آنچه امروز بیش از هر زمانی در فضای آکادمی چشم را می آزارد، اپیدمی عقلانیت معطوف به منافعی است که به طرز وقیحانه ای در جهت حفظ نظم موجود عمل می کند. نگاهی که پیشتر درمیان بورکرات های دانشگاهی، به عنوان جزئی از دستگاه های ایدئولوژیک دولت و با توجه به منافع آنان رایج بود را، امروز در نگاه و عملکرد کسانی می بینیم که تا دیروز خود را پرچم دار مبارزه برای حقوق بشر ودموکراسی در دانشگاه می دانستند.این نوع نگاه که اجازه دهید آن را نگاه بیمارگون بخوانم بیش از پیش در دوسال گذشته در بین جریانات لیبرالی تبلور یافته است .جریاناتی که تا دیروز به امید حمله آمریکا و به اصطلاح دموکراسی آمریکایی حتی به قیمت وقوع یک جنگ تمام عیاربودند، امروز نا امید از آن طرف، به آغوش احزاب اصلاح طلب جمهوری اسلامی بازگشته و شعار شرکت در انتخابات سر می دهند . جریاناتی که فساد، نابرابری، فقر را با ایجاد فوبیای عمومی نسبت به حامیان تغییر وضع موجود با ارجاع به تجربه تاریخی، طبیعی وکارکردی توجیه میکنند و از این طریق در جهت حفظ منافع طبقاتی خود گام بر میدارند.جریاناتی هستند که در راستای قدرت طلبی خود،دانشگاه را به مکانی برای پیشبرد منافع جناح های داخل سیستم تبدیل نموده اند وتنها چیزی که در این بین فراموش گردیده حیات دانشجویی و مسایل و دغدغه های آن است. دفتر تحکیم وحدت که تا دیروز خود را رأس جنبش دانشجویی می دانست، امروز برای برگزاری جلسه ای از مکان حزبی استفاده می کند که هنوز سیاهه عملکرد اش در مقابل چشمانمان است. فعالینی که با تحلیل نبود فضا ومکان برای پراتیک هاشان وارد سیستم می شوند و از این طریق مجوز فعالیت را از دست حاکمیت گرفته (البته این مجوز دادن در واقع همان هضم کردن و ممنوع کردن را به ارمغان می آورد)و فاتحه آکادمی را می خوانند.هرچند بین این جریانات وسیستم ، تفاوت های بنیادینی دیده نمی شود،از این رو نگاه لیبرالی از هرسکویی در واقع نگاهی اخته و بی خطر و بازتولید گر نظم موجود است. پس تفاوت چندانی ندارد که در داخل سیستم باشد یا بیرون آن ، در واقع خود عینیتی از سیستم است و سمپتومی بیرون از سیستم برای آن نمی توان متصور شد. منطق عقلانیت سرمایه داری آنها را وا میدارد که به اصطلاح خودشان به سرعقل بیایند ونتیجه اش عمومی کردن واقع گرایی متوهم و عامیانه ای است که از آن نان می خورند و استثمار می کنند،.آنچه که برای ما پرداختن به این موضوع را ضروری می نماید نه نگرانی از استحاله شدن افراد منصوب به این جریان در احزاب متعلق به حاکمیت (چرا که در هر صورتی ما را به خیرآنان امید نبود ونیست ) بلکه افزایش فشار حاکمیت بر دانشگاه با استفاده از این نیروهای تازه نفس است . بدیهی است که استحاله کردن دستگاه های دولتی از درون بیشتر به شوخی بزرگی می ماند چرا که این افراد توهم سوژه بودن را در این ساختار برای خود قائلند اما این ساختار به آنان به عنوان پیاده نظام می نگرد : به عنوان خرده بوروکرات های آینده. افرادی که با نگاه ساختی- کارکردی، جامعه را مانند ارگانیزم بدن می نگرند و از این رو وجود نابرابری در جامعه را طبیعی وکارکردی جلوه می دهند، این خود فرم دیگری از دیکتاتوری را با ورنی شعارهای دموکراتیک عمومی می کند. کسانی که در داخل اتاقک های جدا و پراکنده ای نشسته اند و به نام فعالیت دانشجویی، اجتماعی، سیاسی همچون سوپاپ اطمینانی مانع عمومی و همه گیر شدن فعالیت از پایین می شوند .حاصل این همه شبه فعالیت چیست؟ درخدمت چه کسانی است؟ در خدمت دانشجو یا تریبون تبلیغات احزاب حاکمیت،دانشجو یا سرمایه دار ایرانی ساکن دبی؟ در حالی که وضعیت معیشتی دانشجو ، معلم، کارگر فاجعه آمیز است، در حالی که قیمت مایحتاج اولیه ای چون قند و برنج و چای.... هرروز بیش از گذشته می شود در حالی که وضعیت خوابگاه های دانشجویی اسف بار است، این جریانات به سرکردگی دفترتحکیم وحدت از چه چیزی حرف می زنند؟ جریاناتی که با وارد کردن دانشجویان به بازی های فرسایش زایی که تولید توهم سوژه بودن را می کند اما عملا خنثی کننده است ، جلوی تمام خواسته های دانشجویان را می گیرند
عده ای دیگری هم در آکادمی هستند که با استفاده از نگاه تقلیدی و تقلیل یافته ،هر از گاهی مونولوگ های شخصی شان را بلند بلند تکرار می کنند و از پایان آکادمی دم میزنند ،کسانی که خود اتفاقا بازتولیدگر آکادمی هستندو بی هیچ مقاومتی تن به وضع موجود می دهند و با این حال از امکان مقاومت حرف می زنند.کسانی که دچار جنون تئوریک هستند ، هیچ نمود عینی نداشته و تنها در جهت انقیاد و افسردگی بیش از پیش نیروها گام برمی دارند .
در حالی که تورم، وضعیت معیشتی مردم را روز به روز بحرانی تر می کند و دم ودستگاه رویا سازی سرمایه داری با آفریدن توهم طبقه متوسط شهری با ابزارخرید قسطی ،افراد ناتوان را روز به روز رویایی تر وتشنه تر می کند ،( رویاهایی که جز لولیدن در حوزه ی خصوصی و مصرف بیشتر خاصیت دیگری ندارند) از سوی دیگر با انقیاد ودست کاری شدن فضای دانشگاه وفضاهای اجتماعی دیگر برای فعالیت از چه آلترناتیوی برای رهایی از وضع موجود می توان استفاده کرد؟
چگونه می توان تریبون و ابزار دست سرمایه داری ، چه از نوع حاکمیت دینی، چه از نوع سرمایه داری مبتذل آمریکایی، نشد؟ به گمانم در این شرایط باید به پس زدن هر نوع سازش فریبکارانه وعمومی کردن دغدغه ها اجتماعی ،اقتصادی وفرهنگی متن جامعه پرداخت؛ آلترناتیوی که اتفاقا برابر نهادِ روابط و مناسبات غیر انسانی و فاجعه آفرین لیبرالیسم است تا به قول حافظان وضع موجود رمانتیسم قرن نوزدهمی .
جریان چپ نه برخاسته از جنون عمل و نگاه خشونت طلب بلکه پاسخی به جامعه نابرابر، شی واره وانسانیت زدا است که با توهم آزادی ودموکراسی بر زندگی انسان ها آوار می شود.
مفهوم تزهای آوریل 1917 لنین
درال کوزنس
برگردان:
رنوا راسخ
سیزده آذر که در سال گذشته روز پور شور و سرنوشت ساز جنبش دانشجویی ایران بود، روز آزادی و برابری و روز جدا شدن مسیر جنبش دانشجویی ایران از تشکل های وابسته و نیمه دولتی بود ، امسال از طرف کانون نویسندگان ایران به یاد "محمد مختاری" و "محمد جعفر پوینده" به عنوان روز میارزه با سانسور اعلام گردید.
اطلاعیه خانوادههای محمد مختاری و محمد جعفر پوینده در حمایت از 13 آذر به عنوان روز مبارزه با سانسور:
از اعلام روز سیزدهم آذر توسط کانون نویسندگان ایران به عنوان روز مبارزه با سانسور پشتیبانی می کنیم.
آزادی اندیشه و بیان در همۀ عرصه های فردی و اجتماعی بی هیچ حصر و استثناء مهمترین اصل منشور کانون نویسندگان ایران است.از آنجا که دو تن از اعضای فعال کانون نویسندگان، محمد مختاری ومحمد جعفر پوینده برای تحقق بخشیدن به این اصل تا پای جان خود ایستادند، ما خانوادههای این دو نویسندۀ آزاده در آستانۀ دهمین سالگرد قتل عزیزانمان از اعلام روز سیزدهم آذر توسط کانون نویسندگان ایران به عنوان روز مبارزه با سانسور پشتیبانی می کنیم.
خانوادههای محمد مختاری و محمد جعفر پوینده
بنا به آمار گزارشگران بدون مرز، فقط در سال ۲۰۰۶، ۹۵ روزنامهنگار کشته و ۱٣۵
نفر زندانی شدهاند. در مورد نویسندگان و اندیشمندانی که صرفا به دلیل ابراز عقاید
و بیان اندیشههای خود کشته یا زندانی شدهاند آماری در اختیار نداریم، اما پیوسته
شاهد اخبار پراکنده از این دست نیز هستیم.
اما وضع ایران از بیشتر کشورهایی که در آنها آزادی
اندیشه و بیان سلب میشود، وخیمتر است. البته جامعه ایران و بهویژه نویسندگان و
هنرمندانِ آن سالهاست که با پدیدهی سانسور دست به گریباناند؛ اما ظرف دو سه
سال اخیر این پدیده چنان دامنهی گستردهای یافته است که جز قلع و قمع فرهنگی نامی
بر آن نمیتوان نهاد. انبوه کتابهایی که ماهها و سالها در انتظار اخذ مجوز در
ساختمان ارشاد بر روی هم انباشته میشوند گواه این مدعاست، و این در حالیست که
متولیان سانسور مطالب بسیاری از کتابهایی را هم که اجازه انتشار مییابند دستکاری
و در آنها اعمال نظر میکنند. علاوه بر این، سینما، تئاتر، موسیقی، وبلاگنویسی، سایتهای
اینترنتی و دیگر عرصههای اندیشه و بیان نیز از این دستاندازیها که هر روز
شدیدتر میشود در امان نیستند. مجموع این شرایط معنایی جز سرکوب خلاقیت و ممانعت
از ابراز وجود نویسندگان و هنرمندان ندارد. دستگاه سانسور در حقیقت نه کلمه و
تصویر، بلکه خودانگیختگی و ابراز آن را که حق طبیعی هر انسانیست سلاخی میکند و
به این ترتیب حق جامعه را برای برخورداری از ادبیات و هنرِ غیرحکومتی و پیشرو
لگدمال میسازد.
کانون نویسندگان ایران که دو تن از چهرههای برجسته آن،
محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، در سالهای اخیر در راه آزادی اندیشه و بیان جان
باختهاند، به پیروی از اصول مندرج در منشور خود، در برابر این موج رو به گسترش
سانسور که بسیاری از نویسندگان و هنرمندان را در عمل خانهنشین کرده و آثار آنان
را در محاق فرو برده است، اعتراض و انزجار خود را اعلام میکند.
در همین راستا، کمیته مبارزه با سانسورِ کانون روز ۱٣ آذر را به یاد جانباختگان آذرماه ۷۷ به عنوان روز مبارزه با سانسور اعلام
و از نویسندگان و هنرمندان در داخل و خارج کشور میخواهد تا صدای اعتراض خود را با
صدای ما درآمیزند. باشد که روزی سایه سنگین سانسور از سر ادبیات و هنر برداشته شود.
نویسندگان و هنرمندان در ایران و جهان!
اتحادیههای نویسندگان!
انجمنهای قلم در سراسر جهان!
شما را فرا میخوانیم تا ضمن به رسمیت شناختن این روز،
از حرکت ما در مبارزه با سانسور به هر طریق ممکن حمایت کنید.
کمیته مبارزه با سانسور
کانون نویسندگان ایران
۲۲ آبان ۱٣٨۷
بنابراین نخستین آثار اصلی آلتوسر كه برمحور بازگشت به ماركس متمركز بود تلاشی بود در این راه كه اهمیت تفكر ماركس را در گفتمانهای نظری، از اقتصاد تا نظریه ادبی، به درستی نشان دهد (لویی آلتوسر، لوك فرتر، ترجمه امیر احمدیآریان، ص 40) زیرا كه تمامی این تلاشها باید كه صورت پذیرد تا انقلاب آن هم انقلاب در عمل صورت پذیرد «انقلابی كه هدف نهایی كل آثار ماركس بود» (همان، ص 40) و البته این انقلاب آنگاه امكان تحقق پیدا میكند كه تحولی در نظریه حاصل میشود. فقط با درك صحیح انقلاب در نظریه است كه میتوان به انقلاب در عمل رسید، به همین دلیل «آلتوسر اغلب به شعار رهبر انقلاب روسیه ولادیمیر لنین (1924-1870) ارجاع میداد كه بدون نظریه انقلابی، عمل انقلابی در كار نیست» (همان، ص 49) نقطه عزیمت او نقد اساسیای است كه بر تجربهگرایی وارد میآورد و بر مبنای آن اندیشههای رسمی غالب را در انترناسیونال دوم، ناشی از سیطره تجربهگرایی در آن میداند و در همین رابطه نیز اندیشههای ماركس را تا قبل از 1845 در همان حال و هوای تجربهگرایی و انسانگرایی (اومانیسم) منتج از آن ارزیابی میكند. بهگونهای كه آنها را حتی ماركسیستی نیز نمیداند.» آلتوسر نشان میدهد كه اگر بخواهیم آثار اولیه ماركس را از طریق پروبلماتیك آنها تحلیل كنیم نتیجهای كه به دست میآید این است كه آثاری ماركسیستی نیستند. (همان، ص52) بنابراین او حتی «دستنوشتههای 1844) ماركس را نیز اثری علمی نمیداند و اعتقاد دارد كه آثار ماركسیستی ماركس در واقع از سال 1845 شروع شدهاند یا به عبارت دیگر گسست معرفتشناسانه در آثار ماركس در سال 1845 صورت میگیرد كه آغاز آن، از كتاب «تزهایی درباره فوئر باخ» شروع میشود و در «ایدئولوژی آلمانی» و «كاپیتال» به اوج خود میرسد. از آن تاریخ (1845) به نظر آلتوسر، ماركس با گذشتهاش وداع میكند و دنیای دیگری آغاز میشود كه این دنیا، مورد توجه آلتوسر قرار میگیرد آلتوسر این واقعه را چنین وصف میكند: «در 1845، ماركس اساسا از هر نوع نظریهای گسست كه تاریخ و سیاست را بر جوهر انسان بنا میكند، این گسست یگانه سه عنصر كلیدی داشت: 1- چارچوبی برای نظریه تاریخ و سیاست كه بر مبنای مفاهیمی تماما نو استوار است: مفاهیم شاكله اجتماعی، نیروهای تولید، روابط تولید، روبناها، ایدئولوژیها، تعیین نهایی بهوسیله اقتصاد، تعیین خاص سطوح دیگر و غیره. 2- نقد ریشهای هر نوع تظاهر نظری به اومانیسم. 3- تعریف اومانیسم به منزله ایدئولوژی (همان، ص 4-53). از نظر آلتوسر مفهومسازی اهمیتی اساسی دارد و در واقع نقطه اساسی تفكر است. تنها به وسیله مفهوم است كه میتوان معنای جامعه را درك كرد (حتی با مفهومسازی است كه میتوان انقلاب كرد!). مفهوم ناگزیر به جهان انتزاعیات پیوند میخورد و انتزاع پایه و اساس علم قرار میگیرد. به عبارت دیگر علم است كه از جهان انتزاع ناشی میشود. بنابراین با مفهوم و جهان انتزاعی میتوان درك و دیدگاهی علمی از جامعه داشت. آلتوسر این درك انتزاعی و علمی را در تقابل با درك تجربهگرایی قرار میدهد. تجربهگرایی از نظر وی، دیدگاهی است كه برای فهم آن نیاز به مفهومسازی وجود ندارد. در واقع جهان تجربهگرایی با جهان مرئی سر و كار دارد و بنابراین او نسبتی نیز میان جهان تجربهگرایی و جهان اومانیستی میبیند. در واقع آلتوسر اعتقاد دارد كه فلسفهای كه مبتنی بر مفهومسازی و بالطبع علمی باشد، به ناگزیر ضداومانیستی خواهد بود. به این ترتیب از نظر وی اندیشه ماركس تا قبل از 1845، اندیشهای است ناشی از سیطره تجربهگرایی و اومانیستی كه آلتوسر با آن مخالف بوده و آن را همچنین متاثر از هگل تلقی میكرده، در صورتیكه به نظر وی میبایستی همواره از فلسفه مفهوم به جای فلسفه آگاهی دفاع كرد. همچنین آلتوسر اعتقاد دارد از آنجا كه تجربهگرایی با موارد مرئی و فرد سر و كار دارد وظیفه فلسفه آن نیست كه تعیینكننده رفتارهای فرد باشد بلكه فراتر از آن میبایستی بر كل ساختاری، اعم از نیروهای عینی اجتماعی یا ناخودآگاه كه بدون اطلاع فرد، تعیینكننده رفتارها و منشاء كنش آنان است، تاثیر گذارد.
در همینباره آلتوسر در دفاع از اندیشههای ساختارگرایانه خود اعتقاد دارد كه تجربهگرایی به نحو اجتنابناپذیری با اومانیسم پیوند دارد، بدین معنا كه جامعه را بهصورت مجموعهای از افراد انسانی در نظر میگیرد. در واقع تجربهگرایان وجود انتزاعاتی از قبیل مسائل اقتصادی و اجتماعی را منكر میشوند و بالعكس مصادیق منتج از آن انتزاعات را- كه بهصورت مفاهیم بورژوا، كارگر و... در چارچوب انسانگرایی مطرح میشود- میپذیرند، اما از نظر او ساخت اجتماعی مفهومی است كه از فرد و وضعیت مشخص بالاتر میرود و در واقع مفهومی انتزاعی است. در حقیقت ساخت اجتماعی محصول جهان انتزاعات ذهن است. به این ترتیب در ماركسیسم ما با انسان مشخصی سر و كار نداریم، در واقع با همان مفهوم انتزاعی انسان است كه سر و كار داریم. به این ترتیب وی اعتقاد دارد كه تجربهگرایی به جهت سر و كار داشتن با وضعیت مرئی و مشخص، نمیتواند به مفهومی علمی از جامعه برسد و در این رابطه است كه او تجربهگرایی را در برابر انتزاع و اومانیسم را در تقابل با ساختگرایی قرار میدهد.
در این رابطه نگاه آلتوسر به مفهوم انقلاب، نگاه جالبی است زیرا كه وی اعتقاد دارد اومانیسم و تجربهگرایی نظری مانع درك مفهوم انقلاب است و تنها از نظر انتزاعی و ساختارگرایانه است كه میتوان به مفهوم انقلاب كه هدف نهایی آموزههای ماركس است بعدی واقعی بخشید. از طرف دیگر از آنجا كه فرد به مفهوم تجربهگرایی آن وجود ندارد، بنابراین تعیین كردن برنامه و هدف منتفی است، یعنی سوژهای وجود ندارد تا كه تعیین مقصد نماید. از اینرو آلتوسر فكر میكند كه هر نوع فعالیت مبتنی بر غایتگرایی تاریخی در واقع نفی واقعیت عملا موجود است كه آن را در نهایت سازنده متافیزیكی جدید تلقی میكند.
بنابراین آلتوسر در ضدیت با فلسفه هگل اعتقاد دارد كه هم تجربهگرایی و هم اومانیسم برآمده از آنكه میتواند پایههای فلسفه تاریخ را پیریزی كند، نمیتواند دیدگاهی مفهومی و علمی باشد. اما آنچه آلتوسر شهرت دارد مساله ایدئولوژی است كه از نظر نویسنده كتاب لوك فرتر تاثیرگذارترین و ارزشمندترین هدیه آلتوسر برای مطالعات ادبی و فرهنگی است. سادهترین و روشنترین تعریف آلتوسر از ایدئولوژی راهی است كه مردم برای درك جهانشان انتخاب میكنند منتها این راه توام با آگاهی نیست زیرا كه ایدئولوژی ارتباط چندانی با آگاهی ندارد. به عبارت دیگر «ایدئولوژی پدیدهای به شدت ناخودآگاه است» (همان، ص 106)، آلتوسر در همینباره مینویسد: «در ایدئولوژی، رابطه واقعی در درون رابطه خیالی پنهان شده است، رابطهای كه بیانگر یك خواست (محافظهكارانه، سازشگرانه، اصلاحطلبانه یا انقلابی)، یك امید یا یك نوستالژی است نه توصیفی از یك واقعیت (همان، ص 110) اما با این همه به نظر میرسد كه اهمیت ایدئولوژی حتی فراتر از این موارد است و بسیاری از حوزهها را پوشش میدهد. به عبارت دیگر ایدئولوژی به نظر آلتوسر، همچنین نام تمام گفتمانهای موجود در جامعه است اما تفاوتی كه باعلم دارد این است كه «برخلاف علم، واقعیت آن جامعه را بازنمایی نمیكند ایدئولوژی راهی است برای آنكه مردان و زنان رابطه خود با واقعیت را زندگی كنند، ایدئولوژی در حكم بازنمایی رابطه خیالی افراد با شرایط واقعی خودشان است» (همان، ص 131) به عبارتی دیگر آلتوسر دو مسئله را مقابل هم میبیند 1) معنا 2) واقعیت، ولی واقعیت را سازنده معنا میداند و هر چیزی غیر از آن را ایدئولوژی نامگذاری میكند. به بیانی دیگر هر چیزی كه از وضعیت واقعیاش خارج شود به ایدئولوژی تبدیل میشود.
ایدئولوژی به یك معنا تخیلی كردن واقعیت نیز است یا به تعبیری هر نوع تخیل و نگاهی كه بخواهد استعلا پیدا كند در چارچوب ایدئولوژی قرار میگیرد و ما به غیر از این دو چیز دیگری نداریم. در اینجا میشود تاثیر اسپینوزا را برآلتوسر مشاهده كرد، اسپینوزا در كتاب اخلاق خود میان real و rational تفاوت قائل میشود و بر تفاوت میان این دو تاكید میكند و برای real تقدم قائل شده و rational را خرافات و تخیل میداندكه همان علائق ماست. اسپینوزا از یك طرف رسالت فلسفه را از زدودن خرافات و علائق میداند و اعتقاد دارد كه «حقیقت علم به دلیل توفیق آن است و نه توفیق آن به دلیل حقیقت» همچنین به نظر میرسد كه تعریف آلتوسر از ایدئولوژی به عنوان مادهانگاری تخیل، متاثر از تفكیك اسپینوزا صورت پذیرفته است.
اما در فصل پنجم كتاب موسوم به زیباشناسی ماتریالیستی نگاه آلتوسر به «هنر واقعی» جالب است كه طی آن برداشتش را از رابطه میان هنر و ایدئولوژی بیان میكند و البته پیشاپیش اعلام میكند كه «من هنر واقعی را در میان ایدئولوژیها نمیبینم.» (همان، ص 133) او همچنین تفاوتی میان علم و هنر قائل میشود به طوری كه هنر را قادر به تولید معرفت نمیداند و فقط علم است كه میتواند معرفتی از یك ایدئولوژی به ما بدهد، اما با این همه هنر هم چندان عقبتر و ناتوانتر از علم نیست، زیرا اگرچه این علم است كه معرفتی از یك ایدئولوژی به دست میدهد و هنر نمیتواند ایدئولوژی را از طریق علم و مفاهیم آن بشناسد اما بهرغم آن «هنر این فرصت را میدهد كه ایدئولوژی را ببینیم. هنر فرصت دیدن ایدئولوژی از درون را در اختیار مینهد حال آنكه علم معرفت از بیرون آن را تولید میكند» (همان، ص 133) در نتیجه از نظر آلتوسر هنر و علم، به هر حال، هر دو از وجهی از واقعیت سخن میگویند اما با شیوههای متفاوت. بهطور خلاصه از نظر آلتوسر «هنر واقعی گفتمانی ایدئولوژیك نیست بلكه به ما اجازه میدهد ایدئولوژیای را ببینیم كه این هنر محصول آن است» (همان، ص 152) اما به هر حال لویی آلتوسر در طول نزدیك به ربع قرن چهره مطرح و برجسته اندیشه چپ و رادیكال بود و البته این جایگاه میتوانست به مدتهای طولانی ادامه پیدا كند اگر دو واقعه و ضربه عجیب و غیر قابل پیشبینی زندگی و اندیشه وی را تحت تاثیر ویرانكننده خود قرار نمیداد.
ضربه اول جنون آنی آلتوسر بود كه وی بر اثر آن همسرش هلن ریتمان را- كه معرف او به حزب كمونیست فرانسه نیز بود- به قتل میرساند (نوامبر 1980) او این واقعه را بعدها «وضعیت به هم ریختگی شدید و پیشبینیناپذیر روح» توصیفش كرد. (همان، ص 153) ضربه دوم سقوط نظامهای كمونیستی اروپایشرقی و شوروی در 1989 و اتفاقات مربوط به سالهای بعد آن بود، این دو رویداد كه هیچ وجه مشترك و ارتباطی با هم نداشتند موجب شد اهمیت اندیشههای آلتوسر در سایه قرار گیرد. اما بهرغم این دو رویداد باز هم به نظر میرسد كه این قتل همسرش بود كه همه چیز را تحتالشعاع خود قرار داده بود. بدینسان لویی آلتوسر دهه آخر عمرش را در نوعی بهتزدگی همچون نیچه به سر برد و سرانجام در سال 1990 بود كه زندگی زمینیاش پایان یافت. علاوه بر اهمیت مطالب، روان بودن این كتاب همچنین به علت ترجمه خوبی است كه امیر احمدیآریان انجام داده و از این نظر میبایستی از او سپاسگزار بود.
قرار است که از سال میلادی جدید، اوباما به کاخ سفید عزیمت کند
و بمدت ٤ سال هدایتِ سرمایههای امریکائی را در دست گیرد. اگر چه میبایست
انتخاب یک سیاه پوست را که به مقام ریاست جمهوری امریکا دست یافته است بی سابقه
قلمداد نمود؛
اگر چه میبایست پیشی گرفتن
اوباما از جناح رقیب خود "جان مککین" را به پای عقب نشینی موقت حاکمان
و گردانندگان نظام امپریالیستی در مقابل بحران کنونی نوشت؛ امّا در ورأی همهی
اینها باید به این حقیقت اشاره نمود که ادارهی دنیای کنونی بعد از بحران مالی –
سپتامبر 2008 – و متعاقباً تنش چندین دهه فیمابین جناحهای بزرگ امپریالیستی،
نیازمند بازنگری و تغییر میباشد. اوباما در بستر چنین واقعیاتی و با شعار
"نیاز به تغییر" بمیدان آمد و با این شعار هم توانست در شرایط ورشکستگی
موسسات مالی و به تبع از آن خانهخرابی میلیونها انسان، توجه و افکار بخشیهایی از
جامعه و بویژه سیاه پوستان را بخود جلب نماید.
در هر صورت و فارغ از جار و جنجالهای رسانههای امپریالیستی،
اوباما حاصل بحرانیست که طی چند ماه اخیر بطور گسترده دامان سرمایههای
امپریالیستی را فرا گرفته است. واقعیت این استکه امپریالیزم امریکا بعد از پایان
جنگ سرد و فروپاشی کامل به اصطلاح کمونیزم در شوروی به بهانهی "برقراری نظم
نوین جهانی" تعرض بیرحمانهای را علیهی محرومان جامعه سازمان داده است و
نزدیک به سه دههایست که دنیا را در مسیر جنگی خانمانسوز هدایت نموده و به این
منطقه و آن منطقه به بهانهی "برقراری دمکراسی" یورش آورده تا بار دیگر
سلطهی بلامنازع حود را به دنیای سرمایهداری اعلام نماید.
بر همین مبنا جنگ و اشغال به عادت و یگانه رویهی امپریالیسم امریکا در چند دهه
تبدیل گشته و هر زمان که خود صلاح دانسته است و بدون پایبندی به قرار و مدارهای
امپریالیستی یورش جدیدی را علیهی دیگر کشورها سازمان داده است. در بستر چنین
سیاست تجاوزکارانه و یک جانبه گرائیهایی بود که دنیا، شاهد تنشهای گوناگون،
فیمابین قدرتمداران بزرگ جهانی بر سر سهمبری هر چه بیشتر منابعی طبیعی دیگر
کشورها و بویژه منطقهی خاورمیانه میباشد. منطقهای که به یکی از کانونهای
تضادهای امپریالیستی تبدیل گشته و هر یک از آنان روزانه دارند به آنچنان جنایاتی
مرتکب میگردنند که قابل توصیف نمیباشد. کانون و منطقهای که امپریالیزم امریکا
دست بالا را دارد و به همین دلیل باعث گردیده است تا دامنهی شکافهای سیاسی
قدرتمداران جهانی – که بی تردید مبین منافعی اقتصادیست – روز به روز گسترده و
گستردهتر گردد.
با این اوصاف و با وجود وضعیتِ تنشزا در درون سرمایههای امپریالیستی
و متعاقباً با بروز بحران مالی و ورشکستگی بانکها که دامنهی آن به اروپا و آسیا
گسترش یافته و در نهایت منجر به ضرر حداقل 1.5 تریلیون دلاری به بخش مالی و چندین
برابر آن به کاهش ارزش سهام در بازارهای عمده سرمایه جهان گردیده است، این ایده را
در میان سرمایهداران جهانخوار و بویژه امپریالیزم امریکا تقویت نمود که میبایست
بمنظور نجات سلطهی سرمایه در سطح جهانی، چارهای اندیشد و فارغ از هر گونه
اختلافی، از بحران کنونی خلاصی یافت؛ آنانرا به این اندیشه وا داشته است تا بمنظور
امنیت استراتژیکمان سرمایه، دامنهی همیاریها و همکاریهای خود را گسترش بخشند و
از این وضعیت بدر آیند؛ دریافتهاند که برای پاسخگوئی به بحران اخیر "نیاز به
تغییر" است و میبایست بمنظور استحکام هر چه بیشتر منافعی هم نوعان خویش و
بویژه منافعی امریکا چارهای بغیر از آنچه هماکنون در جریان است، اندیشید.
اوباما ماحصل چنین وضعیتِ در هم ریخته در نظام امپریالیستی امریکاست و در واقع
آمده است تا مسیر طوفانی سرمایه را به سمت "صلح و آرامش" دلخواهی
بزرگان و استثمار کنندگان هدایت نماید. منظور از "تغییر" ادعایی اوباما،
چیزی جز همکاری و فاصلهگیری تنشهای سیاسی، فیمابین قدرتهای بزرگ سرمایهداری و
دخالت دادن هر چه بیشتر آنان در تقسیم ثروتهای جهانی نیست. "تغییر"ی که
در خدمت به منفعت سرمایهداران است و ربطی به منافعی میلیونها انسان رنجدیدهی
سرتاسر جهان ندارد.
به بیانی دیگر رهبری و هدایت جامعه را به دست اوباما سپردهاند
تا تعرضی وسیعتر و همه جانبهتری را در آینده علیهی کارگران و زحمتکشان سرتاسر
دنیا سازمان دهند. بر خلاف تبلیغات مسموم و کر کنندهی دم و دستگاههای رسانههای
امپریالیستی، اوباما در سیستم کنونی قادر به انجام هیچ کاری نیست و دارد نقش سوپاپ
اطمینان سرمایه را ایفاء مینماید و مهمتر از آن، اینکه، تفاوت ماهویای با بوش
ندارد؛ چرا که هر یک از آنان حافظ نظام امپریالیستیاند و هر دو جناح – هم
دمکراتها و هم جمهوریخواهان - دارند از طبقهی حاکمهی امریکا و سرمایه دفاع
مینمایند. آنچه تفاوت این دو عنصر و دو جناح را دارد در درون هئیت حاکمهی امریکا
از هم مجزا مینماید، چیزی جز بکارگیری متد و روشهای متفاوت بمنظور تأمین منافعی
استراتژیک امریکا در جهان سرمایهداری نمیباشد.
استناد این گفته را میتوان در سخنان رئیس جمهور آیندهی
امریکا که در دوران انتخاباتی خود و بعد از آن که بارها و بارها از گسیل نیروهای
هر چه بیشتر به افغانستان بمنظور "مبارزه با تروریست" و همچنین بر تاکید
صلح دلخواهی سرمایهداران مفتخوار، جستجو نمود.
در حقیقت اوباما از دل سرمایهداران برخاست تا خواستههای آنانرا تأمین نماید. او
نه ابزار آنرا دارد و نه در مقامیست که بتواند در خلاف منافعی سرمایهداران بزرگ
حرکت نماید. در این میان توهمی در کار نیست و نمیتوان وی را بعنوان
"ناجی" میلیونها تودهی گرسنه و آواره قلمداد نمود و انتخاب وی را به
پای انتخاب واقعی مردم نوشت. اوباما را از درون خود به بیرون معرفی نمودهاند تا
استراتژی دراز مدت خود را به پیش ببرند و بنابراین هر گونه تغییر احتمالی در آینده
را باید بمعنای تغییر در زندگی بالائیها و به تباهی کشانده شدن هر چه بیشتر زندگی
کارگران و زحمتکشان توضیح داد.
«رسولان نیامده
برخزید
در تلالوء خاموش تان!
و به یاد داشته باشید
قبله گاه شما منم-
پاسدار خاموشی و پوچی-
و این دنیا را
نه برای شما
برای بع بع گوسفندان شما آفریدند» *
"شمس
لنگردی"
شاید این سوال که خاتمی از کی و چگونه خاتمی شد؟ آغازی باشد بر انحراف متاخر آنانی
که هنوز در حسرتِ روزانِ خوشِ هشت سال صدارت سید محمد خاتمی به سر می برند و در
کنجِ مطرودِ ظلمت، در پستوی رویایشان، مازاد سید، تبدیل به امامزاده ای شده است،
که همه حاجت های آزادی و عدالت را در آن می جویند.
آری این روزها امامزاده خاتمی چیزی بیش از سید محمد خاتمی رییس جمهور است. و همه
چیز در این گزاره خلاصه می شود که تنها سرمایه اصلاح طلبان برای انتخابات- سید
محمد خاتمی- آیا بیاد یا که نیاد؟ و چقدر همه این روزها شبیه روزگار سپری شده
مهندس میرحسین موسوی است که چند انتخابات را با هاله¬ی ابهام کاندیداتوری وی
گذراندیم.
ظهور منجی وار خاتمی ۷۶ هر تماشاگر آگاه سیاسی را می تواند
به این چالش بیندازد که حضور یکباره و مطرح شدن رعدوار وی باز چقدر شبیه شهریور ۵۷ است. همان دوران که آیت الله خمینی
در مقام یگانه نقطه¬ی وحدت توده ها، برای یازده سال رهبرِ بی چون چرای انقلاب و
شکاف های آن می شود.
اینجاست که بار دیگر زنگ های بنیامین به صدا در می آید که: «هر تصویری از گذشته که
از سوی زمان حال به منزله¬ی یکی از مسائل امروز باز شناخته نشوند، می رود تا برای
همیشه ناپدید شود»(۱)
عروج خاتمی بیست میلیونی ۷۶
که حول آن جبهه دوم خرداد و مشارکت شکل می گیرد، آن هم در شرایطی که حتی یکسال پیش
از این نه نامی بود نه شانسی برای کسب دولت، مقدم بر هر نتیجه نمایانگر اوج بی
شکلی توده ها، عدم تکامل جنبش های اجتماعی، تفکر قهرمان باور و فرصت تاریخی برای
قهرمانان اجتماعی است. اما با یک تبصره که حتی این قهرمانان نیز از دولتمردان و
رجالِ سیاسی داخلِ منظومه مشروعِ حکومت باشند.
به راستی همانطور که انتخابات بیست میلیونی و هفده میلیونی با وجود تضادهای عمیق
ما بین این دو گزینه - آن هم ظرف چهار سال - متغیرهای نمودار سیاسی اجتماعی ایران
را باز می نمایاند؛ واقعیت آن است که طرفداران طرح انتخابات و رفراندوم نیز دو روی
یک سکه هستند.
نقطه پیوند هر دو انتخاب و جنس هر دو گزینه بالا تنها توده بی ریخت و شکلی است که
باید توسط تمام رسانه های جمعی و تبلیغاتی مورد هدف قرار گیرند تا حاکمان بر
دوششان موج سواری کنند.
تنها چیزی که پیش از این باید توسط تمام دستگاه های هژمونیک به توده ها خورانده
شود چیزی نیست مگر : فرهنگ دموکراتیک صوری یا بزرگترین دستاورد روشنگری!
همان فرهنگی که واژه نامه¬ی مقدس خود را پیش از این ساخته است؛ حقوق بشر و صلح: به
منزله کرامت ذاتی انسان و نفی هرگونه خشونت به استثنای "خشونت قانونی"
دولت ها و به اسم حمله پیش دستانه و مبارزه با تروریسم. جهانی سازی: به منزله¬ی
اعتلای تبادل اقتصاد و فرهنگ و سیاست یا همان اقتصاد درهای باز حتی به قیمت خرد
کردنِ ِخرد فرهنگ ها و له شدن اقتصاد کشورهای جهان سومی و در حال توسعه؛ و بالاخره
دموکراسی و انتخابات: به مثابه ی آخرین مرحله¬ی تحمیق توده ها!
در همین واپسین مرحله و دستاورد بزرگ روشنگری یعنی - عرصه انتخابات در جامعه
دموکراتیک - به عنوان بی خطر ترین و نزدیک ترین راه بر آورده شدن خواست مردم است
که ماهیت این پرسش بزرگ از سوی تئودور آدرنو مورد انتقاد قرار می گیرد: «خود مردم
چه می خواهند؟».
آدرنو در باب ماهیت طرح این پرسش می گوید: «بی شرمی این پرسش سخنورانه که
"خود مردم چه می خواهند؟" از این واقعیت ناشی می شود که خطاب آن به همان
مردمان و اذهانی است که این پرسش مشخصا قصد محو ذهنیت آنها را دارد.»(۲)
گره خوردگی فرهنگ و سیاست ما را به موضع سوق می دهد که "صیادان قریحه"
چگونه پیش از طرح این پرسش مردمان را در هیات مصرف کننده این کالای سیاسی –
دموکراسی - قرار داده و تنها مسیر مسقیم به حقیقت سیاست را ترسیم می کنند. دو عنصر
اصلی این پرسش یعنی "مردم" و "خواست" همان چیزی است که پیش از
این انتخاب شده اند.
از یک سو مردم به مثابه انتخاب کننده در واقع همان انتخاب شوندگانی هستند که عرضه
کنندگان منش سرمایه داری پیشتر آنها را بر گزیده اند. این همان مفهومی بود که از
"بت وارگی کالا" در سرمایه مارکس تا "شیء وارگی" در دیالکتیک
روشنگری همواره آن را نهیب می زدند.
زمانی که سوژه از هم می گسلد و روابط اشیای به جای انسان ها می نشیند؛ استیلای
وجوه تولید سرمایه داری که پیشاپیش نیاز و میل انسانی را معین کرده تا انسان به
مثابه¬ی چیز یا کالا در تمام عرصه های اجتماعی انتخاب شده ای باشد از سوی
ساختارهای اجتماعی-اقتصادی پیشین.
از نظرگاهی دیگر "خواست" به عنوان دومین عنصر این پرسش که «خود مردم چه
می خواهند؟» تنها آن زمان فرصت انتخاب می یابد که پیش از آن ساختار، نقشه ای با
مقیاس های دقیق و وضوح بالا پیش روی موجود انسانی گذارده و شیء وارگی به کمال سوژه
را غسل تعمید داده باشد. حالا میل تنها کاری که باید انجام دهد چرخیدن به دور ابژه
ای ست که در ساختار رسمی طراحی و تعبیه گردیده است.
کافی ست به صفحات شناسنامه هایمان نگاهی دقیق تر بیندازیم. صفحاتی برای ازدواج،
طلاق، فرزندان و البته صفحه مربوط به انتخابات! آنجا که قانون به عنوان رام کننده
حیات اجتماعی سوژه را در ساختارهای نظم موجود محاصره می کند.
موکوآبه در داستان "تجاوز قانونی" از نوزادی حکایت می کند که در رای
گیری های خانوادگی همیشه دست راست خود را بالا می گیرد. آری این است آموزش
دموکراتیک شهروندان عصرِ فقر و تحریم و موشک: شرطی شدن یا انتخابات در مقام طبیعت
و امر ذاتی!
در همین نقطه پایانی است که نظم نوین سرمایه داری دارد مصرف مان می کند. کالاهای
سیاسی دموکراسی بورژوایی بدل به میل خواستی می شود که توده ها را وادار به مصرف می
کنند تا در کلیت مصرف شوند.
به یک معنی ما، مردمان و توده ها در واقع همان انتتخاب شدگانی هستیم که سرمایه
داری باید مصرف مان کند و عقلانیت مدرن در تمثال شیء وارگی بر آخرین پرده¬ی نمایشِ
تحمیقِ توده ها رخ نمایاند. آری انتخابی در کار نیست، گزینه¬ی واقعی توده ها
هستند، کاندیداهایی که بی محافظ در پشت ویترین عرصه¬ی عمومی کالا و خوراک اصلی
دموکراسی بورژوایی را تشکیل می دهند.
اما حق می دهم به آنان که انتخابات را تکلیف می دانند. به لیبرال هایی که انتخابات
را دسترنج شان می دانند و جوهر محافظه کاری تفکرشان رهنمود می دهد که بد بهتر از
بدتر است، به اصلاح طلبانی که آبشخورشان خوان پر برکت نفت است و هزارتوی حکومت. حق
دارند آن دسته از چپ ها که شاید در ته دلشان خواسته و ناخواسته به این می اندیشند
که "بالاخره این مملکت هم یک حزب سوسیال دموکرات می خواهد" و
"خشونت بس است بیایید سر صلح و تساهل گفتگو کنیم".
اما نمی شود از خاورمیانه و قاره سیاه، از جنگ و فقر و استعمار به اسم شرایط
استثنائی چشم پوشید و آن وقت بر سر میز صلح از برابری و آزادی و عدالت سخن گفت.
جنگ و فقر استثنا نیست، خود قاعده است. قاعده¬ی حاکم بر سرمایه داری متاخر و جهان
نئو لیبرال امروز.
نه اما! جای ما اینجا نبود. من هنوز هم گاهی به قانا فکر می کنم، به فلسطین،
اسپانیا... هنوز هم گوادل کویر بی دفاع است...
Montazeri_omid@yahoo.com
توضیحات:
۱.عروسک و کوتوله/ والتر بنیامین/ مراد
فرهاد پور، امید مهرگان/گام نو/ ۱٣٨۵/ ص ۱۵۴
۲. دیالکتیک روشنگری/ ماکس هورکهایمر و
تئودور آدرنو/ مراد فردهادپور و امید مهرگان/ گام نو/۱٣٨٣/ ص۲۴۹
*باغبان جهنم/ شمس لنگرودی/ آهنگ دیگر/۱٣٨٣/ص۹٣
آنچه سرانجام، هم جمهوريخواهان و هم دموكراتها پذيرفتهاند بحران مسكن است، به ويژه افزايش نرخ سلب مالكيت بيسابقه خانهها از كساني كه از پرداخت اقساط وامهاي مسكن خود بازماندهاند. نظر آنها اين است كه اين مشكلات را ميتوان با كمك اين 700 ميليارد دلار برطرف كرد و اين مبلغ دست كم ميتواند ما را از اين مخمصه نجات دهد. ولي پيشنهادي ديگر مطرح است كه چرا بحران شغل و مسكن را بهطور مستقيم حل نكنيم؟ چه اتفاقي خواهد افتاد اگر دولت اين 700 ميليارد دلار را براي مسكن سرمايهگذاري كند؟ اين پول ميتواند براي كمك و حمايت از خانوادههايي كه خانههايشان در معرض ضبط قانوني قرار دارد مورد استفاده قرار گيرد. بد نيست اشارهاي داشته باشيم كه با اين مبلغ چه كارها كه ميتوان انجام داد. با امكانات دولتي و زمينهايي كه دولت در اختيار دارد ميتوان خانههايي ساخت كه ساخت هركدام بيش از 100 هزار دلار هزينهبردار نيست. يعني با اين پول ميشود 7 ميليون خانه در سطح كشور ساخت. در آرشيوها پيشبيني ميشود كه سلب مالكيتهاي خانههايي كه اقساطشان پرداخت نشده است در سال 2008 حدود 2 ميليون خانه باشد بنابراين خانهسازي حتي بسيار كمتر از اين هم اين مشكل را بهخوبي حل خواهد كرد. سهم كاليفرنيا از اين 700 ميليارد دلار طبق اولويتهاي برنامههاي ملي 89 ميليارد دلار ميشود كه ميتوانستيم فقط در ايالتمان با آن 890 هزار خانه بسازيم كه اين نهتنها كساني را كه قرار است سلب مالكيت شوند پوشش خواهد داد، بلكه مشكل چند سال آينده را هم حل خواهد كرد. اگر اين امر را به تمام كشور بسط ميداديم اكنون بحران مسكن كاملا حل شده بود. ولي در مورد بيكاري چه ميتوانستيم بكنيم؟ ميتوانستيم 23 ميليون كار تماموقت با ساعتي 15 دلار دستمزد ايجاد كنيم. اگر دولت اين پيشنهادها را مورد توجه قرار داده بود و اين 700 ميليارد دلار را بهطور مستقيم صرف مسكن و ايجاد شغل ميكرد، درست است كه نميتوانست بر مشكلات اساسي سرمايهداري كه اين بحرانها را غيرقابل اجتناب ميسازد فايق آيد ولي با اين وجود اين چارهاي بود سريع و فوري براي مردم زحمتكش ما و در عين حال مسيري بود براي استخدامهاي تماموقت و برآورده كردن نيازهاي اساسي براي ادامه بقا. راهحلي كه برگزيده شده است كاري نميكند جز آرام كردن جزئي و موقتي بحراني كه بهوجود آمده و مشكلات آن ادامه خواهد داشت براي طبقه زحمتكش و در ضمن اين امر تنها پذيرفتن تقديم چكهاي سفيد به بانكداران و دلالان است كه دوباره فرصت بيابند و باز هم تمايل مشتاقانه خود را به بحراني ساختن آتيه ما بهخاطر سود بيشتر به اثبات برسانند. بنابراين با توجه به اينكه به اين سادگي ميشد فعلا از عهده اين گرفتاريها برآمد، چرا دموكراتها يا جمهوريخواهان آن را مورد ملاحظه قرار ندادند؟ من يك اقتصاددان نيستم ولي كمي در مورد برخوردهاي منافع و اينكه منافع چه كساني مطرح است اطلاعاتي دارم. انتشارات اقتصادي بلومبرگ گزارش كرده است كه گروه گلدمنسكز، يكي از بزرگترين شركتهايي كه از اين 700 ميليارد دلار منتفع ميشود، در برنامه دارد كه داراييهاي چند كمپاني مالي را خريداري كند، در حالي كه طبق گزارش كورپوريشن بانك آو آمريكا بسياري از بانكها كمكهاي اندكي دريافت كردهاند. بدينترتيب جاي شگفتي ندارد كه وزير دارايي، هنري پولسون، رئيس قبلي و مديرعامل گلدمنگروپ بوده است. اگر چه پولسون تنها به دنبال منافع مالي يك موسسه مالي نيست، منافع طبقه خود را كه شامل انحصارهاي صنعتي و مالي است حفظ ميكند. در هر حال باور كنيد اين طبقه كارگر نيست كه آنها سعي در نجاتش دارند. در واقع آنها به جاي اينكه مردم را دريابند، به نجات شركتهاي بزرگ سرمايهداري شتافتهاند.
یکی از خصایص نظریه
دولت هگلی،لیبرالی این است که دولتها در فراسوی جامعه و انسانها به حل تضادهای
جامعه مدنی مشغولند وبه مثابه قدرتی مافوق جامعه و طبقات و نه حاصل و برآیند
منازعات طبقاتی واجتماعی به زیست جاودانی خود ادامه میدهند.
این خصیصه درحکومت
های بورژوایی به برتری اندیشی دولت ها نسبت به مردم می انجامد . به روشنی پیداست
که یکی از علل ریشهای استبداد حکومت ها در داشتن چنین تفکری است .
چنین حکومت هایی
خودرا فراسوی طبقات انگاشته وچنین وانمود می کنند که حافظ وحامی منافع مردم هستند
. پنبه این سیاست فریبکارانه توسط مارکس زده شد چرا که مارکس نشان داد که کلمه
مردم به عنوان یک کلیت یکپارچه،توهمی بیش نیست و جامعه از طبقات مختلفی تشکیل شده
است که منافع متفاوت وگاهاٌ متضاد ومتعارض دارند.اوهمچنین در این ارتباط این ایده
را مطرح کرد که حکومت ماشینی است برای سرکوب و استثمار طبقات فرودست به وسیله یک
طبقه خاص( در عصر سرمایهداری میشود طبقه
بورژوازی ).
حال چگونه است که
یک حکومت غیر سوسیالیستی حتی با چشم پوشی از منافع خاص طبقه خود مدعی حمایت از
منافع عموم مردم می شود ؟؟
ملتهای دارای چنین
حکومت هایی باید هرروز منتظر تصمیمات وتغییرات تازه ای باشند که از جانب دولت وبه
صورت کاملاً تک جانبه وقیم مآبانه بر زندگیشان اعمال می شود. یکی از نمونه های
چنین سیاست ها وتصمیم گیری ها راامسال در قالب طرح بومی سازی شاهد بودیم که تعداد
زیادی از دانش آموزان معترض را به مقابل دربهای سازمان سنجش کشاند .
توجیه مسئولین
ذیربط برای اجرای چنین طرحی کمبود امکانات خوابگاهی و آسایش وامنیت بیشتر برای
دانشجویان در صورت تحصیل در محل سکونت خود می باشد.
بااندکی واقع بینی
وشناخت از افاضات اینچنینی می توان پی برد که هدف اصلی از اجرای چنین طرحی تنها تعمیق
شکاف طبقاتی واعمال فشارهای امنیتی هر چه بیشتر بر دانشجویان است .
پس از رخداد وقایعی
نظیر وقایع تیر78 وخرداد 82 و 85 و با روشن تر شدن هر چه بیشتر نقش دانشگاه ها در
هویت یابی دانشجویان وآگاهی بخشی طبقاتی و با رشد جنبش های اجتماعی وبالاخص جنبش
دانشجویی و آنتاگونیستی تر شرایط مبارزه درایران،مسئولین ذی ربط در شورای عالی
انقلاب فرهنگی برآن شدند که بااجرای این طرح علاوه بر استفاده از نهادها وسیستمهای
حفاظتی وحراستی دانشگاهها،دست به دامن نهاد خانواده به عنوان یک نهاد مرتجع وسلول
جامعه طبقاتی نیز بشوند و سیاست "خوابگاهها هر چه خالیتر،بهتر" را
برگزیند.غافل از آنکه با اجرای چنین طرحی که آشکارا نشان از تبعیض دارد،مفهوم طبقه
و منازعه طبقاتی را بیشتر به میدان درگیریهای اجتماعی و سیاسی میکشاند و این
مفاهیم را در اذهان غلیظتر کرده وباعث افزودن تضادی به تضاد های موجود در جامعه می
شوند.در صورتیکه مجموعه این تضادها باابزارهای موجود در جامعه قابل حل نباشند جنبش
های اجتماعی رابیش از پیش به سوی رادیکالیسم هدایت خواهند کرد .
در یک جامعه طبقاتی
دانش به عنوان نمود عقل عملی انسان، در خدمت سود ونه تأمین نیازهای بشری قرار می
گیرد واز دانش به عنوان یک ابزار سلطه استفاده می شود برای تسلط بیشتر طبقه حاکمه
بر طبقات فرودست.حکومت سرمایه در ایران به مثابه پاسدار وضع موجود و حافظ و کمیته
اجرایی منافع طبقه صاحب ابزار تولید با این سیاست میخواهد در کنار کارکرد دانش به
عنوان ابزاری برای تأمین سود،در امر توزیع امکانات آموزشی نیز، فضا را بیش از آنچه
هست به نفع طبقات دارا پلاریزه نماید تا فرزندان مرفه کشور علاوه بر برخورداری از
سایر مواهب در بهترین دانشگاهها به تحصیل بپردازند.این است از دلایل گزینش چنین
سیاستهایی از سوی بانیان تیرهروزی ما.
فقدان آگاهی توده ای در هر صورت به نفع طبقه
حاکمه خواهد بود وتبادل دانشجو از روستاها وشهرستانهای کوچک به تهران وشهرهای
بزرگتر کمک خواهد کرد به انتقال ایده های دموکراتیک وایدههایی که جنبش های
اجتماعی نظیر جنبش کار گری ، دانشجویی وزنان حامل آنند.پس باید به گونه ای با آن
مقابله شود.چنین است که طبیعی خواهد بود اگر دانش آموزی در کردستان ویا سیستان
وبلوچستان از سوی مسئولین نشسته در برج سازمان سنجش واقع در شهرک غرب حمایت نشود.اجرای
این سیاست باعث میشود که استانهای پیرامونی چون کردستان و سیستان و خوزستان که تحت
ستم مرکزند بیشتر در محاق فرو روند.
بنابراین این طرح
بومی سازی را بایددر تعارضات طبقاتی ریشه یابی کرد ونه در دلایل اذعان شده توسط
خود مسئولین.مبنای چنین طرحی نه پناه بردن به آغوش امنیت بلکه گریز از آزادی است .
آنان هر ندای
اعتقاد به استعدادهای انسان وامید به توانمندی اش برای تبدیل شدن به آنچه بالقوه می تواند باشد
راانکار می کنند ونمی خواهند بدانند که فرد به اعتبار آنچه انجام می دهد وآنچه
انتخاب می کند،هست و بارویگردانی ونادیده انگاری مفهوم انسانیت به بهانه واهی
متفاوت مانع از انتخاب آزادانه افراد می شوند .
تهاجم پلیس و سایر نیروهای سرکوب سرمایه علیه مبارزات جاری
کارگران تشدید شده است. شدت این هجوم در مدت اخیر به ویژه در مورد جنب و جوش ها و
خیزش های اعتراضی معلمان بسیار بارز و آشکار بوده است. معلمان زیادی دستگیر شده
اند، شماری از همسرنوشتان آن ها تهدید به مرگ شده اند و نامه های تهدیدآمیز به
خانه های آنان ارسال شده است.
اجتماع روز 12 مهر ماه آن ها
درهم کوبیده شد. عده زیادی از دستگیرشدگان آن روز همچنان در زندان به سر می برند.
احکام ماه ها حبس و شلاق پشت سر هم از سوی دادگاه های سرمایه برای فعالان اعتراضات
یکی دو سال اخیر معلمان صادر شده و در حال صدور است. واقعیت این است که دولت
سرمایه داری مبارزات معلمان را به عنوان بخش مهمی از جنبش کارگری ایران بسیارجدی
گرفته است، حال آن که با کمال تأسف شمار بسیار زیادی از خودِ معلمان آن چنان که
باید و شاید به موقعیت و مکان و چشم انداز و راهکارها و راه های درست پیشبرد
مبارزات خویش توجه نکرده اند و نمی کنند. خواب و خیال مبارزه صنفی بر پایه مصوبات
قانونی پارلمان سرمایه، در مدار نظم سیاسی و مدنی سرمایه داری، در پناه سیستم
حقوقی و قضایی نظام بردگی مزدی و در چهاردیواری مصالح و ملزومات بقای این نظام
زنجیر مرگ هولناکی است که این بخش از معلمان بسیار سفت و سخت بر دست و پای خویش و
جنبش جاری خود بسته اند. همه چیز حاکی است که توده وسیعی از همزنجیران معلم ما به
رغم بیداری و اطلاعات اجتماعی و دانش سیاسی خویش از تاریخ مبارزه طبقاتی در ایران
آن گونه که لازم است درس نگرفته و تجربه نیاموخته اند. آنان باید بدانند که قانون
سرمایه در سراسر جهان قانون سود و حاکمیت مناسبات کار مزدی است. موافقت این نظام
با تشکل صنفی و حقوق قانونی و قراردادها و مبانی زندگی و مدنی و نوع این حرف ها
یکسره موکول به درجه انطباق و تناسب این رؤیاها با قوانین ارزش افزایی
سرمایه و مصالح استیلای نظام سرمایه داری است. طبقه سرمایه دار ایران و دولت های
آن اعم از سلطنت و جمهوری اسلامی چه با زبان و چه با زندان و شلاق و
تیرباران و حمام خون و هر وسیله دیگری اعلام کرده اند که این خواسته ها و
انتظارات تا جایی که به طبقه کارگر و بخش های مختلف این طبقه مربوط می شود اصلاً و
ابداً با مصالح ارزش افزایی سرمایه و بقای نظام سرمایه داری ایران جوردرنمی آید.
این واقعیتی است که حدیث یک قرن زندگی طبقه کارگر و پیام صریح هر دم و بازدم مبارزه
طبقاتی در جامعه ماست. چشم بستن بر این واقعیت هیچ چیز جز خودفریبی نیست. نظام
سرمایه داری در اینجا به حکم مقتضیات ماندگارسازی خود حتی به خودی ها و به فرزندان
خلف سرمایه و مزدوران و عمله و اکره نافرمان خود هم رحم نمی کند و خیلی راحت امثال
اکبر گنجی را سال ها به زندان می اندازد یا برای محارم دیگری چون هاشم آغاجری حکم
ارتداد صادر می کند. معلمان نمی توانند در چهارچوب مصالح و شرایط
تسلط نظام سرمایه داری حاکم بر ایران دنبال حقوق و مطالبات خود باشند.
تجربه نشان داده است که هر چه طبقه کارگر و هر بخشی از این طبقه از جمله معلمان
زنجیر رفرمیسم سندیکالیستی و صنف بازی قانونی را محکم تر بر دست و پای خود ببندند،
نیروی انتظامی و سایر نیروهای سرکوب سرمایه نیز جری تر و مصمم تر برای سرکوب هر
گونه اعتراضی آنان بسیج خواهند شد. معلمان باید به جنبش واقعی طبقه خود روی
کنند، جنبش توده های کارگر علیه سرمایه، جنبشی که باید تمام کارگران را از معلم و
کارگر صنعتی و پرستار و راننده و همه بخش های دیگر طبقه کارگر را به صورت شورایی
حول «منشورمطالبات پایه ای طبقه کارگر ایران» متشکل سازد و به سوی برچیدن کل
بساط سرمایه پیش رود.
کارگران علیه سرمایه متشکل شویم !
کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری
13 آبان 87
بان کی مون دبیر کل سازمان ملل اخیرا در کنفرانسی هشدار داد که
بحران کنونی(بحران سرمایه) فقط نزدیک به بیست میلیون کارگر مهاجر را بیکار خواهد
کرد.کارگرانی که هیچ سرمایه ای نداشتند و اکنون باید قربانی بحران سرمایه داران
شوند. بحث فقط برسر این بیست میلیون کارگر مهاجر که نه بیمه دارند و نه حقوق
بیکاری نیست، بحث فقط گرسنه شدن خانواده این بیست میلیون هم نیست، بلکه بحث برسر
تحولی منفی است که قرار است طبقه کارگر در سراسر دنیا را به کام خود فرو ببرد.
سرمایه داری به بحران بی سابقه ای
دچار گشته است. قابل پیش بینی بود که چنین بحرانی روزی دنیای سرمایه داری را
فراخواهد گرفت. اما طنز تلخ ماجرا اینجا است که صاحبان سرمایه قرار است ضرر های
اخیر خود را بین کارگران به نسبتی کاملا نا متعادل تقسیم کنند و تاوان این بحران
را باید کارگران با بیکاری و گرسنگی مطلق و یا در بهترین حالت کار شاقتر با درآمد
کمتر جبران کنند.
چندی پیش پرستاران در سوئد برای افزایش چند درصدی حقوق ماهانه
خود اعتصاب کردند. بعد از مدتی صدای دولتمردان سوئدی بلند شد که "دولت قدرت
پرداخت حقوق بیشتر به پرستاران را ندارد". اما همین دولت چند ماه بعد و بعد
از شروع بحران مالی و ورشکسته شدن بانکهای امریکا، یک روزه دویست میلیون کرون به
بانک های سوئد تزریق کرد. باز هم مالیاتی که کارگران برای رفاه بیشتر جامعه به
دولت پرداخته بودند ، به جیب سرمایه داران سرازیر شد و دولت قول داد ضمانت بانکی
سرمایه ها را افزایش دهد. باید پرسید چگونه بود برای افزایش حقوق پرستاران پول
وجود نداشت ، اما صدها برابر رقم مورد نیاز پرستاران فورا به بانکها تزریق
شد.
به علاوه کارگران زیادی نیز تنها منبع درآمدشان یعنی کارشان را از دست دادند، برای
نمونه تمام کسانی که از سال 2000 به بعد به استخدام شرکت ولوو در آمده بودند از
کار اخراج شدند.
اما این بحرانی که قربانیان اصلی آن طبقه کارگر در سراسر دنیا خواهد بود، بحرانی
مقطعی نیست . بیمه های بیکاری در بیشتر کشورهای دنیا وجود ندارند و در
جاهایی که وجود دارد در چند سال گذشته به شدت کاهش یافته است. حتی در کشورهایی که
بیمه بیکاری وجود دارد ، با وجود این بحران و افزایش قیمت ها کارگران بیکار شده
نمی توانند زندگی خود را پیش ببرند.
حالا دیگر بحث بر سر نابودی زندگی بخور و نمیری است که به طبقه
کارگر تحمیل شده است. قدرت خرید مردم روز به روز کمتر می شود و همین مسئله
این بحران را تجدید خواهد کرد. چرا که کالاهای کارخانه ها با این وضع بفروش
نخواهد رفت و این مسئله سبب ورشکست شدن یک به یک کارخانه های بزرگ خواهد شد و همین
مسئله میلیون ها کارگر دیگر را نیز بیکار خواهد کرد.
افزایش این بحران طبقه کارگر دنیای غرب را نیز وادار به واکنش
خواهد کرد. بعید نیست که شورش هایی که در یک سال گذشته در بعضی از نقاط دنیا( که
به شورش گرسنگان مشهور شد) و به طور خود جوش بوجود آمد، سراسر دنیا را در بر نگیرد
و بعید نیست که بدون حضور یک کمونیسم دخالتگر، جناحهایی از خود بورژوازی عصیان
طبقه کارگر و مردم را در مسیری بر ضد خود کارگر و جامعه کانالیزه نکنند.
ادامه این بحران به کجا خواهد انجامید؟
سالها قبل الوین تافلر در کتاب "موج سوم" آینده دنیا
را ترسیم کرده بود او در این کتاب آینده دنیا را همانگونه که تا امروز بود در
پیشرفت هر چه بیشتر سرمایه تا پایان تاریخ پیش بینی کرده بود ، ظاهرا موج سوم
پایان تاریخ بود.
ولی حتی بازگشت دوباره مارکس و مد روز شدن آثار وی به خودی خود
مشکلی را حل نمی کند.مسئله امروز طبقه کارگرو راه نجاتش احیای انقلاب کارگری اکتبر
و لنینی را می طلبد که مارکس و ایده هایش را زمینی پراتیک کند.
آیا لنینیسم دیگری برای تعبیر و استنتاج تفاسیر دوباره مد شده
مارکس پا در صحنه سیاست دنیا خواهد گذاشت؟ این نیاز زمانه است. باید
دید.