در مقابل وضع ایده آل می گذارد، در جهتی که قابل ترجیح است.
سوسیالیسم را به مثابه ی یک هدف در نظر می گیرد که باید به آن رسید، به مثابه ی یک
جوهر و ذات که همه چیز به سمت آن روان است. لیکن از سوی مارکس هدف سوسیالیسم انسان
است. سوسیالیسم به خودی خود هرگز نه به
معنای تحقق زندگی انسانی بلکه شرط چنین تحققی بوده است. آرمان گرایی موضوع و محمول
را باژگونه می کند و این یعنی ایدئولوژی در معنای آگاهی کاذب آن. آرمان گرایی
همچون مذهب تبدیل مفهوم تاریخی رهایی به مفهوم اخروی و صرفاً معنوی و ذهنی آن است.
3ـ این تبدیل کردن تضاد درون واقعیت به تضاد ذهن و عین و برداشت از سوسیالیسم
و آزادی و برابری به عنوان جوهر، به اتوپیاگرایی می انجامد. اتوپیا دقیقاً چیست؟
اتوپیای امروز تاریخ فرداست. اتوپیا به طور اخص به معنای ناکجا است. چیزی است که
در هر تاریخی و در هر گونه شرایط تاریخی، « بیرون از تاریخ» قرار دارد. اتوپیا
تاریخ را که عبارت از حرکت و دیالکتیک تقابل هاست، با متمایل کردن به سوی هدفی
ثابت و ایستا نفی می کند. هر نوع دریافتی از تاریخ که تقابل ها را سرکوب کند، دریافتی
متناقض و درون تهی یا اتوپیایی است. اتوپیا صرفاً امکان بالقوه ای است که تحقق آن
مستلزم وجود شرایطی ست که شاید در آینده به وجود آیند. این رویکرد آرمان گرایانه
وجه علمی مارکسیسم را در محاق فرومی برد و همچون جامعه شناسی طبیعی از اتوپیا آغاز
می کند و هدف را نقطه ی آغاز خود قرار می دهد. این بارزترین علامت متافیزیک است و
این یعنی تبدیل مارکسیسم به ایدئولوژی و تهی کردن ماهیت علمی ِ آن. زمانی که
تضادها، تضادهای درون واقعیت باشند راهبردها و تعلیمات از بررسی ِ شرایط محیط کسب
می شوند و می توانند از شب ِ امکان به صبح فعلیت درآیند.
4 ـ برآیند دیالکتیک مارکس برخلاف دیالکتیک غایت گرای هگلی از پیش مقدور نیست.
هر تلاشی برای انجام هدفی که در نظر داریم هم موجب تغییر خود به مثابه ی سوژه و هم
موجب تغییر هدف به مثابه ی ابژه می شود. تصور ایستایی و جوهرمحور آرمان گرایی، به
ناتوانی در درک این تغییرها و انعطاف ها و تحلیل واقعیت منجر می شود و عامل یک
جبرباوری ِ هگلی می گردد که نتیجه را حتمی می پندارد. بنابراین از فهم مبارزه ی
طبقاتی که عامل اصلی ِ آگاهی ِ طبقه ی کارگر (به قول لنین) و عامل اصلی شایسته
ساختن طبقات فرودست ِ جامعه برای ساختن جامعه ی نوین (به قول مارکس) است عاجز می
ماند و در نهایت در دام یک نخبه گرایی غیردموکراتیک و یک حرکت از بالا می افتد.
مارکس از تغییر تدریجی هر فرد به دست خود سخن نمی گوید. چرا که او نشان می دهد
ماهیت انسانیت مجموعه ای از روابط انسانی است. هدف مارکس را نباید چیزی کمتر از
مبارزه ی جمعی دانست. این در تقابل بنیادین با ایده ی خودرهایی طبقه ی کارگر و افق
حرکت از پایین مارکسیستی قرار دارد. از سوی دیگر این ناتوانی در پاسخ گویی به امر
سازمان دادن سوسیالیستی از پایین، انجام انقلاب را به یک رستاخیز سوسیالیستی ِ جهانی
و خارج از کنترل انسانی و به آینده احاله می کند.
5 ـ مارکسیسم مخالف هر نوع جبرگرایی ِ مکانیستی و یا خطی است. بنابراین
مارکسیسم به عنوان یک دانش برای هر موقعیت جدید نیاز به یک تحلیل جداگانه بر پایه
ی قوانین و اصول اساسی دارد. یک سو نگر نبودن مارکسیسم ماهیت ویژه ی آن است.
قوانین جهت کلی را نشان می دهند ولی حرکت آن ها را در هر موقعیت مشخص بایستی بررسی
نمود. دیدگاه افق گرا سعی بر این دارد که با تحلیل مشخص از شرایط مشخص، شکاف های
اجتماعی، تعارضات طبقات و نقش آن ها در قدرت و سیاست و جهت گیری ِ جامعه، خواسته های
عینی ِ طبقات زحمتکش و... را تحلیل و شناسایی کند و با تبیین راهبردی، راههای مشخص
را به سوی خواسته های مشخص بپیماید و این که وظیفه ی خود را حل تضادهای واقعاً
موجود در جامعه تعریف می کند و انقلاب را در خدمت آن قرار می دهد، فارغ از آرمان
گرایی ِ غیرمدرن اسطوره گرای کلیشه پرور (که در نهایت آرمان تبدیل به روکشی
ایدئولوژیک می شود برای توجیه هر آن چه هست).
با آغاز سال تحصیلی ، و در ادامه ی
بازداشت ها ، احضارها ، بازپرسی ها و دادگاه های فرمایشی ِ متعدد ِ بسیاری از
رفقا در طول تابستان ،اکنون دانشجویان آزادی خواه وبرابری طلب در شهرستان های
مختلف به خصوص اصفهان با موج جدیدی از احضاریه ها و تهدید های حاکمیت مواجه
شده اند. بیانیه های پی در پی و تجمعات اعتراضی دانشجویان در سراسر ایران در حمایت
از دانشجویان بازداشت شده در جریان برگزاری مراسم روز دانشجو در زمستان سال گذشته
، طرح سرکوب گسترده ی رژیم را با شکست مواجه ساخت . همین امر خشم و
کینه ی آنرا برانگیخت تا از آغاز سال جاری تا کنون ، ده ها دانشجو را از شهرهای
مختلف مانند تبریز ، مشهد ، اصفهان و... را احضار و یا بازداشت کند بلکه
شاید آنچه را بر پرچم ها نقش بسته بود اکنون بر دل ها بجوید. تداوم سرکوب دانشجویان
آزادی خواه شهرهای مختلف ایران در سایه ی سکوت سرکوب وار رسانه های راستگرا ،
هوشیاری ما را می طلبد تا دریابیم موج سرکوب پایان نخواهد پذیرفت مگر آنکه
به دست ما پس رانده شود. اما نکته ی جالب توجه در اینجاست که پس از شکست ِ سرکوب
فیزیکی و بازجویی های طولانی برای پرونده سازی ، تلاشی مذبوحانه برای پرونده سازی
در فضای مجازی برای دانشجویان آغاز گشت.
هرکسی که با توجیهات حاکمیت برای
سرکوب ِ مخالفین خود اندک آشنایی داشته باشد ، نیک می داند که نخستین و
بهترین حربه برای تحمیل حبس های طولانی مدت به مخالفین، اتهام وابستگی به اپوزوسیون
خارج کشور است. از همان آغاز انبوهی از شایعات ملفوظ و مکتوب در مورد وابستگی به
اپوزوسیون خارج کشور براه افتاد.از یکسوی برخی از عناصر موجود در احزاب وابسته به
چپ سنتی و ارتجاعی، همان اتهامات بی پایه و اساس ِ وزارت اطلاعات را در لفافه ی به
ظاهر نقد ، تکرار کردند.آنها در رقابت میان نیروهای مختلف اپوزوسیون ، در تلاش
برای جلب نظر دانشجویان به حزب مطبوع خود ، سعی کردند وانمود کنند که برخی از
دانشجویان وابسته به حزب ِ رقیب ، دیگر دانشجویان را فریفته اند و سرکوب را محصول
اشتباهات و خطاهای ایشان قلمداد کردند. اما رقابت های حزبی کودکانه ی آنها نتیجه
ای جز رسوایی و فضاحت مضاعف برای نیمچه فرقه ی خود نداشت. برخی نیز تلاش کردند تا
سرکوب دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب را شکست و نابوی آنان قلمداد کنند ، غافل
از اینکه جنبش همچنان زنده و پا برجاست و تداوم بازداشت ها نشان از ترس حاکمیت
برای رشد این جنبش دارد. عده ای دیگر از این فرقه ها ، با تقلید مضحک از بیانیه
های اعلام موجودیت دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب ، سعی کردند تا یک جنبش
دانشجویی را در فضای مجازی ، بدون هیچ عینیتی در درون دانشگاه، شبیه سازی
کنند. این دسته که در تمامی این سالها هیچ گونه موجودیتی در داخل دانشگاه
نداشته و ندارند و همیشه مانند سایه هایی در فضای مجازی در رفت و آمد بودند ،
اکنون با تصور اینکه سرکوب حاکمیت ، عرصه را برای ابراز وجود بی خطر ِ
آنها گشوده است ، تلاش می کنند تا خود را به دروغ آلترناتیو ِ دانشجویان
آزادی خواه و برابری طلب معرفی کنند. اما جنبش دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب زنده ، عینی و
واقعی است و هیچ خیال خامی نمی تواند نقش واقعیت را ایفا کند. جنبش دانشجویی در
ذات خود علنی است و به مشتی وبلاگ مجهول و بدون اسم تقلیل نمی یابد.
جنبش دانشجویان آزادی خواه
وبرابری طلب بارها اعلام کرده اند که به هیچ جریان درون حاکمیت و یا اپوزوسیون
خارج از کشور وابسته نیستند.اکنون نیز استقلال خود را بار دیگر از تمامی احزاب
تاکید و اعلام خواهیم کرد و از آنان می خواهیم تا با انتساب کاذب این جریان به خویش
، موجب بی مسئولیتی در قبال دانشجویان نشوند. بدیهی است که این گفته به
معنای نفی ِ کسی یا خصومت با جریان خاصی نیست. دانشجویان آزادی خواه و برابری
طلب، قطب چپ جنبش دانشجویی در ایران هستند و تلاش می کنند تا مطالبات آزادی
خواهانه طبقه ی کارگر یعنی اکثریت جامعه ی ایران را در درون دانشگاه
نمایندگی کنند. با این حال باید از یک مغلطه جلوگیری به عمل آورد. استقلال
دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب بدان معنا نیست که الزاما فرد فرد ِ فعالین این
جنبش ، عاری ازهرگونه علاقه به جریان های سیاسی روز هستند . اما در عین حال این
علایق و گزینش های فردی ، منعکس کننده ی خط مشی سیاسی کلیت جریان نیست و تمامی
تصمیم گیری ها به صورت دموکراتیک صورت می گیرد. ما به آزادی تحزب ، بیان و عقاید
معتقدیم و نمی توانیم در همان راستای استبداد ، عقاید اعضای خود را تفتیش و
یا سرکوب نماییم. البته فعالیت های آنان اگر ماحصل تصمیمات اتخاذ شده ی جنبش نباشد
، ما مسئولیت سیاسی آنرا نخواهیم پذیرفت و اگر در تقابل با اهداف ما باشد ، از فرد
خاطی خواهیم خواست تا میان فعالیت در قالب یک جریان دانشجویی علنی ومستقل و فعالیت
متباین با آن، یکی از انتخاب کند. فعالیت در این مجموعه ، نه به صورت عضویت دریک
تشکیلات بلکه به صورت اتحاد حول پرچم آزادی خواهی و برابری طلبی در تمام دنیا است
که همین هدف مشترک گام های ما را به سوی افق سیاسی سوسیالیسم ، همسو خواهد نمود.
از تمامی رسانه ها و فعالین آزادی
خواه در عرصه سیاست می خواهیم تا فرصت پرونده سازی و شایعه پراکنی برعلیه
دانشجویان را به عناصر مشکوک و وابسته ندهند. هم ماهیت این عناصر بر ما معلوم است
و هم طرح شکست خورده ی وزارت اطلاعات مبنی بر آنکه دانشجویان آزادی خواه و برابری
طلب را شاخه ای از احزاب اپوزوسیون قلمداد کنند. این احزاب که در یک برهه ی تاریخی
، مانند دانشجویان طیف ِ دانشجویی چپ رادیکال ، دعوی گریز از محدودیت های
نظری چپ سنتی را داشتند ، جهت اتهام زنی برای حاکمیت بهترین گزینه محسوب می شدند.
این همسویی در نقد ، مغلطه ی حاکمیت برای اتهام زنی است ، پس نباید فریب این مغلطه
را خورد. اتهاماتی که در بازجویی ها با تفتیش عقاید ، شکنجه و تهدید بر دانشجویان
وارد آمد و تلاش شد تا به کلیت یک جنبش تعمیم یابد ، اکنون به همان صورت ، توسط
برخی هوچی گران تکرار می شود. این دروغ پراکنی ها ، برای ضربه به اپوزوسیون
نیست بلکه برای عقیم ساختن چپ دردانشگاه و افزایش هزینه ی فعالیت دانشجویان
صورت می پذیرد. بنابراین ما دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب ، خارج از رقابت های
درون اپوزوسیون ،ضمن اعلام استقلال و عدم وابستگی به کلیه احزاب اپوزوسیون خارج از
کشور ، از تمامی دانشجویان و فعالین آزادی خواه در تمامی جهان دعوت می کنیم تا از
این جریان چپ دانشجویی حمایت کنند و این دعوت را حجتی بدانند بر استقلال جریان چپ
دانشجویی که همچنان راسخ و استوار به پیش می رود.
زنده باد آزادی و برابری
دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب
برای کارگران نیشکر
هفت تپه،ایرانخودرو وعسلویه، برای مقاومت و خواست های انسانی شان.
ماشین در روابط سرمایه دارانه ی موجود، کارخانه
ها را به سربازخانه های حقیقی بدل می کند. در آن جا کارگران بدون رضایت خود زیر
فرمان اربابان و نمایندگان آنان که مجری قدرت تسلط مستقیم اربابان بر کارگران
هستند قرار دارند. در سرمایه داری، کار چیزی جز ماشین
تولیدکننده ی ارزش اضافی برای ارباب و کارفرما نیست. در این سیستم از
کارگر سلب مالکیت شده است تا طبقه ی مالکان و کارفرمایان و بورژواها وجود داشته
باشند. کارگر تنها مالک نیروی کارش می شود که برای حیات و ادامه ی معیشتش چاره ای
جز فروش آن ندارد. همین که کارگران به عنوان مزدور در جریان کار داخل شوند، از نظر
سرمایه دار دیگر جزوی از سرمایه را تشکیل می دهند که درست مانند دیگر عوامل و
ابزارهای کار، از عوامل تقویتی سرمایه اش به شمار می روند. این استثمار کارگر از
سوی کارفرما در پرتو طولانی بودن ساعات کار روزانه، دستمزدهای بسیار کم و قدرت
تولیدی افزایش یافته یعنی تراکم کاری، به دست آمده است. به نحوی که کارگر همه ی
قوای خویش را از دست می دهد. در جامعه ی سرمایه داری یک طبقه ی مرفه به فراغت نمی
رسد مگر آن که توده ها را مجبور کند که در سراسر زندگانی خود کار کنند. مارکس می
گوید: «در عمل، قدرت سرمایه دار یعنی قدرت یک اراده
ی خارجی است که فعالیت کارگران را تابع هدف خویش می کند. پس مدیریت سرمایه
داری باطناً دوگانه است. زیرا کار مورد نظر از یک سو کاری اجتماعی است که هدفش
ایجاد محصول است و از سویی دیگر هدفی شخصی دارد و آن عبارت است از به کار انداختن
سرمایه و نزدیک کردن آن به سود. اما صورت مدیریت سرمایه داری، صورتی
مستبدانه است. این استبداد به تدریج که تعاون در مقیاس وسیع تری
توسعه می یابد صورت های خاصی به خود می گیرد.» در نتیجه هر گونه آرامش، استحکام و
امنیت وضع کارگر از بین می رود.
کارگر همواره زیر این تهدید دائمی قرار دارد که
سرمایه دار پس از گرفتن ابزارهای تولیدی از دست او مبادا وسیله ی معیشت را از وی
دریغ دارد. بدینسان سپاه ذخیره ی صنعتی که تجلی ِ نهایی اش در سپاه بیکاران
است به موازات افزایش ثروت اجتماعی و افزایش تعداد طبقه ی کارگر، توسعه می
یابد. هرچه سپاه ذخیره (کارگران بیکار) نسبت به سپاه فعال (کارگران مشغول به کار)
بیشمارتر باشد، تعداد بیشمار مردمانی که بی نوایی آنان رابطه ی معکوس با کارشان
دارد بیشتر خواهد شد.
قدرت توانایی و استبداد اربابان بر کارگران
کارخانه که زاییده ی توسعه ی کار صنعتی در مقیاس وسیع و لزوم ایجاد مدیریت و
مراقبت است لزوم این امر را در پی دارد که مراقبت بی واسطه و دائمی بر کارگران
منفرد و گروه های کارگری از این پس به عهده ی نوع خاصی از مزدوران گذارده شود.
مدیریت توده های کارگری که همه با هم زیر فرمان سرمایه ی واحد کار می کنند، درست
مانند یک سپاه به افسران ارشد (مدیران) و درجه داران (مراقبان، سرکارگران و حراست
کارخانه) نیازمند است و اینان در جریان کار به نام سرمایه بر کارگر فرمان می
رانند. کار مراقبت بدین سان وظیفه ی مختص و انحصاری این گروه را تشکیل می دهد. این گروه مزدوران در خدمت سرمایه اند و
به اصطلاح عوامل اجرایی سرمایه را تشکیل می دهند.
نباید در چاله چوله های اقتصاددانان نظام سرمایه
داری حاکم و ایدئولوگ های سرمایه سالار اسلام سیاسی بیفتیم و همگام با آنان این
نابسامانی ها و هرج و مرج ها و پایمالی حقوق انسانی را ناشی از عدم توسعه و سوءِ
مدیریت و عواملی از این دست بدانیم چرا که: استثمار، خشونت و هرج و مرج ذاتی
سرمایه داری اند.
طبقه ی کارگر بر اثر یک تحول مدت دار به وحدت
خواهد رسید، تحولی که در ضمن آن دعوت به استیفای حقوق خویش، نقش مهمی را بازی می
کند. این دعوت عامل مهمی است برای تبدیل کردن آنان به «شما» یعنی به «یک توده ی
انقلابی متحد». در تشکیل آگاهی طبقاتی کارگری، مبارزه برای حقوق نقش مهمی بازی می
کند همچنان که «نیاز به زندگانی بهتر» که کارگران از آن محرومند، در این میان نقش
داشته است. این نیاز هنگامی بر کارگران به نحوی روشن آشکار می گردد که آنان زمان
طولانی کار را که برای تولید حداقل معیشت خود احتیاج دارند با جلال و شکوه
بورژوازی فارغ و آسوده، مقایسه کنند. به استناد مانیفست کمونیست مارکس و انگلس
طبقه ی کارگر یعنی طبقه ای که بتواند در مسیر منافع کارگران قدم بردارد فقط هنگامی
که به نحوی قطعی ساخته می شود که علاوه بر نقش واحد و مشترک در تولید (که همه ی
کارگران دارند) و دارا بودن منافع اقتصادی مشترک (که همه ی کارگران دارند)، از
همبستگی طبقاتی نیز برخوردار باشند. پس آن چه باید مدنظر کارگران و فعالین کارگری
و کمونیست ها باشد، این است که: باید بین کارگران همبستگی برقرار
باشد و این همبستگی باید در تمام سطوح ایجاد گردد.
صالح
دنیوی
میلاد عمرانی
ویژگیهایی سوژگی از منظر نیچه را می توان ذیل
خطوط عمده زیر فهرست نمود:
1- از دید نیچه خواست قدرت اراده اصل
و مصدر نیروی انسان در تمامی کنشهای وی است. شناخت نیز به مثابه یکی از جنبه های
گوناگون کنش بشری از این خواست تاثیر میپذیرد. از این روی معرفت برای ما همواره
نوعی برداشت مقطعی از جهان است که بر مبنای تسلط بیشتر بر جهان و در جهت
ارضای نیازهای ما شکل می گیرد. لذا
نیازهای ما همواره بر شناخت ما تاثیر می گذارند.
2- شناخت
به کارگیری استعارات مورد خواست (محبوب) ماست. سه مرحله استعاری برای شناخت قابل
تصور است: مرحله استعاری تصویری، مرحل استعاری صوتی (نامیدن) و مرحله استعاری
مفهومی (دستیابی به مفهومی برای مدلول).
اکنون به بررسی این ویژگی ها از منظر مارکس میپردازیم:
ویژگی نخست: از دید مارکس نیز حاصل اندرکنش سوژه (انسان) با
ابژه ( طبیعت ) ضمن روند پراکسیس، همواره انطباق نیازهای آدمی با امکانات موجود در
طبیعت است. مفهوم نیاز (Need) از جمله مفاهیم بنیادین در معرفت شناسی و وجود
شناسی مارکس است. از دید وی شناخت ما در نخستین گام تنها به متعلقات نیاز ما معطوف
میشود. به بیان دیگر آنچه التفات ما را برای شناخت پدیده ها به سمت آنها معطوف می
کند، نیازهای ماست. در این معنا، مارکس بر خلاف نیچه بر تاثیر گذاری نیازها بر
شناخت ما تاکید نمیکند، بلکه تنها بر تاثیر نیازها ما بر التفاتیت ما نسبت به
متعلقات شناخت تاکید دارد. به بیان یهتر این نیازهای ما هستند که ما را نسبت به
متعلق شناختی خاص معطوف مینمایند، اما پس از این مرحله نیازهای ما تاثیری بر روند
شناخت ندارند.
ویژگی دوم: از دید مارکس شناخت عبارت است از انطباق ذهن و
عین شناخت ضمن روند پراکسیس. از همین روی در این شناخت بلاواسطه نمیتوان جایگاهی
برای استعاره و خواست قدرت به مثابه عنصر نظام دهنده این استعارات یافت. اما در
انتقال این معرفت به دیگر انسانها میتوان مضامین اندیشه نیچه مبنی بر وساطت
استعارههای سه گانه را لحاظ کرد. در باب همین مورد اخیر نیز می باید خاطر نشان
ساخت که از دید مارکس، این استعارات به دلیل عینیات اجتماعی انسان در هر عصر خصلتی
نسبی پیدا میکنند و نه بر مبنای خواست قدرت در مفهوم نیچهای که ملهم از دقایق
شخصی است. به بیان دیگر اگر استعارات و خواست قدرت را بر پایه مضامین انسانشناختی
مارکس بررسی کنیم درمیابیم که این امور یا بر مبنای سرشت ثابت و یا بر مبنای سرشت متغیر
بشر شکل میگیرد. لذا بخشی ازاین خواست که معطوف به نیازهایی نظیر ارضا میل جنسی و
تداوم بقاست خصلتی ثابت و فراتاریخی و
قسمتی که مربوط به جایگاه کار در نزد انسان است خصلتی متغیر، تاریخی و مشروط به
شرایط عینی اجتماعی حیات آدمی را داراست. این امر بدان معناست که امکان انتقال
معرفت میان آدمیان حاضر در یک عرصه اجتماعی وجود دارد و تنها زمانی روند این
انتقال گرفتار اغتشاش میگردد که شرایط اجتماعی نظاممند کننده این استعارات
متفاوت باشند.
در نتیجه این بررسی ویژگیهای اصلی سوژه نیچهای، که قابلیت جذب در نظام
اندیشه مارکس را دارا هستند، عبارتند از:
1- سوژه بر مبنای نیازهای خود معطوف به متعلق شناخت میگردد، اما این نیازها
در روند شناخت ،انطباق سوژه و ابژه، نقشی ایفا نمیکنند.
2- سوژه از طریق بکارگیری استعارات دانش خود را منتقل مینماید. این استعارات
توسط خواست بشر نظام مند میشوند. خواستی که از یک بخش ثابتِ همگانی و یک بخش تغییر
یابنده ضمن روند کار و مشروط شده توسط عینیت اجتماعی – تاریخی تشکیل شده است.
مهدی اللهیاری
نویسندگان دوره ی روشنگری فرانسه یعنی همان متفکران بورژوازی نوپای قرن هفده میلادی مفهوم طبقه را در معنای تقسیم بندی از علوم طبیعی اخذ نمودند و واژه ی رده را که دال بر تقسیم عمودی جامعه بود به کار می بردند. اما باید گفت از نیمه ی دوم قرن هفدهم بود که در انگلستان تعریف طبقه به مفهوم امروزی خود نزدیکتر شد همگام. با تکامل علوم طبیعی و رشد صنایع، واژه و مفهوم طبقه در آثار نویسندگان دایرة المعارفِ (فرانسه) برای خود پایگاهی به دست آورد. به ویژه رشد سرمایه داری و رواج نظراتِ فیزیوکرات ها در همان دوره موجب رونق کاربرد واژه ی طبقه در علوم اجتماعی و سیاسی گردید. از دید فیزیوکرات ها ــ که زمین را منبع ارزش در جامعه می دانستند ــ جامعه به سه طبقه تقسیم می گردید: تولید کننده، صاحب زمین و طبقه ی خنثی. تمام کسانی که با کارخانه و صنایع سروکار داشتند چه کارگر روزمزد و چه سرمایه دار جزءِ طبقه ی خنثی بودند. در نتیجه ی تکامل صنعت و رشد سرمایه داری چنین درکی از تعریف طبقه در ارتباط اقتصاد کشاورزی رها گردید. به نظر آدام اسمیت (1723 تا 1790) جامعه ی سرمایه داری در حال دگرگونی به سه طبقه ی عمده بود: کارگران، سرمایه داران، مالکان بزرگ زمین. تا آن زمان و تا قبل از انقلاب فرانسه در آثار هیچ یک از نویسندگان اشاره ای به اختلاف و جنگ طبقاتی میان طبقات سازنده ی جامعه دیده نمی شود. در انقلاب فرانسه که انقلابی علیه نظم قدیم فئودالی با شرکت طبقات مختلف جامعه با علایق اقتصادی مختلف بود، واژه و مفهوم طبقه و جنگ طبقاتی به کرات به کار رفت. دوره ی پس از انقلاب فرانسه تا انقلاب 1848 را می توان دوران پختگی و تکامل مفهوم طبقه دانست زیرا در این دوره درست هماهنگ با رشدِ صنایع و طرح مسائل ناشی از برخوردِ منافع کارگران و سرمایه داران واژه ی طبقه از طرف هر دو گروهِ متخاصم با روشنی و آگاهی بیشتری به کار برده می شد. این دوره مقارن است با رشد جنبش های سوسیالیستی در کشورهای اروپای غربی و از آن جمله است: مارکسیسم.
مارکس و طبقه
در بافت نظریه ی مارکس یک طبقه ی اجتماعی ــ اقتصادی طبقه ای از مردم است که نقش مشترکی به عنوان مولفه ی ساختاری جامعه ای معین ایفا می کند. به دیده ی مارکس به لحاظ تاریخی، تمایز طبقاتی صرفاً با ظهور محصول اضافی که ناشی از تکامل نیروهای تولیدی است، پدیدار می شود. طبقات صرفاً بر حسب فرآیند تولید تعریف نمی شوند بلکه آن را باید در ارتباط با تولید اضافی و به ویژه در ارتباط با کنترل و تخصیص محصول اضافی تعریف کرد. بنابراین در یک جامعه ی خاص، شیوه ی تولید (نیروهای تولیدی به همراه مناسبات تولید) جامعه است که ریز طبقات آن را تعیین می کند و نه برعکس. یعنی صرفاً با ملاحظه ی تجریدی خصوصیات اقشار یک جامعه ی معین نمی توان تعیین کرد کدام یک از آن اقشار اجتماعی از ارکان ساختاری جامعه اند. این صرفاً از طریق رابطه ی اقشار مورد نظر با شیوه ی تولید مشخص می شود. همان گونه که مارکس می گوید: شیوه ی تقسیم یک جامعه ی معین به طبقات، مخصوص مناسباتِ اجتماعی همان جامعه است. هیچ قاعده ی سرانگشتی تعریف وجود ندارد تا مشخص کند آیا رییس یک جمع مسلح که در قلعه ای سکونت دارد و از خیر سر کار اضافی تولیدکنندگان غیرآزاد و... زندگی می کند، عضو طبقه ی فئودال است یا نه. این نکته نه با مراجعه به فرهنگ لغات فنی بلکه صرفاً با بررسی انضمامی مناسبات اجتماعی ِ همه جانبه ی آن جامعه قابل حل است. به همان ترتیب بازرگانان نه صرفاً به این دلیل که داد و ستد می کنند بلکه فقط زمانی به طبقه ی جداگانه تبدیل می شوند که داد و ستد نقش معینی در آن جامعه ی خاص ایفا کند.»
بنابراین تنها در ارتباط با شیوه ی تولید است که می توان به تحلیلی انضمامی از طبقه و ساختار طبقاتی جامعه رسید. تعریف طبقه در ارتباط با فرآیند تولید (از سوی بوخارین و...) و یا تعریف کاذب وبری ِ طبقه که آن را در ارتباط با امکانات زندگی و علاقه مندی های شغلی تحت شرایط بازار کالا و کار قرار می دهد (مواردی که معلول شیوه ی تولیدند) تعاریفی تعمیم یافته نیستند و نگرشی علمی را در برنمی گیرند.
نکته ای که باید مورد دقت قرار گیرد این است که تمیز طبقات نه مبتنی بر ملاک ثروت (برداشت مائویستی) است و نه مبتنی بر ملاک شغل. زیرا که این هر دو نمود، از نتایج وضع کلی طبقه نسبت به تولید و نسبت به طبقات دیگر در داخل جامعه اند. به قول مارکس: فهم ناپخته ی عام، تمایز طبقاتی را با کوچکی و بزرگی کیف پول می سنجد. نکته ی دیگری که باید مورد توجه قرار گیرد این است که مارکس هیچ گاه تعریفی ذات باورانه و لغت نامه ای به معنای نوعی آزمایش تورنسل از طبقه ارائه نداد زیرا که این امر با روش شناسی مارکس در تضاد است. از دید مارکس تعریف طبقه چیزی جز ارائه ی شرحی از همه ی مناسبات اجتماعی تولید نیست. زیرا که ارائه ی تعریفی از طبقه به عنوان رابطه ی مستقل، مقوله ای جدا و ایده ای مجرد و ابدی، چیزی جز توهم متافیزیکی نیست.
مارکس و طبقه ی کارگر
همراه با پیدایش و توسعه ی شیوه ی تولید سرمایه داری ایده های سوسیالیستی ِ تساوی طلبانه ای که انعکاس اعتراض و مبارزه علیه ستم و استثمار و بیانگر خواستهای مبهم تساوی طلبانه ی کارگران و تهی دستان در مراحل نطفه ای شکل گیری طبقه ی کارگر بودند، آغاز به پیدایش نمودند. با انقلاب صنعتی در اواخر قرن هیجده، تضاد طبقاتی میان کارگران و سرمایه داران تشدید گردید. به موازات این تحولات عینی، از اوایل سده ی نوزده ایده های سوسیالیستی وسیعاً رواج یافت. برخی از انواع سمت گیری ها به سوی کارگران در میان ایدئولوگ ها و جنبش های سوسیالیستی پیش از مارکس را میتوان چنین خلاصه کرد:
1ـ برخی در وجود طبقه ی کارگر، موضوع خاصی برای ابراز ترحم و شفقت می یافتند و آن را دلیل روشنی برای نواقص جامعه می دانستند. مانیفست کمونیست در بخش مربوط اتوپیایی ها موضوع را بدین شیوه بیان کرده است: پرولتاریا صرفاً از دیدگاه رنجبرترین طبقه از نظر آنها موجودیت دارد.
2ـ برخی دیگر به طبقه ی کارگر به عنوان منبع سودمندی برای اعمال فشار بر قدرتهای واقعی نگاه می کردند تا آن قدرتها به وظیفه ی خود در تأسیس نظم نوین اقدام کنند. این دیدگاه آشکارا در آخرین اثر سن سیمون (سوسیالیست فرانسوی) به نام « مسیحیت جدید » دیده می شود.
3ـ برخی در وجود طبقه ی کارگر منبع ثمربخشی برای جمع آوری نیرو می دیدند. این امر برای نمونه در جنبش ایکاریای کابه (کمونیست فرانسوی) مصداق داشت که اگرچه عمدتاً از میان طبقه ی کارگر برخاسته بود اما جنبشی از آن طبقه ی کارگر نبود.
4ـ برخی دیگر کارگران را عامل ایجاد تهدید انقلابی یا ایجاد گسیختگی در وضع موجود با توسل به آشوبهای انقلابی می دانستند، تا بدین طریق بتوانند شرایط را برای به دست آوردن قدرت با توطئه ی انقلابی آماده کنند. این بخشی از سنت بابوفیستی ــ ژاکوبنی بود که به تازگی توسط بلانکیست ها و سپس توسط باکونین نمایندگی می شد.
5ـ برخی هم از سازمان یابی طبقه ی کارگر بر مبنای خواستهای صنفی حمایت می کردند یعنی افزودن بر منافع صنفی آنها در داخل جامعه، همانند اتحادیه های کارگری.
مارکس در چنین شرایطی آغاز به کار کرد. وی به جای برپاکردن فرقه ی جدید در کنار فرقه های گوناگون دیگر، برنامه ی خود را با تحلیل انتقادی آنچه در جریان بود، با مبارزات واقعی و جنبشهای واقعی و نه استدلالهای صرفاً منطقی پی افکند و برخلاف جنبشهای سوسیالیستی عصر خود که مسئله ی اجتماعی را در مقابل سیاسی روز قرار می دادند، مسئله ی سیاسی را با هدف اجتماعی ِ بنیادی تر پیوند زد.
1- تا پیش از مارکس، کار به عنوان کار برای معیشت زندگی تلقی می شد. این امر به نکات مهمی در خصوص کار به طور کلی و طبقات کارگر در معنی قدیم آن رهنمون می گشت. اما به نظریه ی طبقه ی کارگر مدرن دست پیدا نمی کرد. مارکس با طرح کار مزدوری کانون بررسی را در رابطه ی کارگر و سرمایه دار متمرکز کرد و با طرح برابرنهاد کارـ سرمایه به تأثیرات انسان زدایانه ی کار بر « طبقه ای با زنجیرهای رادیکال » که پیش از این تنها از جنبه ی اخلاقی نگریسته می شدند معنایی اقتصادی داد. بنابراین دیگر طبقه ی کارگر، فقط طبقه ی رنجبر و موضوعی برای طرح بی عدالتی و ستم نبود، بلکه طبقه ای گشت که اهرمهای کل اقتصاد را تشکیل می دهد و با اندیشه ی طبقه ای که باید مبارزه کند پیوند اندام واری دارد. مبارزه ی طبقاتی ای که تا فراسوی رابطه ی کارـ سرمایه تعمیم پیدا می کند، مبارزه ی طبقاتی که به مثابه ی یک اصل فعال تضاد درون جامعه ی مدرن را بازمی نمایاند. این بزرگترین نتیجه ی نظری مطالعات اقتصادی مارکس (تا « سرمایه » و من جمله خود« سرمایه ») است، یعنی تبدیل مسئله ی اقتصادی از حالت سوگواری یا ادعانامه ای علیه شرایط رنج (منفعل) به سازوکار محرکِ مبارزه ی طبقاتی (فعال).
2- تغییر بزرگ دیگری که از سوی مارکس به وجود آمد طرح « بیگانگی کار » بود. وی مفهوم هگلی بیگانگی را از قلمرو نظرورزانه و فلسفی خارج کرده و به متن زندگی واقعی ترجمه کرد. مارکس می گوید: ما تا کنون صرفاً به رابطه ی کارگر با محصولات کارش توجه کرده ایم اما انفصال یا بیگانگی، خود را نه تنها در نتیجه بلکه در عمل تولید، در قالب خود فعالیتِ تولیدی نشان می دهد... خصلت خارجی کار برای کارگر در این واقعیت متجلی می شود که این مال او نیست، بلکه ازآن دیگری است، به او تعلق ندارد، در آنجا او نه به خودش بلکه به کس دیگری تعلق دارد. این نوع بیگانگی ست که خاص طبقه ی کارگر است و چون کل بردگی انسان در رابطه ی کارگر با تولید نهفته است و همه ی مناسبات بردگی، حالتهای گوناگون و پیامدهای این رابطه اند رهایی جامعه از مالکیت خصوصی و... از بردگی، در شکل سیاسی رهایی ِ کارگران بیان می شود. نه به این دلیل که گویی صرفاً مسئله بر سر رهایی ِ آنهاست بلکه به این دلیل که از رهایی آنان، رهایی عام و جهانشمولِ انسان دریافت می شود.»
3- فرایافتِ دیگری که در قلب تفکر مارکس جای دارد ایده ی خودرهایی طبقه ی کارگر است. بدین معنا که سرمایه داری آن نیروی اجتماعی ای را در وجود می آورد که آن را واژگون و طبقات را ملغی کند. این نیرو طبقه ی کارگر است. این سقوط سرمایه چنان که برخی سوءِ قرائت های غایت گرایانه و مکانیستی ِ این قطعه در خود نهفته دارند، به طور خودبخودی صورت نمی گیرد. این بستگی به درجه ی تشکیلاتی و آگاهی و پراتیک طبقه ی کارگر دارد. این ایده در مقابل سوسیالیسم از بالا که فراهم شدن تغییر را در نتیجه ی فعالیت نخبگان ِ روشنگری می داند، در موضع سوسیالیسم ِ از پایین قرار دارد؛ زیرا که کارگران خودشان را با فعالیت خود آزاد می کنند. نقش تعیین کننده ی کارگران در مبارزه علیه سرمایه داری ناشی از بودنشان چنان ستم دیده ترین قشر جامعه نیست که اقشاری چون آوارگان، تن فروشان و... در یک کلام لمپن پرولتاریا موقعیتشان بسیار وخیم تر از طبقه ی کارگر است ولی این بدین معنا نیست که آنها از دیگران انقلابی ترند. برعکس شرایط زندگی لمپن پرولتاریا همواره آنان را آماده می کند تا بازیچه ی دسیسه های ارتجاعی شوند و زمینه های بکری هستند برای سربازگیری ِ جنبشهای فاشیستی. این گنجایش و استعداد طبقه ی کارگر برای الغای طبقات از موضعش در روابط سرمایه داری برمی خیزد. طبقه ی کارگر با آزادسازی ِ خود میتواند تمامی قشرهای استثمارپذیر و ستم دیده را نیز آزاد کند و از آن جمله است: زنان. رهایی زنان از رهایی طبقه ی کارگر جدایی ناپذیر است.
اما پروسه ی گذار از طبقه ای در خود به طبقه ای برای خود یعنی طبقه ای آگاه از موقعیت و منافع خود در جامعه ی سرمایه داری و آگاه از نقش تاریخی اش در سرنگونی ِ آن چگونه شکل می گیرد؟ مارکس به جای آگاهی تک تک پرولترها و میزان سواد، دانایی و آموزش کلاسیک آنها امری مهمتر یعنی باخبری از موقعیت هستی شناسانه ی خود طبقه را پیش می کشد. این آگاهی لزوماً ناشی از دانایی ِ نظری و فلسفی نیست. کارگران از منافع خود به مثابه ی یک طبقه از طریق خود مبارزه ی طبقاتی آگاه می شوند. در فعالیت انقلابی تغییر خود انسان مقارن با تغییر شرایط است. مارکس در وهله ی نخست نقش اعتصابات را در ابقا یا افزایش سطح زندگی، مهم نمی داند بلکه آنچه باعث میشود وی اهمیتی چنین عظیم برای آنها قائل شود این است که عامل قطعی در این ارزیابی تأثیر آنها در افزایش آگاهی و سازماندهی طبقه ی کارگر است. هنگامی که کارگران در اعتصابات و تجمعات درگیر می شوند و با کارفرمایان و دولت روبرو می شوند و در مسیر مبارزه ی طبقاتی گام برمی دارند، تجربه ی مستقیم آنان با جهان نگری ِ القا شده به آنان به وسیله ی نهادهای جامعه ی سرمایه داری به شدیدترین وجه برخورد می کند. باید دانست که مبارزه ی اتحادیه ای (ترید ـ یونیونی) فی نفسه هدف نیست. اتحادیه های کارگری وجود رابطه ی میان سرمایه و کار مزدوری را مسلم تلقی می کنند. آنان صرفاً در صدد بهبود موضع کارگران در آن رابطه اند. تا زمانی که طبقه ی کارگر خود را به مبارزه ی صرفاً اقتصادی محدود می کند و در پی حذف معلول ها می باشد، در معرض سلطه ی سیاسی و ایدئولوژیکِ سرمایه باقی می ماند زیرا که مبارزه ی اتحادیه ای حیاتِ روابط سرمایه داری و علتها را به چالش نمی کشد. مبارزه ی طبقاتی ِ اقتصادی درواقع گرایش ذاتی به سیاسی شدن دارد. مبارزه ی طبقاتی ِ طبقه ی کارگر هنگامی توفیق می یابد که مبارزه ی اقتصادی به مبارزه ی سیاسی یعنی به مبارزه ی طبقه علیه طبقه تبدیل شود. طبقه ی کارگر می تواند خود را فقط با تصرف قدرت، نابود کردن ماشین دولتی و استقرار شکل نوینی از کنترل دولت به دست کارگران رها سازد. جایی که طبقه ی کارگر هنوز به قدر کفایت در سازمان یابی ِ خود پیشرفته نیست که به پیکاری قطعی علیه قدرت جمعی یعنی قدرت سیاسی ِ طبقات حاکم مبادرت ورزد باید به هر حال برای این کار با تهییج دائمی علیه این قدرتها و با رویکردی خصمانه به سیاستهای طبقه ی حاکم تربیت یابد. در غیر این صورت بازیچه ای در دست آنها باقی می ماند.
سازمان یابی سیاسی طبقه ی کارگر، تشکیل یک حزب کارگران برای نیل به استقلال ِ کامل پرولتاریا از بورژوازی، ضروری است. حزب متشکل از پیشروترین و مصمم ترین افراد آن طبقه است که دارای درک روشن و علمی ِ شرایط است که در آن جنبش کارگران می تواند پیروز شود. لنین نشان داد که چنین حزبی باید ترکیبی از تعهدی محکم به اصول انقلابی با درگیری دایمی و فعال در زندگی و مبارزات طبقه ی کارگر باشد(بر خلاف احزاب سوسیال دموکراتِ اروپایی). بدین ترتیب ایده ی اساسی مارکس که طبقه ی کارگر طبقه ای برای خود شود در نتیجه ی هم کنشی ِ مداوم حزب و بقیه ی طبقه حفظ می گردد. از تفاوتهای بنیادین حزب طبقه ی کارگر با احزاب دیگر این است که بخش مزبور برای گسترده ترین وحدت ممکن کارگران پیکار می کند و درصدد است که با تقسیمات ملی و نژادی مورد تشویق سرمایه داری به مبارزه پردازد و از آن جا است که انترناسیونالها سربرمی آورند.
4- اما ایده ی اساسی دیگری که از سوی مارکس و در ارتباط با طبقه ی کارگر مطرح می شود دیکتاتوری ِ پرولتاریاست. مارکس در نامه ای به ژوزف وایدمایر به سال 1852 می نویسد: تا آنجا که به من مربوط میشود، هیچ امتیازی به واسطه ی کشف وجود طبقه ها در جامعه ی مدرن، یا کشفِ پیکار میان آنها ازآن ِ من نمیشود... کاری که من انجام دادم و تازگی داشت نشان دادن این نکته ها بود: 1ـ هستی ِ طبقه ها صرفاً وابسته به مرحله ی تاریخی ِ خاصی در تکامل تولید است. 2ـ پیکار طبقاتی به طور ضروری به دیکتاتوری ِ پرولتاریا منجر می شود. 3ـ این دیکتاتوری صرفاً پایه ی گذار به انحلال تمامی ِ طبقه ها و استقرار یک جامعه ی بدون طبقه خواهد بود». مارکس در مانیفست می نویسد: نخستین گام انقلاب طبقه ی کارگر باید پرولتاریا را به جایگاه ِ طبقه ی حاکم برکشد.» تا پیش از این انقلابها و احزاب هر کدام برای فتح این بنای عظیم دولت مبارزه می کردند. تنها انقلاب کارگری ست که تمامی نیروهای نابود کننده اش را علیه آن متمرکز خواهد کرد و دیکتاتوری پرولتاریا را چون مسیر گذار ضروری برای الغای کل ِ تمایزهای طبقاتی برقرار خواهد کرد. وجه تمایز اصلی دیکتاتوری پرولتاریا این است که دقیقاً پرولتاریایی است که چونان طبقه ی حاکم سازمان یافته است. با ظهور کارخانه های بزرگ یعنی جایی که قابلیت طبقه ی کارگر برای سازمان یابی و کنش جمعی شکل می گیرد، شوراهای کارگری سربرآوردند. ظهور شوراها نظریه ی دیکتاتوری پرولتاریا را با ایجاد شکلی از حاکمیت سیاسی که بازتابِ مستقیم قدرت کارگران در فرآیند تولید بود، تکمیل کرد و آن را فراتر از آنچه در کمون پاریس (1871) اتفاق افتاد قرار داد. دیکتاتوری پرولتاریا که تحت آن گذار به رهایی اقتصادی یعنی به سوی جامعه ی فراوانی، رهایی ساختار اجتماعی یعنی به سوی جامعه ی بی طبقه، رهایی در ساختار سیاسی یعنی به سوی جامعه ی بی دولت، رهایی زندگی اجتماعی یعنی به سوی اجتماعیت، رهایی در روابط جنسی یعنی به سوی رهایی زنان و رهایی در وضع بشریت یعنی به سوی فردگرایی ِ نوآیین امکان پذیر می شود.
زنده باد آزادی و برابری
از ورود تعدادي از فعالان دانشجويي دانشگاه اصفهان به خوابگاه ممانعت بعمل آمد ، اين دانشجويان که عبارتند از : عليرضا داودي ، مازيار معصومي ، علي اجاقي ، ارسلان صادقي ، بهزاد حکيمي نيا ، کاوه محمدي ، ابراهيم کتفمي بعضا در آغاز سال تحصيلي از سوي کميته انضباطي دانشگاه مذکور احکام متفاوتي از تعليق تا توبيج دريافت نموده اند .
شايان ذکر است جلسه تجديد نظر و رسيدگي به اعتراض دانشجويان مذکور به علل نامعلومي تاکنون برگزار نگرديده و دانشجويان نامبرده شده عليرغم شروع سال تحصيلي کماکان در بلاتکليفي به سر مي برند.
کیست که کلوپشتوک را ستایش نکند؟
ولی آیا همه آثار او را می خوانند؟ خیر
ما می خواهیم کمتر به ما احترام کنند
در عوض با تعمق بیشتری نوشته های ما را بخوانند
«لسینگ»
برونوی مقدس در این زمانه شیطان هم برای پیشبرد کارهایش
انجیل می خواند.
«مارکس»
از آن جا که حفظ استقلال پرولتاریا تنها تضمین به دست آوردن
رهبری ِ انقلاب و پیروزی در آن است، یک مرزبندی ِ قاطع را در تمامی ِ عرصه های
ایدئولوژیک، سیاسی و تشکیلاتی طلب می کند. آن چه که از سوی جانبداران اندیشه های
پادرهوای ِ راست کیش در مورد مارکسیسم ساطع می شود، پیوسته در لفافه ای زخیم
پیچیده می شود که ضریب انحراف بالایی را قرار داده است که تا حدِ مشتبه کردن ِ آن
با متضاد خویش پیش می رود و به گفته ﻰ برشت تمام جنبه های افراطی ِ سرمایه داری را به
کمونیسم نسبت می دهد. برابری در مارکسیسم را با یکسان کردن و شبیه سازی ِ انسان
ها، یکی می کند که عیناً در جامعه ﻰ سرمایه داری رخ داده است. جامعه ﻰ بورژوایی جامعه ﻰ احساس های پژمرده تمامی انسان
ها را تبدیل به فانتزی های هالیوودی و فرد را تبدیل به فانتزی ِ اتمیستی ِ
رابینسون کروزه ای کرده است. ارزش های بیگانه ای را به صورت جمعی بر انسان ها حاکم
کرده است که فرد را در پای آن ارزش های جمعی به مسلخ می برد و اتهام نابودی ِ
فردیت فرد را به پای جمع به مارکسیسم می زند. در صورتی که هدف مارکس، تحقق کامل
فردیت است که در پیوند با دست یافتن به اجتماعی ست که در آن ضرورت های تاریخی و
فراتاریخی چنان سازمان یافته اند که شکوفایی فرد و خودبیانگری و خودآفرینی ِ وی
بتواند در آن به عینیت برسد. در جامعه ﻰ سرمایه محور امروز انسان ها به درجه ﻰ از همنوایی و همشکلی
رسیده اند که فردیتشان به میزان چشمگیری نابود شده است. آنها کالاهایی هستند در
خدمت نهادهای پرتوان. این واقعیت جامعه ﻰ سرمایه داری را به سختی بتواند از کاریکاتور
سوسیالیسم ِ مارکسیستی، آن طور که از سوی مخالفان آن ترسیم شده، متمایز کرد. آنها
به جسته گریخته هایی که از ادله ﻰ مارکسیستی به گوششان خورده است متوسل شده و آن را وارونه جلوه می دهند.
کمونیسم را اتوپیا می کنند و تمامی ِ مکاشفات مارکس را بشارت های اخلاقی می
پندارند که مارکس آنها را پیامبرگونه در تمام عمر موعظه کرده و بشریت را بدان نوید
داده است و آلترناتیو چپ را یک آرمان شهر دست نیافتنی با واقعیت و فراموش می کنند
که این ماتریالیسم تاریخی ِ مارکس است که به بهترین نحو و علمی ترین روش، فهم درست
از جهان را به ویژه فهم جهان تاریخی و اجتماعی انسان را شرطی لازم برای محقق شدن ِ
عمل انضمامی موفق، دریافته است.
از وظایف ماست که با این تغییر سمت همه جانبه در آگاهی و با
این انحرافات که به دستآویزی در تقابل اجتماعی و ایدئولوژیک (تفسیر مبارزه ﻰ طبقاتی تبدیل به سلاح
مبارزه ﻰ
طبقاتی می شود، درست همان طور که معنی ِ دموکراسی تبدیل به صحنه ای برای مبارزه
برای تعیین مضمون دموکراسی می گردد) دست به مبارزه ای بی امان و پیگیر زنیم و با
شفاف سازی و تعیین حدود و ثغور، از ارائه ﻰ تصویرهای عوامانه از مارکسیسم جلوگیری نماییم. پاسخ
این انحرافات نیز هر چند عملاً دشوار باشد، اصولاً ساده است: پاسخ ِ دموکراسی ِ
کاذب، دموکراسی ِ واقعی است و ابهامات مارکسیسم های گوناگون و تصاویر کج و معوج را
تنها می توان به کمک مارکسیسم مارکس و خطوط اصلی ِ اندیشه ﻰ وی و با پراتیک و مبارزه ﻰ مداوم، زدود. زمانی
لنین در «دولت و انقلاب» نوشت: اکنون برای ارائه ﻰ مارکسیسم تحریف نشده به توده ﻰ مردم، واقعاً باید دست
به حفاری زد.
اسّ و اساس عمده ﻰ این کینه، منافع بسیار واقعی بورژوازی است. آن ها
با ارائه ﻰ
تصویری باژگونه، می خواهند به زیست وضعیت موجود یاری رسانند. لنین می گوید: مادام
که افراد فرانگیرند در پس هر یک از جملات، اظهارات و وعده و وعیدهای اخلاقی، دینی،
سیاسی و اجتماعی منافع طبقات مختلف را جستجو کنند، در سیاست همواره قربانی ِ
سفیهانه ﻰ
فریب و خودفریبی بوده و خواهند بود (سه منبع و سه جزء مارکسیسم، لنین).
دیالکتیکِ تاریخ چنان است که پیروزی ِ مارکسیسم، دشمنان خود
را وادار می نماید که به لباس مارکسیسم درآیند. بورژوازی می خواهد همه چیز را مال
خود کند. سفله گویی های عجیب آنان در مورد مارکسیسم، در این ظرف است که معنا می
یابد. نمود حرف های آنان از این رهگذر است که به ماهیت واقعی ِ آنان پیوند می
خورد. ایدئولوژی ها با گمراه کردن ِ استثمار پذیران در مورد موقعیت شان در جامعه
سعی در حفظ و بقای جامعه ﻰ طبقاتی دارند و سعی در جلوه دادن منافع طبقه ای خاص به صورت منافع عمومی.
این است ماهیت راستین اظهار نظرها و ژاژخاییهای اخیر لیبرالیسم ترسوی ایرانی در
ارگانهای رسمیشان. آنها در مطبوعات یک سر و صد زبان خویش سعی می کنند با تحریف
مارکسیسم این برنده ترین سلاح طبقات فرودست در مبارزه ﻰ طبقاتی آن را تبدیل به یک نظریه
ﻰ انتقادی ـ
فرهنگی و به سکه های بی نقش دیگر، کنند. در راستای همان منافع طبقاتی و سیاسی شان،
در شرایط حاکم بر کشور تلاش می کنند در جهت جاانداختن یک مارکسیسم اخته شده زیرا
که چپ بزرگترین دشمن آنهاست و آلترناتیو چپ بزرگترین و انسانی ترین رغیب آنان.
رشد مارکسیسم و بسط و تحکیم اندیشه های آن در سالیان اخیر در
میان جنبش های گوناگون اجتماعی و حاکم شدن منظر کارگری بر افق این جنبش ها، موجب
آن می شود که حملات بورژوازی بر ضد مارکسیسم زیادتر و شدیدتر گردد و در همین راستا
دست به ائتلاف گسترده ای زنند. لیبرالیسم میان پوسیده کوشش می کند به شکل
اپورتونیسم ِ سوسیالیستی خود را جا نماید. لیبرالیسم ترسوی ایرانی که بارها در
برابر ارتجاع سر تکریم فرود آورده و فرود خواهد آورد. در این شرایط است که سوسیال
دموکراسی ِ پارلمانتاریستی می شود مارکسیسم ناب و امید خسروی ها و بابک احمدی ها و
فرخ نگهدارها می شوند طلایه دار اندیشه های سوسیالیستی در ایران. نتیجه ﻰ سیاسی ِ ساده و
الگوسازی های مکانیکی چون دولت رانت خوار نفتی، تئوری اصلاحات و نظریه ﻰ فقدان فرهنگ دموکراتیک
توده ای و آشفته بافی های دیگر به عنوان علل دیکتاتوری ِ حاکم بر ایران چیزی
نخواهد بود جز درغلتاندن ِ جامعه ﻰ ایرانی به چنگال چندین دهه استبداد و دیکتاتوری دیگر با روبنایی متفاوت
(واکاوی و طرح و نقد این نظریه ها در این مجال نمی گنجد).
زنده باد آزادی و برابری
مهدی اللهیاری
|
اخبار روز: مطابق اعلام رسمی راس
ساعت ۲ بعد از ظهر روز دو شنبه ۲۹ سپتامبر کنفرانس مطبوعاتی کاوه
عباسیان و بهروز کریمی زاده، دو تن از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب، در
یکی از اطاق های ساختمان مرکزی اتحادیه دانشجویان دانشگاه لندن آغاز شد. کاوه و
بهروز، که به تازگی از ایران گریخته اند، بنا به دعوت گروه های دانشجویی دانشگاه
لندن، با تمایل سوسیالیستی و گروه های ضد جنگ، تحت عنوان "دست ها از ایران
کوتاه"، در این کنفرانس خبری و توضیحی شرکت کردند. پس از معرفی
برگزارکنندگان و مدعوین، بهروز کریمی زاده به طور مشروح زمینه ها و علل شکل گیری
جنبش دانشجویی آزادیخواه و برابری طلب ایران را شرح داد. او گفت: |
||||