تبليغاتX
آزادی برابری
پیرامون وضع موجود
مرتضی مساکنی

آنچه امروز بیش از هر زمانی در فضای آکادمی چشم را می آزارد، اپیدمی عقلانیت معطوف به منافعی است که به طرز وقیحانه ای در جهت حفظ نظم موجود عمل می کند. نگاهی که پیشتر درمیان بورکرات های دانشگاهی، به عنوان جزئی از دستگاه های ایدئولوژیک دولت و با توجه به منافع آنان رایج بود را، امروز در نگاه و عملکرد کسانی می بینیم که تا دیروز خود را پرچم دار مبارزه برای حقوق بشر ودموکراسی در دانشگاه می دانستند.این نوع نگاه که اجازه دهید آن را نگاه بیمارگون بخوانم بیش از پیش در دوسال گذشته در بین جریانات لیبرالی تبلور یافته است .جریاناتی که تا دیروز به امید حمله آمریکا و به اصطلاح دموکراسی آمریکایی حتی به قیمت وقوع یک جنگ تمام عیاربودند، امروز نا امید از آن طرف، به آغوش احزاب اصلاح طلب جمهوری اسلامی بازگشته و شعار شرکت در انتخابات سر می دهند . جریاناتی که فساد، نابرابری، فقر را با ایجاد فوبیای عمومی نسبت به حامیان تغییر وضع موجود با ارجاع به تجربه تاریخی، طبیعی وکارکردی توجیه میکنند و از این طریق در جهت حفظ منافع طبقاتی خود گام بر میدارند.جریاناتی هستند که در راستای قدرت طلبی خود،دانشگاه را به مکانی برای پیشبرد منافع جناح های داخل سیستم تبدیل نموده اند وتنها چیزی که در این بین فراموش گردیده حیات دانشجویی و مسایل و دغدغه های آن است. دفتر تحکیم وحدت که تا دیروز خود را رأس جنبش دانشجویی می دانست، امروز برای برگزاری جلسه ای از مکان حزبی استفاده می کند که هنوز سیاهه عملکرد اش در مقابل چشمانمان است. فعالینی که با تحلیل نبود فضا ومکان برای پراتیک هاشان وارد سیستم می شوند و از این طریق مجوز فعالیت را از دست حاکمیت گرفته (البته این مجوز دادن در واقع همان هضم کردن و ممنوع کردن را به ارمغان می آورد)و فاتحه آکادمی را می خوانند.هرچند بین این جریانات وسیستم ، تفاوت های بنیادینی دیده نمی شود،از این رو نگاه لیبرالی از هرسکویی در واقع نگاهی اخته و  بی خطر و بازتولید گر نظم موجود است. پس تفاوت چندانی ندارد که در داخل سیستم باشد یا بیرون آن ، در واقع خود عینیتی از سیستم است و سمپتومی بیرون از سیستم برای آن نمی توان متصور شد. منطق عقلانیت سرمایه داری آنها را وا میدارد که به اصطلاح خودشان به سرعقل بیایند ونتیجه اش عمومی کردن واقع گرایی متوهم و عامیانه ای است که از آن نان می خورند و استثمار می کنند،.آنچه که برای ما پرداختن به این موضوع را ضروری می نماید نه نگرانی از استحاله شدن افراد منصوب به این جریان در احزاب متعلق به حاکمیت (چرا که در هر صورتی ما را به خیرآنان امید نبود ونیست ) بلکه افزایش فشار حاکمیت بر دانشگاه با استفاده از این نیروهای تازه نفس است . بدیهی است که استحاله کردن دستگاه های دولتی از درون بیشتر به شوخی بزرگی می ماند چرا که این افراد توهم سوژه بودن را در این ساختار برای خود قائلند اما این ساختار به آنان به عنوان پیاده نظام می نگرد : به عنوان خرده بوروکرات های آینده. افرادی که با نگاه ساختی- کارکردی، جامعه را مانند ارگانیزم بدن می نگرند و از این رو وجود نابرابری در جامعه را طبیعی وکارکردی جلوه می دهند، این خود فرم دیگری از دیکتاتوری را با ورنی شعارهای دموکراتیک عمومی می کند. کسانی که در داخل اتاقک های جدا و پراکنده ای نشسته اند و به نام فعالیت دانشجویی، اجتماعی، سیاسی همچون سوپاپ اطمینانی مانع عمومی و همه گیر شدن فعالیت از پایین می شوند .حاصل این همه شبه فعالیت چیست؟ درخدمت چه کسانی است؟ در خدمت دانشجو یا تریبون تبلیغات احزاب حاکمیت،دانشجو یا سرمایه دار ایرانی ساکن دبی؟ در حالی که وضعیت معیشتی دانشجو ، معلم، کارگر فاجعه آمیز است، در حالی که قیمت مایحتاج اولیه ای چون قند و برنج و چای.... هرروز بیش از گذشته می شود در حالی که وضعیت خوابگاه های دانشجویی اسف بار است، این جریانات به سرکردگی دفترتحکیم وحدت از چه چیزی حرف می زنند؟ جریاناتی که با وارد کردن دانشجویان به بازی های فرسایش زایی که تولید توهم سوژه بودن را می کند اما عملا خنثی کننده است ، جلوی تمام خواسته های دانشجویان را می گیرند

عده ای دیگری هم در آکادمی هستند که با استفاده از نگاه تقلیدی و تقلیل یافته ،هر از گاهی مونولوگ های شخصی شان را بلند بلند تکرار می کنند و از پایان آکادمی دم میزنند ،کسانی که خود اتفاقا بازتولیدگر آکادمی هستندو بی هیچ مقاومتی تن به وضع موجود می دهند و با این حال از امکان مقاومت حرف می زنند.کسانی که دچار جنون تئوریک هستند ، هیچ نمود عینی نداشته و تنها در جهت انقیاد و افسردگی بیش از پیش نیروها گام برمی دارند .

در حالی که تورم، وضعیت معیشتی مردم را روز به روز بحرانی تر می کند و دم ودستگاه رویا سازی سرمایه داری با آفریدن توهم طبقه متوسط شهری با ابزارخرید قسطی ،افراد ناتوان را روز به روز رویایی تر وتشنه تر می کند ،( رویاهایی که جز لولیدن در حوزه ی خصوصی و مصرف بیشتر خاصیت دیگری ندارند)  از سوی دیگر با انقیاد ودست کاری شدن فضای دانشگاه وفضاهای اجتماعی دیگر برای فعالیت از چه آلترناتیوی برای رهایی از وضع موجود می توان استفاده کرد؟

چگونه می توان تریبون و ابزار دست سرمایه داری ، چه از نوع حاکمیت دینی، چه از نوع سرمایه داری مبتذل آمریکایی، نشد؟ به گمانم در این شرایط باید به پس زدن هر نوع سازش فریبکارانه وعمومی کردن دغدغه ها اجتماعی ،اقتصادی وفرهنگی متن جامعه پرداخت؛ آلترناتیوی که اتفاقا برابر نهادِ روابط و مناسبات غیر انسانی و فاجعه آفرین لیبرالیسم است تا به قول حافظان وضع موجود رمانتیسم قرن نوزدهمی .

جریان چپ نه برخاسته از جنون عمل و نگاه خشونت طلب بلکه پاسخی به جامعه نابرابر، شی واره وانسانیت زدا است که با توهم آزادی ودموکراسی بر زندگی انسان ها آوار می شود.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت   توسط سرویس خبری  | 

کلیت شمایل انتخابات ایران
مزدک طوسی نژاد 
 

تلاش جمهوری اسلامی و دولت احمدی نژاد برای به سکوت فرو بردن جامعه در 1 سالی که گذشت بسیار محسوس بود و اکنون نیز لحظه به لحظه عریان تر خودش را نشان می دهد. تقریبا از همان زمانی که دولت بوی تحریم های احتمالی را احساس کرده تا زمانی که تحریم ها آرام آرام سر بر می آوردند و در دوره هایی که هر از گاهی امواج رسانه ای جنگ را هر چه محتمل تر در ایران جلوه می دادند ، حضور سرکوب ها و فشار بر حرکات و اعتراضات از یک سو و تحرکات اقتصادی از انواع فلج کننده تر برای مردم را در جامعه دیده ایم. به نظر می رسد همین طور که زمان به جلو می رود و به انتخابات نزدیک می شود ، بگیر و ببند و فشارها نیز در جامعه بیشتر می شود. 

 گردن کشی جمهوری اسلامی در برابر یک جبهه امپریالیستی به سرکردگی آمریکا علیرغم اینکه جمهوری اسلامی را در فشار قرار داده است ، از همان ابتدا نیز برای آمریکا گزینه های پیش رویش را برای تکمیل پروژه های امپریالیستی اش بنا به دلایلی که از موقعیت منطقه و قدرت اسلام سیاسی در آن آب می خورد ، با محدودیت روبرو کرده است. در عین حال همچنان امکان یک ماجراجویی دیگر و یا تغییر بالانس سیاسی موجود ممکن است روند اتفاقات را به گونه ی دیگری رقم بزند.
در حال حاضر سیل تحریم ها سرازیر شده اند و مردم به درجه ای ناچارند که عواقب این تحریم ها را که بر حیات روزمره شان آسیب وارد ساخته است به جان بخرند. نزول تحریم های اقتصادی و سیاسی تاکنون احتمالا شادی دل اپوزیسیون راست را که در خدمت امریکا و دیگر اربابانش است فراهم آورده ، اما همچنان امید به عروج دوباره ی بحث های جنگ علیه ایران و صحبت از بمب هایی که در آن دموکراسی غنی شده موجود است را از دلشان پاک نکرده است و مایلند تا نشان دهند که سیاست مداران امریکایی نیز آن را از یاد نبرده اند. همانقدر که دامن زدن به آن توسط این جبهه برای چنگ انداختن به قدرت سیاسی در ایران راه گشا و لذت بخش است ، برای مردم ایران و فعالین اجتماعی و سیاسی کشور دردآور و فلج کننده است . آنگونه که در یک سال گذشته شاهد بودیم و همچنان بنا به شهادت عینیات جامعه ، اعمال تحریم ها و جنگ های رسانه ای غرب و اپوزیسیون آویزان از آن تنها توانسته است دولت جمهوری اسلامی را به سمت سیاستی هدایت کند که کمر به تثبیت هر چه تمامتر خود در جامعه ببندد و گذشته از دستاوردهای دردآور تحریم برای مردم و امواج سرکوب های متعدد ، عایده ی دیگری برای جنبش ها و مردم نداشته باشد.
از سوی دیگر انتخابات در کشور بنا به تمامی شرایطی که در این چند سال بر ایران حاکم گشته است موجبات کش و قوس هایی را در کلیت سیاسی جمهوری اسلامی و حاکمین اش فراهم آورده است. در درجه ی اول حفظ قدرت و جلوگیری از به هم خوردن این توازن قوای منطقه ای و پس از آن حل مناقشات و تعیین سیاست خارجی کشور و راهبرد های اقتصادی در راستای همان اهداف ، موجبات دعواهای جناحین مدعی قدرت و بروز سیاست ها و حرفهایی را که تا دیروز قبح ذاتی داشته است را فراهم نموده است. اگر بخواهیم ریشه های این مناقشات و تغییر سیاست ها و حتی در زمینه هایی شکستن مرزهای تا آن دوره را بررسی کنیم ، می بایست در پس و پشت آغاز تحریم ها و بسته شدن روابط اقتصادی با بازار جهانی کنکاش کرد.
کاشت بذر یک اقتصاد بسته و اردوگاهی که بنا به ضرورت آن دوران و بنا به ایدئولوژی سیاسی حاکم بر جناح روی کارآغاز شده بود ، بدون شک حیات سیاسی و اقتصادی جناح دیگری را در حاکمیت به خطر انداخته است و ضرورت بروز سیاست هایی را رقم زده است که امروز دیگر می خواهد خود را به هر شکل بر کرسی بنشاند. سیاست خارجی دولت احمدی نژاد و واکنش های مورد نیاز داخلی خصوصا در حوزه اقتصادی کشور ، که ظاهرا جناح مقابل ، آن را نتیجه کاربست یک سلسله روش های نادرست دولت روی کار می داند (بنا به اینکه منفعت اش به خطر افتاده است) ، موجبات بروز اختلافات و همچنین مقاومت هایی میشد. امروز و گام به گام با پیشرفت تحریم ها و همچنین امید ها به انتخابات آینده آمریکا ، مواضعی که از سوی برخی سران حکومت در جناح مقابل دولت اعلام میشود و موضوعاتی که طرح می شود تفاوت هایی از جنس دیگر یافته اند که اگر چه قابل پیش بینی بوده اند ، اما درست به اندازه ی دادن نظرات کمونیستی از جانب بنگاه وال استریت عجیب به نظر می رسند.
از همان زمان که این جناح لیبرال درون حاکمیت تمام توان خود را به کار گرفته بود تا بر سیاست خارجی تاثیر بگذارد و به هر بهایی از گسترش این روند اردوگاهی جلوگیری به عمل آورد ، پیش بینی این اتفاق امکان پذیر بود. شاید چندی پیش بود که رفسنجانی در یک مصاحبه به تایید دموکراسی و تاکید بر آن می پرداخت و تلاش میکرد تا آن را در لوای اسلام تئوریزه کند. اگر چه که لیبرالیسم حکومتی در ایران ، تا دیروز می توانست با کمترین دغدغه تمامی مکانیسم های لازم را برقرار سازد تا ارتباطات اقتصادی را با جهان به هر شکل برقرار سازد و همچنین بنا به در دست داشتن صنایع مهم داخلی منفعت طبقاتی اش را به جیب بریزد، اما با روی کار آمدن احمدی نژاد، پیش گرفتن سیاست مقابله با غرب و سر برآوردن سلسله تحریم ها ، این جبهه دریافته است که راه حفظ و خروج اش از بحران را (که البته هر دو به دستگاه سیاسی و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی به شدت وابسته اند) دیگر با روش های گذشته و تنها بر پایه ی پایبندی به مقدسات ! پیش نخواهد برد و می بایست سد هایی را به سمت غرب بشکند.
گویی تحولات اتفاق افتاده در این سالها و در ادامه ترس از به قدرت رسیدن هر یک از جناح های موجود در جمهوری اسلامی دیگری را به سمتی میبرد که به هر قیمت ،خود، دیگران حلقه به گوش و کلیت جمهوری اسلامی را با خود به نقطه ی تلاقی منفعت شان برساند.
از طرف دیگر احمدی نژاد نیاز آن را دیده است که مسئله ی سیاست خارجی اش را به یک نقطه ی مشخصی برساند تا بتواند به سیاست هایش و خودش که آنها را نمایندگی میکند صورت خوشی در بین هم مسلکانش ببخشد. حتی در راه این تلاش از دادن شعارهایی که رنگ دوستی با مردم اسرائیل را برخود داشت اجتناب نکرد . تلاش های مشابهی نیز به صورت سیاستهای روزمره و بازی با مطبوعات و ذهن مردم در جریان است که بتواند هر گروه دیگری را به شکلی به زانو درآورد و بدین واسطه به دعواهای درونی خودشان خاتمه دهند. سلسله بحث های مکرر حول حضور یا عدم حضور خاتمی به هر دو هدف ذکر شده در بالا همچنان در جریان است و هر گروه مایل است بنا به اهداف مشخص سیاسی و اقتصادی اش راه های غلبه بر رقیبان اش را بیازماید.
فارغ از این ، بخش دیگری در اپوزیسیون وجود دارد که همیشه در تمامی انتخابات ها یک رای به نام جمهوری اسلامی صادر میکند. نوعی لیبرالیسم ملی و وطنی که ظاهرا از سر لطف سابقه ی تاریخی شان ، نام چپ را نیز بر خود قرار داده اند و در همان دوره که احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهور کشور انتخاب شد ، یعنی سال 84 ، تصور را بر این میدیدند که می بایست برای مقابله با جناح اصوگرا که راست ترین بخش حاکمیت است ، تمامی توان سیاسی و تبلیغی خود را برای بالا کشیدن رقیب او رفسنجانی بکار ببرند. تا قبل از آن نیز پشت هر یک از کسانی که جمهوری اسلامی به آنها معرفی کرده بود ، در می آمدند و فرضا خاتمی را به عنوان راه نجات به همه معرفی میکردند . کهولت اندیشه ی سیاسی در اینها و تغییر و تخفیف مواضع طبقاتی شان به آنها اجازه می داد و همچنان میدهد که با جمهوری اسلامی هم بازی شوند . امروز نیز انتظار عروج دوباره شان از پشت سر یکی دیگر از اهالی حاکمیت ایران برای تحقق بخشیدن به شعارهای "شورای حکمیت" یا "شورای فتوا" میرود و تلاش مستمر شان برای تثبیت سرمایه داری روتین ایرانی و ملی و نصیحت آمرانه برای بالابردن تولید به گوش خواهد رسید. واضح است که بستر اصلی رشد و نمو و حتی زندگی تمامی جناحین حکومت، در کلیت ایدئولوژیک و سیاسی جمهوری اسلامی معنا می یابد و واگذاشتن و برداشتن هر یک از اینها به امید و تصور تخفیف در سرکوب سیاسی و اجتماعی و باز شدن فضای جامعه به نفع مردم بسیار ابتدایی و ساده انگارانه است. این نگاه یا در بهترین حالت سازوکار اقتصادی و سیاسی جمهوری اسلامی را نمی شناسد و یا مشخصا در یکی از صفوف قدرت در جمهوری اسلامی سیاست اش تکمیل می شود.
هیچ بستر سیاسی در سیستم جمهوری اسلامی وجود ندارد که بتوان با تکیه بر آن، اعلام نمود که به سمت منافع عموم مردم زیر فشار و مشخصا طبقه کارگر ایران گام برداشته ایم. خاتمی با تمام رای های داخلی و بستگان خارجی اش ، نتوانست کاری را به پیش ببرد و 18 تیر و حوادث بعدی اش را در جامعه پروراند. پس از این نیز بنا به ماهیت تمامی پروژه های تعریف شده از جانب دستگاه جمهوری اسلامی ، اتفاقات رادیکال تر و تحرکات حساب شده تری در جامعه پرورش خواهد یافت. امروز نیز واضح است که بیش از هر زمان دیگر انتخابات و هر اتفاق سیاسی در درون جمهوری اسلامی به سیاست ها و راهکار های حفظ قدرت و دعواهای برتری اقتصادی و تثبیت سرمایه وابسته است و فراتر از این هیچ چیزی وجود ندارد. تنها مقداری رای برای هر کدام از طرفین مورد نیاز است تا بتوانند به واسطه ی آن عرصه را بر دیگری تنگ کنند و یک جولان سیاسی و اقتصادی دیگر را براه بیاندازند . در این بین هیچ قسمتی وجود ندارد که بتواند ارتباطی با منافع عمومی مردم پیدا کند و اینان همه شکست خوردگان تاریخ اند.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت   توسط سرویس خبری  | 

مفهوم تزهای آوریل 1917 لنین
   

مفهوم تزهای آوریل 1917 لنین

 

درال کوزنس

 

برگردان: رنوا راسخ


انقلابات، بزرگترین آزمون برای ایده های انقلابی، برنامه ها و افرادی است که این ایده ها را حمایت می کنند. رفقایی که در جهت فهم مراحلی که در یک انقلاب به وقوع می پیوندند به مطالعه ی انقلابات می پردازند اگر انتظار داشته باشند که شرایط انقلابی نوین دقیقا به مانند انقلابات قبلی  صورت  پذیرد، ناکام و ناراضی خواهند شد. وظیفه ما این است که یک روش تجزیه و تحلیل مناسب برای شرایطی  که برایمان روشن و آشکار نیست، بکار گیریم. تئوری تغییر بنیادین جامعه ، با در نظر گرفتن ماهیت شرایط واقعی، صرفا یک مدل مطلق یا دگمی که هر لحظه بکار گرفته شود نیست. متاسفانه ، هنوز وجود دارند افرادی که خود را انقلابی دانسته و سعی دارند که شرایط  فعلی را در مدل [انقلابات گذشته] جای دهند. آنها از تشخیص این مساله باز می مانند که یک تجزیه و تحلیلی که مناسب یک زمان و مکان بود،  بیشتر از آن قابل اعتبار [ در زمان ما] نیست چراکه شرایط عینی تغییر کرده است.
 
انقلابات پرسشهای بنیادی را مطرح می کند. ماهیت انقلاب چیست؟ آیا انقلاب جهت بنیان گذاشتن دموکراسی سرمایه داری یا دمکراسی کارگری صورت می گیرد؟ موازنه نیروهای بین طبقات چیست؟ چه نیروهایی انقلاب را رهبری می کنند؟ آیا طبقه ی کارگری که بوسیله سایر طبقات تحت ستم حمایت می شود، رهبر این انقلاب است یا لایه های حاشیه ای؟ آیا طبقه کارگر با اتحاد با بخشهای از بورژوازی  مترقی این امر را به انجام می رساند؟ در عصر جدید، جواب به این سوالات به نظر می رسد بسیار روشن است.  سرمایه داری بیشتر دوام آورده  و در عین حال تضادهای موجود در آن بسیار پیچیده تر و  زمانبدی  وقوع  بحرانهای ادواری اش  کاهش یافته ، در نتیجه سوسیالیزم همچنان در دستور کار قرار دارد. برای بسیاری از رهبران انقلابی روسیه - حتی برای بلشویکها - جواب به این سوالات در فوریه 1917 صریح و روشن نبود.
 
انقلاب فوریه 1917 در روسیه بمانند " لباس نمایشی" برای انقلاب اکتبر بود. در فاصله ی چند هفته، تمامی جامعه روسیه وارونه شد.سیصد سال سلسله ی «رومانف» با کناره گیری تزار «نیکولای دوم» در سوم مارس به نقطه پایان خودش رسید. اعتصابات  و تظاهرات های کارگران و سربازان متمرد در نیروهای مسلح ، دولت را به زیر کشیدند. در شرایط انقلابی دو ارگان قدرت ظهور نمودند. از یک طرف، «کمیته ی موقت دومای چهارم» که شامل گروهی از سیاستمداران راست خودگمارده شده بود که بوسیله ی طبقات میانه و بالایی حمایت می شدند. آنها دولت موقت را به رهبری شاهزاده «لوو» تشکیل دادند و تنها سوسیالیست موجود در کابینه ی دولتشان، «الکساندر کرنسکی» به مقام وزارت دادگستری رسید. و از طرف دیگر، همزمان در 26 و 27 فوریه انتخاباتی در «شورای نمایندگان کارگران و سربازان پتروگراد» برگزار شد.
 
در اول مارس، دولت موقت شروع به انجام  برخی از اصلاحات سیاسی جهت تدارک دیدن برای انتخابات مجلس موسسان نمود. رئوس آن اصلاحات که هر مارکسیستی نیز از آن حمایت می کند، عبارت بودند از: احیای حقوق مدنی از جمله آزادی مطبوعات، آزادی بیان،آزادی تجمع و دین  همراه با حق اعتصاب ( اعتصابات بی رحمانه در زیر حاکمیت تزاری سرکوب می شدند)، همچنین عفو عمومی برای زندانیان مذهبی و سیاسی، و همچنین گسترش حق رای و معرفی برگه های رای مخفی در انتخابات مجلس موسسان.  همچنین مشترکا با شورای پتروگراد تصمیم گرفته شد که میلیشای مردمی باید تاسیس و جایگزین پلیس تزاری شود و پادگان نیرومند پتروگراد، که نیروی مسلح مدافع انقلاب بود، نباید از  پایتخت خارج شوند.
 
در همان روزی که دولت موقت این فرماین را صادر کرد، شوراها با انتشار فرمان شماره اول خودشان خطاب به سربازان و ملوانان  شرح دادند که فرامین دولت موقت تنها در صورتی  که شوراها با آنها موافقت کنند اعتبار اجرائی خواهند داشت.  علاوه  بر این، شوراها در اطلاعیه شان خطاب  به سربازان و  ملوانان، از آنها خواستند که اقدام به تشکیل کمیته های خودشان و خارج ساختن کنترل اسلحه ها از دست افسران وابسته به نظام تزاری کنند. چندین روز بعد، شورا دومین فرمان خودش را به سربازان و ملوانان صادر کرد و  از آنها خواست که فرمانده هایشان را اخراج کرده و اشخاص دیگری را جایگزین آنان کنند. شورا علاوه بر نفوذ در بین سربازان و ملوانان، از طریق کارگران و نمایندگان انتخاب شده شان در اتحادیه ها،  کنترل راه آهن،پست و تلگراف را نیز در دست داشتند. شورا همچنین، کمیته ی توزیع مواد غذایی را تشکیل داده و به انتشار روزنامه ی مستقل خود بنام «ایزوستا» ( خبر) اقدام کرد. شوراهای شبیه شورای شهر «پتروگراد» در تمام روسیه شروع به شکل گیری و فعالیت کردند. ( در پاییز سال 1917، بالغ  بر 900 شورا در سراسر روسیه وجود داشت)
 
در مارس 1917، ما شاهدیم که دولت موقت دارای قدرت سیاسی صوری و شوراها دارای قدرت سیاسی واقعی بودند بطوری که هیچ چیزی اتفاق نمی افتد مگر اینکه ابتدا بوسیله ی شوراها تصویب و بوسیله ی بدنه ی مسلح اش کنترل و اجرا می شد. این یک موقعیت نمونه و بی نظیر برای نشان دادن مفهوم «قدرت دوگانه» است ؛ جایی که هر دو قدرت حتا همدیگر را در یک محل – کاخ تاوراید (Tauride Palace )- ملاقات می کردند! اما چرا شورا، دولت موقت را که از میان اعضای باقی مانده ی دومای چهارم انتخاب شده بودند و دارای حمایت مردمی محدودی بودند را به کنار نزد؟ شورا یک بدنه انتخابی بود که از 600 نماینده تشکیل یافته بود که دارای حمایت زیادی در میان طبقه کارگر و سربازان بودند.
 
تضاد
 
قدرت واقعی در دستان شورا بود ولی آنان قدرت را نگرفته بودند. برای فهم این تضاد، ضروری است که ماهیت  بسیاری از رهبران شورا را درک کنیم. این رهبری سالها وقت خود را صرف آمادگی برای سرنگونی انقلابی نظام حاکم بر جامعه نموده بود و اکنون که آنرا  به چنگ آورده بود، از تشخیص  توازون قدرت و ناتوانی سرمایه داری برای هر گونه  عمل بنیادی که بتواند در زندگی کارگران، دهقانان و سربازان تغییر ایجاد کند، عاجز بود.
موضوعاتی مانند کمبود مواد غذایی، پایان جنگ و تقسیم ارضی نمی توانست بوسیله ی  دولت موقت که  یک دولت حامی سرمایه بود حل شود. تمام اصلاحاتی که این دولت تصویب نمود بر اثر فشار توده ای جنبش کارگری، سربازان و دهقانان صورت پذیرفت. بدون شک اگر این فشارهای  توده ای  کمتر بود، اصلاحات نیز به همان نسبت کمتر صورت می گرفت.
 
رهبری شورای پتروگراد از منشویکها، اس آرها و بلشویکها تشکیل یافته بود. منشویکها به انقلاب دو مرحله ایی باور داشتند. به این معنا که ابتدا رژیم تزاری باید سرنگون و جای آن یک نظام مدافع دمکراسی لیبرالی ی کاپیتالیستی  جایگزین شود .منشویکها بر این باور بودند که در چنین شرایطی است که طبقه کارگر همپای توسعه ی  اقتصاد سرمایه داری رشد    می کند و زمانیکه این طبقه به قدرت کافی دست یافت، خودش می تواند قدرت را در دست  بگیرد.
                      
اس آر ها  که بیشترین طرفدار را در میان دهقانان داشتند به دو جناح، راست که حامی دولت موقت  و جناح چپ که در حال نزدیک شدن به بلشویکها بودند، تقسیم می شدند.
 
تعداد زیادی از رهبران بلشویکها در تبعید در خارج از روسیه به سر می بردند اما کامنف و استالین در ماه مارس از تبعیدشان در سبیری بازگشتند و شروع به حمایت از  جایگاه شورا که در حال  پشتیبانی انتقادی از دولت موقت بود، کردند. آنان همچنین سعی نمودند تا میان بلشویکها و منشویکها آشتی برقرار کنند.  این موقعیت (یعنی حمایت کردن از دولت موقت) همانطور که لنین نیر بر آن  تاکید نمود به نظر می رسید که در کشوری با خصوصیات روسیه،طبیعی باشد. روسیه ای که بعد از اصلاحات ، آزادترین کشور در میان تمام کشورها  درگیر در جنگ بود. بنابراین چرا نباید دولت موقت را حمایت کرد؟
 
زمانیکه لنین در سوم آوریل به ایستگاه قطار فنلاند رسید مخالف این سیاستهای سردرگم و نا روشن کامنف و استالین بود. او از قطار معروفی که او را از کشور سوئیس پس از عبور از خاک آلمان به روسیه آورده بود، پیاده شد و به روی یک زره پوش نظامی رفته و با سخنان خودش اکثریت رهبران بلشویکها را  متعجب کرد. لنین هر گونه همکاری با دولت موقت و منشویکها را رد کرد  و خروج فوری روسیه را از جنگ امپریالیستی خواستار شد.
لنین برای بحث [اثباتی-اقناعی] در مورد نظراتش به جلسه ی بلشویکها رفت. سخنان لنین باعث سکوت و حیرت بسیاری از رهبران بلشویک شد. این مساله روشن بود که او در اقلیت قراردارد و نیاز مبرمی داشت تا بتواند نظر اکثریت اعضای حزب را به خود جلب کند. او همچنین به جلسه ی منشویکها رفت و بعد از آنکه کپی سخنرانی خودش را در اختیار «تسیریتلی» رهبر منشویکها قرار داد با هو و انتقادات شدید منشویکها روبرو گردید.
 
تزهای آوریل سیاستهای حزب نبودند!
 
سخنرانی لنین اساس «تزهای آوریل» ی بود  که در روزنامه ی «پراودا»  ارگان حزب بلشویک در تاریخ هفتم آوریل به چاپ رسید. این تزها سیاستهای حزب نبودند اما با گذشت زمان، لنین ثابت نمود که او  از راه دور هم از بسیاری از رهبران بلشویکها که در داخل روسیه بودند، بهتر از امیال و احساس  کارگران و سربازان آگاهی دارد. بواسطه ی برپایی نشستهای متعدد، نگارش مقالات و جزوات، لنین موفق شد که در اواخر آوریل اکثریت اعضای حزب بلشویک را به نظراتش متقاعد کند. نظرات لنین درستی و  صحتش را با حمایت بخش عمده ای از کارگران و زحمتکشان از حزب بلشویک به اثبات رسانید؛ بطوری که اعضای حزب که در پیش از ماه آوریل  تنها 10 هزار نفر بودند به نیم میلیون نفر افزایش پیدا کردند که از این تعداد 60% آنها کارگران صنایع بودند.
 
رشد حزب بلشویک بسیار تماشایی و ناباورانه بود.  در آغاز ماه مارس تنها  40 تن از 600 نماینده ی شورای پتروگراد بلشویک بودند. اما در ماه اکتبر آنها اکثریت را در شورای پتروگراد بدست آوردند. در فوریه بلشویکها تنها 150 عضو در کارخانه ی «پوتیلف» که دارای 26 هزار کارگر بود، داشتند. در اواخر ماه مارس، بالغ بر 242 شورا در روسیه شکل گرفتند که تنها در27 تای آنها بلشویک اکثریت را داشتند. اما در ماه اکتبر آنها اکثریت را شورای مسکو و کنگره ی شوراهای سراسری روسیه به دست آوردند.  چگونه بلشویکها توانستند چنین قدرتی را در ظرف مدت بسیار کوتاهی بدست آورند و  اعضای جدید بسیاری زیادی را به خود جذب کنند؟ ورود «تسرتلی» و «سکوبلف» از منشویکها و «چرنوف» از «اس آرها» به دولت موقت در ماه «می» مطمئنا به این مساله کمک کرد. آنها اعضای خودشان را از دست دادند و دولت موقت به طور روز افزونی منزوی شد. مهمترین فاکتوری که در عین حال موجبات موفقیت بلشویکها را فراهم آورد برنامه و سیاستهای آنان بود که بازگو کننده ی آرمان های طبقه کارگر، سربازان و  دهقانان بود. این برنامه در عین حال بدون تزهای آوریل نمی توانست ، وجود خارجی پیدا کند.
« تزهای آوریل» بیانگر چه نکاتی بودند؟ این «تزها» که بوسیله ی لنین در چند صفحه نگاشته شد، دارای 10 نکته مهم و اساسی می باشد:
 
1- جنگ اول جهانی ، یک جنگ امپریالیستی است و پایان صلح آمیز و دمکراتیک تنها در صورتی ممکن است  که سرمایه سرنگون شود.  با   " ابرام و  بردباری  به تمام معنی " ماست که این مساله برای توده ها روشن خواهد شد.
 
2-  انقلاب گذاری است از اولین مرحله ای که قدرت در اختیار بورژوازی قرار دارد به مرحله ای  که آن قدرت از آن سلب و باید  در دستهای پرولتاریا و  دهقانان فقیر قرار گیرد.
 
3- از دولت موقت به مثابه ی " یک دولت سرمایه داری" نباید حمایت کرد.
 
4- بازشناسی این مساله که بلشویکها تنها حمایت یک اقلیت کوچکی را در شوراها دارا بودند  و بر اثر مبارزاتشان حمایت اکثریت اعضای شورا به دست آوردند؛ همچنین توضیح دقیق، صبورانه و سیستماتیکی از اشتباهاتی که احزاب دیگر مرتکب شدند که آنها را از احزاب اکثریت به احزاب اقلیت و بی اعتبار در شورا تقلیل داد. همزمان باید لزوم  انتقال  " تمامی قدرت دولتی در دست شوراهای نمایندگان کارگران" برای مردم شرح داده شود.
 
5-   رد خواست  یک جمهوری پارلمانی  و پذیرش یک جمهوری شورایی به رهبری کارگران و دهقانان فقیر. ارتش حرفه ای باید به ارتش مردمی تبدیل شود. صاحب منصبان  باید به اندازه ی کارگران لایق مزد دریافت کنند.
 
6-  مصادره ی تمامی زمینهای ملاکین و ملی کردن تمام زمینهای موجود در کشور.
 
7- بانکها همگی  باید به یک بانک تبدیل شوند که زیر کنترل و نظارت نمایندگان شوراهای کارگران قرار گیرند.
 
8- تولید اجتماعی  و توزیع محصولات باید تحت کنترل و نظارت شوراها صورت گیرد.
 
9- جلسه ی عمومی کنگره حزب، باید برنامه ی حزب در مورد جنگ امپریالیستی، دولت و برنامه حداقل را تغییر دهد.  اسم حزب باید به اسم حزب کمونیست تغییر نام پیدا کند.
 
10- پی ریزی یک بین الملل نوین باید در دستور کار قرار بگیرد.
 
این ده نکته مهم، اساس و پایه ی انقلاب اکتبر را طراحی نمود که بدون شک بدون رهبری لنین نمی توانست به پیروزی برسد. این تزها تائیدگر عدم توانایی سرمایه داری در پیش بردن جامعه به سمت جلو و نیاز به  حرکت به مرحله ی انقلاب پرولتری است. این نکات  به وضوح تائید کننده ی  تز « انقلاب مداوم» تروتسکی نیز می باشد.
بنا به «تزهای آوریل»، تولید ثروت و دارایی باید به دست طبقه کارگر و از طریق سازمانهای دمکراتیک آنان کنترل و انجام گیرد. در راستا ی واگذاری قدرت به کارگران و زحمتکشان بود که  بلشویکها از منشویکها جدا شدند؛ حزب جدید خود را پایه ریزی کردند ، از رفرمیستهای بین الملل دوم  فاصله گرفته و بین الملل سوم را ایجاد نمودند.
تمام این حوداث در نود سال پیش به وقوع پیوست اما  درسهای گرانبهای این انقلاب کبیر هنوز بوسیله ی بسیاری که خودشان را انقلابی می نامند، درک نشده است. نظام سرمایه داری نمی تواند هیچ آینده ی روشنی را برای بشر ترسیم کند. دو راه بیشتر در مقابل بشریت نیست: سوسیالیزم یا بربریت. هیچ گونه سرمایه داری  مترقی ی وجود ندارد. انقلاب مرحله ای ( بورژا- دمکراتیک) اعتبار خودش را سالهاست که از دست داده است. تنها برنامه ی کنونی برای جنبش سوسیالیستی در سراسر جهان، انقلاب سو سیالیستی و کنترل و نظارت بر تولید توسط طبقه کارگر است.  کار ما امروز،  از طریق  توضیح "صبورانه، مداوم و سیستماتیک" برای آماده سازی نیروها جهت تغییر جامعه  است که صورت می گیرد. 
 
هفدهم آوریل 2007 
 
2 نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت   توسط سرویس خبری  | 

چرا مارکس اهمیت دارد؟
الکس کالینیکوس
ترجمه: رها رهنورد

الکس کالینیکوس می‌نویسد: اگر به دنبال جانشینی برای سرمایه داری و تغییر جهان هستیم، اندیشه‌های کارل مارکس در این باب آغازگاه مناسبی است.
دهه گذشته شاهد ظهور جنبش‌های نوین مقاومت بوده است. این جنبش‌ها در ابتدای امر خشم اشکال متحد جهانی‌سازی تحمیلی از جانب سیاست‌‌های نئولیبرال کشورهای سردمدار غربی را برانگیخت. مقاومت با رانه جنگ گسترش یافت، جنگی که توسط آمریکا و به زعامت جرج بوش پس از 11 سپتامبر 2001 آغاز شد.
اما سوالی که همچنان می‌باید بدان پاسخ گفته شود اینست که چه اندیشه هایی قادرند به بهترین نحو انگیزه‌های این جنبش ها را توضیح دهند؟
در اوایل دهه نخست قرن بیست و یکم، تأثیرگذارترین چهره ها در این باب افرادی بودند که وجود این جنبش‌ها و روش‌های تمرکزگریز شکل گیری آنها را می‌ستودند. افرادی همچون آنتونی نگری، نوامی کلین و جان هالوی. اما هدایتگری کم این اندیشه ها موجبات افول نسبی آنها را فراهم کرد. در این میان نوام چامسکی همچنان به مثابه چهره تسلیم ناپذیر انتقاد از امپریالیسم آمریکا باقی ماند، اما وی از ارایه هر گونه تحلیل جامع یا دستورالعمل استراتژیک برای جنبش خودداری کرد.
شاید بهتر باشد به جای جستجو در میان اندیشمندان جدید، به اندیشه یکی از متفکران کهن، کارل مارکس بازگردیم. برای بسیاری این یک پیشنهاد مضحک به نظر می رسد: مارکس منسوخ و یک چهره‌ ویکتوریایی نیست؟ نه تنها به هیچ وجه چنین نیست، بلکه مارکس معاصرترین نظریه پرداز اجتماعی است.
دلیل این ادعا بسیار ساده است. کلیشه ای رایج وحود دارد مبنی بر این امر که ما در دورانی به سر می بریم که در سیطره سرمایه داری پویای جهانی است. دغدغه اصلی مارکس را نیز سرمایه داری تشکیل می دهد. بخشی از ابتکار وی این بود که در پی فهم سرمایه داری صنعتی دهه ی 1840 برآمد. سرمایه داری که بر مبنای انبوه محصولات برآمده از تکنولوژی شکل گرفته بود و میرفت تا از مرزهای انگلستان گذرکند تا جهان را فتح کرده و آن را تغییر دهد. در مانیفست کمونیست که در سال 1848 انتشار یافت، مارکس به ترسیم روند گسترش سرمایه داری می پردازد، روندی که تنها 150 سال بعد به تمامی متحقق گردید.
علاوه بر این او به این نکته پی برده بود که سرمایه داری تا چه اندازه شکننده است. مارکس در شاهکار خود، سرمایه، کوشش می کند تا مکانیزم‌هایی را آشکار کند که سرمایه داری را به بحران‌های عمیق و بی ثبات کننده اقتصادی می کشاند. این بصیرتی بسیار پراهمیت است.
آسیب پذیری
نقدهای بسیاری در باب جهانی‌سازی معاصر وجود دارند، نقدهایی که بر ناعادلانه بودن آن از حیث اجتماعی و نادرست بودن آن از حیث محیط زیستی تأکید می گذارند. اما حتی در میان این دسته از نقدها، به این امر که چگونه آسیب پذیری بازار آزاد سرمایه داری به بحران آن می‌انجامد، بسیار کم پرداخته شده است. امری که البته برای هوادارن نئولیبرالیسم از حقیقت بسیاری برخوردار است.
در سالهای گذشته هنگامیکه اقتصاد جهانی در حال رشدی سریع بود، آنها ادعا می کردند که سرمایه داری وارد عصری طلایی و نوین می‌شود. در نقطه مقابل ما امروز با بحران‌هایی بسیاری در نظام اقتصادی آمریکا روبرو هستیم، بحران هایی که می روند تا به رکود اقتصادی وسیعی بیانجامند. هوادارن اکنون لحن خود را تغییر داده اند. آنها به جای استناد به آنچه رونالد ریگان، رئیس جمهور پیشین آمریکا آن را "جادوی بازار آزاد" می نامید، به سمت ادبیاتی روی آوردند که آنها را از معرکه برهاند.
مارکس دریافته بود که سرمایه داری تنها یک نظام اقتصادی نیست، بلکه در عین حال رژیم قدرت بر آمده از تضادهای بنیادین و نبرد طبفاتی میان کارگران و کارفرامایان نیز هست.مارکس چنین استدلال کرد که منشأ سود تغذیه کننده سرمایه داری را استثمار کارگران تشکیل میدهد. این قطب بندی بنیادین که جامعه را به دو بخش تفکیک می کند، باعث برآمدن تضاد طبقاتی میان استثمار کنندگان و استثمارشوندگان می شود، تضادی که می تواند جهان را تغییر دهد.
این وجهی از اندیشه ی مارکس است که به مثابه امری منسوخ تلقی وهمواره نادیده گرفته می‌شود. این تلقی بر مبنای این فرض شکل می‌گیرد که تقسیم جامعه بر مبنای دوقطب فقیر و غنی امری است متعلق به قرن نوزدهم. اما آنچه به شدت منسوخ و قدیمی است درست همین تلقی منتقدین هستند.
نخست آنکه قطب بندی جامعه میان فقیر و غنی هنوز از بین نرفته است. برعکس، روند کنونی افزایش قیمت مواد غذایی موج اعتراضی وسیعی را در تقابل با این روند در سراسر جهان باعث شده است، موجی که بر پایه اعتراضات افرادی شکل می گیرد که خرید مواد غذایی پایه ای نظیر نان و برنج را در توان خود نمی بینند.
مارکس بر این باور است که بحران‌های سرمایه داری بر مبنای وجود کمبودها شکل نمی‌گیرند، کمبودهایی که امکان بهره مندی همگانی را مانع بشوند. مردم گرسنه اند نه به این دلیل که غذای کافی وجود ندارد، بلکه از آن روی که پول کافی برای خرید آن ندارند. افزایش قیمت‌ها بازتاب دهنده هرج و مرج موجود در نظام سرمایه داری است. جین زیگلر، سخنگوی ویژه سازمان ملل متحد درامور حق خوراک، آخر هفته گذشته گفت: "همانگونه که مارکس می‌اندیشید، گرسنگی برای مدتی طولانی ریشه کن نشده است. این یک قتل عام خاموش است". جدایی میان فقیر و غنی همپنان در اقتصادهای پیش رو وجود دارد. در واقع عصر نئولیبرالیسم شاهد تعمیق این شکاف است.
اکنون معضل چشم گیر در ایالات متحده، ثروتمندترین کشور جهان، سقوط استاندارد زندگی است. درآمد خانواده‌های متوسط آمریکایی در سال 2006 و در انتهای رونق اقتصادی اخیر از سال 1999 و درمرحله ی مشابه رونق اقتصادی آن سال، کمتر است.
اما مارکس به مثابه یک جامعه شناس به مسأله ی طبقه نپرداخت. او به دنبال ترسیم الگوی توزیع درآمد و شغل هایی که افراد به آن مشغول اند نبود.
تغییر
او معطوف به تضاد طبقاتی بود چرا که این تضاد کلید فهم جایگاه قدرت را هم در جهت حفظ جوامع امروز و هم در جهت تغییر آن به دست می دهد. این نکته ای است که توسط منتقدین مارکس نادیده گرفته می شود، منتقدینی که مارکس را به نادیده گرفتن جنسیت، نژاد ودین متهم می کنند. مارکس به این امر واقف بود که تمامی گونه های تقسیم بندی در اجتماع، می توانند به تسلط و سرکوب گری گروهی بر کروه دیگر بیانجامند، اما سرکوبی و تسلط الزاماً منشأ قدرت نیست.
ویژگی طبقه ی کارگر آنست که زحمت کشان این طبقه، سرمایه داران و سودهایشان را به وجود می‌آورند. این نکته بسیار بدیهی است که کارگران استثمار شده قدرت خویش را به کارفرمایان واگذار می کنند. این قدرت در تمامی اعتصابات به خوبی نمایان می شود، یعنی هنگامی که کارگران به صورت دسته جمعی برآن می شودند تاکارفرمایان را عقب برانند و از این طریق جریان سود را قطع کنند. دراین میان برخی دسته جات کارگری که دارای نگاهی استراتژیک هستند قدرت بیشتری دارند، تا آنجا که قادرند نه تنها سود کارفرمایان خود را به خطر بیاندازند، بلکه این تهدید را در مورد دیگر کارفرمایان نیز به کار گیرند. آشفتگی که در هفته قبل در لندن به دلیل وقوع اعتصاب کارگران لامپ سازی اتفاق افتاد، شاهدی بر این قدرت است.
این نکته ای حائز اهمیت است که تلقی مارکس از طبقه کارگر را آنگونه نپنداریم که رسانه‌ها و کلیشه‌های آکادمیک به عنوان کارگرانِ یدیِ مردِ صنعتی به ما می نمایاند، برای مارکس طبقه بر مبنای رابطه میان استثمار کننده و استثمارشونده تعریف می شد. از این منظر کارگر بودن مستلزم فقدان استقلال اقتصادی در جهت حفظ خود و بر مبنای منابع خود است. پس زنده ماندن مستلزم وجود اجبار در جهت فروش نیروی کار تو به بنگاه سرمایه داری است و از آن روی که توان چانه زنی برای کارگر بسیار کم است، نتیجه ی این امر استثمار تو خواهد بود. کارگر بودن در این معنا مستلزم کار یدی در کارخانه نیست. میتواند کار در دفتر، بیمارستان، مدرسه و یا دانشگاه باشد.
اکثریت
می توانی به جای کالا خدمات تولید کنی. می توانی به جای استخدام توسط مدیر خصوصی به استخدام دولت در آیی. طبقه کارگر در این مفهوم وسیع اجتماعی اکثریت جمعیت را در جوامع ثروتمند سرمایه داری تشکیل می دهد، همچنان که به وسعت بخشی خود در عرصه جهانی ادامه می دهد. صنعتی شدن چین در طی دو دهه ی اخیر وسیعاً بر اندازه و قدرت طبقه کارگر افزوده است.
اما مارکس چنین تصور نمیکرد که این امور برای وجود طبقه کارگر کافی است. او میان "طبقه درخود" و "ظبقه ی برای خود" تفاوت می گذاشت. طبقه ای که تنها وجود دارد و طبقه‌ای که به مثابه سوژه خود آگاه سیاسی برای خواسته های خود مبارزه می کند. مارکس در درگیریهایی که در زمان جوانی‌اش رخ داد، خصوصاً درگیری‌های چارتیست‌های انگلیسی و انقلاب 1848 فرانسه، آغاز جنبش سیاسی که کارگران در آن تبدیل به طبقه ای برای خود می‌شدند را دریافت. اما او متوجه شده بود که این روند می تواند روندی پرمحنت باشد که بیش از حد به درازا بکشد، روندی که درآن شکست‌ها و پیروزی ها بگونه‌ای توامان وجود دارند.
اوکمون پاریس 1871 را به مثابه آموزه‌ای پراهمیت دریافت، رخدادی که در طی آن کارگران توانستند قدرت سیاسی را برای مدت کوتاهی به دست بگیرند، گرچه پس از آن توسط طبقه حاکم شکست خوردند. این نشان داد که کارگران در طی نبرد می توانند اشکال جدید قدرت سیاسی و مستقیماً تحت نظارت خود را به گونه ای برقرار سازند که بنیاناً از هرچه در جامعه سرمایه درای قابل تصور است دمکراتیک تر باشد.
مارکس به راستی سوسیالیسم را به مثابه جانشینی برای سرمایه داری می ستود، جانشینی که طی روندی سر بر می‌آورد که او آن را خودرهاسازی طبقه کارگر می نامید. این روندی است که تنها کارگران از طریق تشکل ها و نبردهای خودشان قادرند آن را متحقق کنند. هیچ کس، هیچ الیتی هر اندازه خیرخواه نمی تواند این کار را برای آنها انجام دهد.
در نتیجه ادراک مارکس از سوسیالیسم از اساس در تضاد با نظام استالینیستی است که به نام او در اتحاد شوروی، اروپای شرقی و چین سر کار آمد. این جوامع تصاویر پوچ و مضحک از اصل سوسیالیسم بودند.
جنبش‌های نوین مقاومت که از زمان فروپاشی نظام های استالینیست در اواخر دهه ی 1980، سر بر آوردند نمایانگر روند تجدید منازعاتی هستند که مارکس انتظار داشت کارگران در طی آن به خود آگاهی برسند، "طبقه برای خود" .
اما ایشان تنها زمانی قادر به تاثیرگذاری خواهند بود که بر مبنای علایق تاریخی خود به مارکس به مثابه چهره ای منسوخ و قدیمی ننگرند، بلکه وی را متحد ضروری خود تلقی کنند. متحدی در میدان های جدید نبرد بر علیه سرمایه داری جهانی فاسد و استثمارگری که ما را احاطه کرده است.
این مقاله به تاریخ Tuesday, 22 April 2008 در Socialist worker online به چاپ رسیده است.
www.socialistworker.co.uk


2 نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت   توسط سرویس خبری  | 

کانون نویسندگان ایران سیزده آذر را روز مبارزه با سانسور اعلام نمود

سیزده آذر که در سال گذشته روز پور شور و سرنوشت ساز جنبش دانشجویی ایران بود، روز آزادی و برابری و روز جدا شدن مسیر جنبش دانشجویی ایران از تشکل های وابسته و نیمه دولتی بود ، امسال از طرف کانون نویسندگان ایران  به یاد "محمد مختاری" و "محمد جعفر پوینده" به عنوان روز میارزه با سانسور اعلام گردید. 

 

 اطلاعیه خانواده‌های محمد مختاری و محمد جعفر پوینده در حمایت از 13 آذر به عنوان روز مبارزه با سانسور:

 

از اعلام روز سیزدهم آذر توسط کانون نویسندگان ایران به عنوان روز مبارزه با سانسور پشتیبانی می کنیم.

آزادی اندیشه و بیان در همۀ عرصه های فردی و اجتماعی بی هیچ حصر و استثناء مهمترین اصل منشور کانون نویسندگان ایران است.از آنجا که دو تن از اعضای فعال کانون نویسندگان، محمد مختاری ومحمد جعفر پوینده برای تحقق بخشیدن به این اصل تا پای جان خود ایستادند، ما خانواده‌های این دو نویسندۀ آزاده در آستانۀ دهمین سالگرد قتل عزیزانمان از اعلام روز سیزدهم آذر توسط کانون نویسندگان ایران به عنوان روز مبارزه با سانسور پشتیبانی می کنیم.

خانواده‌های محمد مختاری و محمد جعفر پوینده

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت   توسط سرویس خبری  | 

کانون نویسندگان ایران 13 آذر را روز مبارزه با سانسور اعلام کرد

 آزادی اندیشه و بیان حق طبیعی هر انسانی‌ست، زیرا به طور طبیعی هر انسانی می‌اندیشد و هیچ دلیل طبیعی نیز برای جلوگیری از بیان اندیشه‌ی او وجود ندارد. آن چه موجب سلب این حق از انسانی می‌شود، منافع نظام‌هایی است که برای تداوم خود در صدد حذف اندیشه‌ی مخالف برمی‌آیند. به این ترتیب اکنون این حق طبیعی کم و بیش در سراسر جهان- گیریم به درجات مختلف- از سوی مراجع قدرت از افراد انسان سلب می‌شود. اما سلب آزادی بیان تنها با توقیف کتاب‌ها، نشریات و روزنامه‌ها یا جلوگیری از نشر و پخش آثار نویسندگان و اندیشمندان صورت نمی‌گیرد. حذف فیزیکی صاحبان قلم و اندیشه و تعقیب و آزار آنان نیز شکل دیگری از سرکوب آزادی بیان است. هرساله صدها اندیشمند، نویسنده و روزنامه‌نگار تنها به دلیل انتشار اندیشه‌ها و عقاید خود یا کوشش برای بیان و افشای واقعیت‌های اجتماعی به قتل می‌رسند، به زندان می‌افتند، یا به شکل‌های دیگر تحت فشار و تعقیب قرار می‌گیرند.
بنا به آمار گزارشگران بدون مرز، فقط در سال
۲۰۰۶، ۹۵ روزنامه‌نگار کشته و ۱٣۵ نفر زندانی شده‌اند. در مورد نویسندگان و اندیشمندانی که صرفا به دلیل ابراز عقاید و بیان اندیشه‌های خود کشته یا زندانی شده‌اند آماری در اختیار نداریم، اما پیوسته شاهد اخبار پراکنده از این دست نیز هستیم.
اما وضع ایران از بیشتر کشورهایی که در آن‌ها آزادی اندیشه و بیان سلب می‌شود، وخیم‌تر است. البته جامعه ایران و به‌ویژه نویسندگان و هنرمندانِ آن سال‌‌هاست که با پدیده‌ی سانسور دست به گریبان‌اند؛ اما ظرف دو سه سال اخیر این پدیده چنان دامنه‌ی گسترده‌ای یافته است که جز قلع و قمع فرهنگی نامی بر آن نمی‌توان نهاد. انبوه کتاب‌هایی که ماه‌ها و سال‌ها در انتظار اخذ مجوز در ساختمان ارشاد بر روی هم انباشته می‌شوند گواه این مدعاست،‌ و این در حالی‌ست که متولیان سانسور مطالب بسیاری از کتاب‌هایی را هم که اجازه انتشار می‌یابند دستکاری و در آن‌ها اعمال نظر می‌کنند. علاوه بر این، سینما،‌ تئاتر، موسیقی، وبلاگ‌نویسی، سایت‌های اینترنتی و دیگر عرصه‌های اندیشه و بیان نیز از این دست‌اندازی‌ها که هر روز شدیدتر می‌شود در امان نیستند. مجموع این شرایط معنایی جز سرکوب خلاقیت و ممانعت از ابراز وجود نویسندگان و هنرمندان ندارد. دستگاه سانسور در حقیقت نه کلمه و تصویر، بلکه خودانگیختگی و ابراز آن را که حق طبیعی هر انسانی‌ست سلاخی می‌کند و به این ترتیب حق جامعه را برای برخورداری از ادبیات و هنرِ غیرحکومتی و پیشرو لگدمال می‌سازد.
کانون نویسندگان ایران که دو تن از چهره‌های برجسته آن، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، در سال‌های اخیر در راه آزادی اندیشه و بیان جان باخته‌اند، به پیروی از اصول مندرج در منشور خود، در برابر این موج رو به گسترش سانسور که بسیاری از نویسندگان و هنرمندان را در عمل خانه‌نشین کرده و آثار آنان را در محاق فرو برده است، اعتراض و انزجار خود را اعلام می‌کند.
در همین راستا، کمیته مبارزه با سانسورِ کانون روز
۱٣ آذر را به یاد جان‌باختگان آذرماه ۷۷ به عنوان روز مبارزه با سانسور اعلام و از نویسندگان و هنرمندان در داخل و خارج کشور می‌خواهد تا صدای اعتراض خود را با صدای ما درآمیزند. باشد که روزی سایه سنگین سانسور از سر ادبیات و هنر برداشته شود.

نویسندگان و هنرمندان در ایران و جهان!
اتحادیه‌های نویسندگان!
انجمن‌های قلم در سراسر جهان!
شما را فرا می‌خوانیم تا ضمن به رسمیت شناختن این روز، از حرکت ما در مبارزه با سانسور به هر طریق ممکن حمایت کنید.

کمیته‌ مبارزه با سانسور
کانون نویسندگان ایران
۲۲ آبان ۱٣٨۷

2 نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت   توسط سرویس خبری  | 

یادداشتهایی درباره بحران مالی
آقای غنی نژاد پروفسور است. پروفسور اقتصاد. آقای نیلی هم پروفسور است. پروفسور اقتصاد. آقای جنان صفت و آقای طبیبیان و آقای فرجادی هم همینطور. همه آقایان کرسی دانشگاه دارند و اقتصاد درس می دهند. آن هم از نوع ناب بازار آزادی. این آقایان تریبونی را شکل داده اند به نام "رستاک". فرهنگ عمید "رستاک" را شاخه ای تعریف می کند که از زیر درآمده باشد. رستاک پروفسورهای محترم هم قرار است شاخه ای باشد که از زیر دربیاید و رشد کند و تبدیل به درختی تنومند شود. چرا از زیر؟ به این علت که برای پروفسورها حضور در سطح چندان مهم نیست، مهم زیرسازی است. این را به دفعات نشان نیز داده اند. آقای غنی نژاد به کرات از این شکوه کرده است که ایرانیان هنوز قدر و ارج هایک و میزز را نفهمیده اند و صد البته تفهیم این ارج و قدر را وظیفه خود دانسته است. ایشان و دوستانشان همچنین ترجیح داده اند که به جای پست و مقامی در این یا آن وزارتخانه، در میزگردها به ترویج افکار پایه ای خود بپردازند و محافظه کاری ایرانی را از زیر بنا کنند. و صدالبته مقابله با مارکسیسم و تبلیغ بی اعتباری سوسیالیسم هم یک جزء اصلی این پایه ریزی بود. حلقه رستاک خود را از سایر اقتصاددانان ایران از جمله از این رو متمایز می دانست و می داند که آن دیگران به زعم رستاکیان هنوز که هنوز است آموزه ناب بازار آزادی را درک نکرده اند، کینزی اند و یا تحت تأثیر مارکسیسم اند. دقیقا به همین دلیل هم وقتی که آقای رئیس جمهور از اقتصاددانان دعوت به عمل آورد تا طرحهای چگونگی خصوصی سازی خود را به دولت ارائه کنند و دولت هم با قاطعیت حزب الهی اش به اجرای آن طرحها بپردازد، رستاکیان در آن نشست شرکت نکردند و آن نامه معروف 55 اقتصاددان را هم امضا نکردند. علت آنان این نبود که با مضامین آن نامه و با جهتگیری بقیه اقتصاددانان مخالف بودند. برعکس، خیلی هم موافق بودند. اما رستاکیان آنها را ده سال عقب تر از خود می دانستند و آن پیشنهادات را هم پیشنهاداتی می دانستند که ده سال قبل باید ارائه می شد. به زعم رستاکیان، دیگران هنوز اصلا اندر خم یک کوچه بودند و پیشنهادات آنان هنوز تا اجرای تام و تمام اصول آموزه ناب بازار آزاد بسیار فاصله داشت. به همین دلیل نیز آنها همراهی با آن دیگران را در شأن خود نمی دانستند. رستاک به چیزی کمتر از هژمونی کامل بر اندیشه اقتصادی رضایت نمی داد.
رستاک اما امروز در حال سکوت است. سکوتی بسیار باشکوه. آقایان غنی نژاد و نیلی و فرجادی و سایر روزنامه نگاران همکار آنان، برای تنویر افکار عمومی در باب بحران مالی جهانی میزگردی برگزار نکرده اند، مطلبی ننوشته اند، سخنرانی ای نگذاشته اند. رستاک بسیار متواضعانه اخبار پراکنده ای از بحران جهانی را درج می کند و جمع جمیع پروفسورهای محترم هم حداکثر به درج یکی دو یادداشت کوتاه در روزنامه ها دست زده اند و یک مقاله هم از آقای طبیبیان درج کرده اند که ایشان پس از 5 هفته از گذشت بحران، سرانجام جرأت کند و به آرامی بگوید که این بحران "بحران اعتماد" و نه بحران سرمایه داری و از آن نتیجه هم بگیرد که اتفاقا بازار آزاد از آنجا که دست کلاهبردارها را باز می کند و آنها را به بحران می کشاند، خیلی هم خوب است. این تمام هنر رستاکیان بوده است و بس. آقایان دیگر ترجیح دادند که عطای تأمین هژمونی ایدئولوژیک در تبیین دنیای اقتصاد را فعلا به لقای آن ببخشند و حواسشان را به این متمرکز کنند که تکلیف اقدامات قاطع و انقلابی دولت حزب اللهی در مالیات بر ارزش افزوده و زدن سوبسیدها چه می شود. هر چه باشد این یکی نقد است و آن دیگری نسیه. فعلا هژمونی زیاد مهم نیست، بگذار برادر احمدی نژاد فعلا کارها را راه بیندازد. بعدا که آبها از آسیاب افتاد و به امید خدا بازارهای بورس دوباره رونق گرفت، آن وقت باز هم نوبت ما خواهد رسید که به این مارکسیستها بپردازیم.
البته نباید از حق گذشت. تنها رستاکیان نیستند که سکوت کرده اند. این روزها همه علمای مکاتب پولی و بازار آزادی همه جا ساکتند. در عوض کینزی ها و مارکسیستها و منتقدین لیبرالیزه کردن بازارها هستند که سرگرم تحلیلند و بررسی. فعلا همه جا وضع همین است. اما در ایران اوضاع کمی فرق می کند. سکوت بازار آزادی ها یک روی سکه است. روی دیگر سکه را رجزخوانی رهبر و رئیس جمهور مکتبی و دسته عدالتخواهان و امثالهم می سازد. بحران مالی جهانی فرصت مناسبی را در اختیار اینان قرار داده است که یک بار دیگر "پیروزی معنویات بر مادیات" را جار بزنند، سرمایه داری را "غارت و چپاول" اعلام کنند، اسلام را در حال پیشروی و صدالبته مارکسیسم را هم تمام شده اعلام کنند. کار به جایی رسیده است که اصلاح طلبان هم از "سرانجام سرمایه داری" حرف می زنند و روشن است که این "سرمایه داری" که غارت و چپاول اعلام می شود و مرگ آن را زعمای رژیم بشارت می دهند، فقط مال غرب است. در واقع همان "لیبرالیسم" غربی، یا دقیق تر: سرکردگی آمریکا، است. این روی دیگر سکه، ویژه ایران است و همراه با آن نونهال پژمرده رستاک تصویر کاملتری از چهارچوب ایدئولوژیک بورژوازی ایران را به نمایش می گذارد.
بورژوازی ایران هیچگاه لیبرالیسم و یا حتی کنسرواتیسم غربی را به عنوان بستر ایدئولوژیک خود انتخاب نکرد. از نظر ایدئولوژیک، طبقه سرمایه دار در ایران همواره دولتگرا، اقتدارگرا و توسعه گرا بوده و هنوز هم هست. در یک مقیاس جهانی، بورژوازی ایرانی، آنجا که فکر میکرد، همیشه اساسا از متفکران جناح چپ بورژوازی متأثر بوده و هست و آنجا که عمل میکرد، دست راستگراترین دولتهای سرمایه داری را هم از پشت می بست. این ویژگی ایرانی بورژوازی است. دقیقا به همین دلیل بحران حاضر در ایران وظایف ویژه تری را نیز در مقابل مارکسیستها قرار می دهد. ثبات نسبی بازار بورس در ایران و مصونیت نسبی اقتصاد بسته ایران در قبال تشنجات مالی بین المللی، صرفنظر از تأثیرات نوسان بهای نفت، یک بار دیگر گرایش به تقویت بازار داخلی و ایدئولوژی دولتگرایی در ایران را دامن خواهد زد، هر چند که از نظر سیاست عملی، کماکان افراطی ترین خصوصی سازیها در دستور کار خواهد ماند. نباید اجازه داد دولتگرایی ارتجاعی ایرانی، چه در قالب اسلامی و چه در قالب چپ، یک بار دیگر به بهره برداری ایدئولوژیک از بحران دست بزند. تقابل با دولتگرایی در ایران تنها وظیفه ای ایدئولوژیک نیست، اهمیتی حیاتی در مبارزه طبقاتی دارد. نباید گذاشت که مبارزه با خصوصی سازی به گسترش و تقویت دولت ارتجاعی بیانجامد. طبقه کارگر ایران به اندازه کافی از استبداد سرمایه دولتی و از قدر قدرتی دولت ضربه خورده است.

2 نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت   توسط سرویس خبری  | 

حکم پنج سال زندان یوسف عزیزی بنی طرف تایید شد

حکم پنج سال زندان یوسف عزیزی بنی طرف تایید شد 

وکيل يوسف عزيزی بنی طرف، نويسنده و روزنامه نگار، روز چهارشنبه گفت: دادگاه تجديد نظر حکم پنج سال زندان موکل وی را تاييد کرده است.

يوسف عزيزی بنی طرف، ۵۸ ساله، سه سال پيش از سوی شعبه پانزده دادگاه انقلاب اسلامی تهران، به اتهام «اجماع و تبانی برای بر هم زدن امنيت داخلی کشور» به پنج سال زندان محکوم شده بود.

صالح نيکبخت، وکيل آقای عزيزی بنی طرف، در گفت وگو با راديو فردا درباره تایید حکم صادره علیه موکلش تصريح کرد: «این حکم نه تنها سنگین است، بلکه بالاترین سقف مجازات برای این اتهام است، یعنی در ایران مجازاتی بالاتر از این برای چنین اتهامی وجود نداشت.»
2 نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت   توسط سرویس خبری  | 

اهمیت پنهان یک فیلسوف
نگاهی به کتاب «لویی آلتوسر» نوشته ی لوک فرتر
نادر شهریوری (صدقی)
 

 «
زندگی به من آموخته است كه بیندیشم، اما اندیشیدن چگونه زیستن را به من نیاموخته است» (هرتسن )

اهمیت اندیشه آلتوسر در تلاش او برای كشف دوباره ماركس از پشت ماركسیسم رسمی و نهادینه شده بود، به تعبیر لاكان تلاش برای آنكه ببیند كه در پس تفاسیر و روایت‌های متنوع و متفاوتی كه مطرح شده یا در پشت تعابیری كه خیلی چیزها را به سكوت برگزار یا پنهان می‌كنند چه چیزی نهفته است.

بنابراین نخستین آثار اصلی آلتوسر كه برمحور بازگشت به ماركس متمركز بود تلاشی بود در این راه كه اهمیت تفكر ماركس را در گفتمان‌های نظری، از اقتصاد تا نظریه ادبی، به درستی نشان دهد‌ (لویی آلتوسر، لوك فرتر، ترجمه امیر احمدی‌آریان، ص 40) زیرا كه تمامی این تلاش‌ها باید كه صورت پذیرد تا انقلاب آن هم انقلاب در عمل صورت پذیرد «انقلابی كه هدف نهایی كل آثار ماركس بود» (همان، ص 40) و البته این انقلاب آنگاه امكان تحقق پیدا می‌كند كه تحولی در نظریه حاصل می‌شود. فقط با درك صحیح انقلاب در نظریه است كه می‌توان به انقلاب در عمل رسید، به همین دلیل «آلتوسر اغلب به شعار رهبر انقلاب روسیه ولادیمیر لنین (1924-1870) ارجاع می‌داد كه بدون نظریه انقلابی، عمل انقلابی در كار نیست» (همان، ص 49) نقطه عزیمت او نقد اساسی‌ای است كه بر تجربه‌گرایی وارد می‌آورد و بر مبنای آن اندیشه‌های رسمی غالب را در انترناسیونال دوم، ناشی از سیطره تجربه‌گرایی در آن می‌داند و در همین رابطه نیز اندیشه‌های ماركس را تا قبل از 1845 در همان حال و هوای تجربه‌گرایی و انسان‌گرایی (اومانیسم) منتج از آن ارزیابی می‌كند. به‌گونه‌ای كه آنها را حتی ماركسیستی نیز نمی‌داند.» آلتوسر نشان می‌دهد كه اگر بخواهیم آثار اولیه ماركس را از طریق پروبلماتیك آنها تحلیل كنیم نتیجه‌ای كه به دست می‌آید این است كه آثاری ماركسیستی نیستند. (همان، ص52) بنابراین او حتی «دست‌نوشته‌های 1844) ماركس را نیز اثری علمی نمی‌داند و اعتقاد دارد كه آثار ماركسیستی ماركس در واقع از سال 1845 شروع شده‌اند یا به عبارت دیگر گسست معرفت‌شناسانه در آثار ماركس در سال 1845 صورت می‌گیرد كه آغاز آن، از كتاب «تزهایی درباره فوئر باخ» شروع می‌شود و در «ایدئولوژی آلمانی» و «كاپیتال» به اوج خود می‌رسد. از آن تاریخ (1845) به نظر آلتوسر، ماركس با گذشته‌اش وداع می‌كند و دنیای دیگری آغاز می‌شود كه این دنیا، مورد توجه آلتوسر قرار می‌گیرد آلتوسر این واقعه را چنین وصف می‌كند: «‌در 1845، ماركس اساسا از هر نوع نظریه‌ای گسست كه تاریخ و سیاست را بر جوهر انسان بنا می‌كند، این گسست یگانه سه  عنصر كلیدی داشت: 1‌- چارچوبی برای نظریه تاریخ و سیاست كه بر مبنای مفاهیمی تماما نو استوار است: مفاهیم شاكله‌ اجتماعی، نیروهای تولید، روابط تولید، روبناها، ایدئولوژی‌ها، تعیین نهایی به‌وسیله اقتصاد، تعیین خاص سطوح دیگر و غیره. 2‌- نقد ریشه‌ای هر نوع تظاهر نظری به اومانیسم. 3‌- تعریف اومانیسم به منزله ایدئولوژی (همان، ص 4-53). از نظر آلتوسر مفهوم‌سازی اهمیتی اساسی  دارد و در واقع نقطه اساسی تفكر است. تنها به وسیله مفهوم است كه می‌توان معنای جامعه را درك كرد (حتی با مفهوم‌سازی است كه می‌توان انقلاب كرد!). مفهوم ناگزیر به جهان انتزاعیات پیوند می‌خورد و انتزاع پایه و اساس علم قرار می‌گیرد. به عبارت دیگر علم است كه از جهان انتزاع ناشی می‌شود. بنابراین با مفهوم و جهان انتزاعی می‌توان درك و دیدگاهی علمی از جامعه داشت. آلتوسر این درك انتزاعی و علمی را در تقابل با درك تجربه‌گرایی قرار می‌دهد. تجربه‌گرایی از نظر وی، دیدگاهی است كه برای فهم آن نیاز به مفهوم‌سازی وجود ندارد. در واقع جهان‌ تجربه‌گرایی با جهان مرئی سر و كار دارد و بنابراین او نسبتی نیز میان جهان تجربه‌گرایی و جهان اومانیستی می‌بیند. در واقع آلتوسر اعتقاد دارد كه فلسفه‌ای كه مبتنی بر مفهوم‌سازی و بالطبع علمی باشد، به ناگزیر ضداومانیستی خواهد بود. به این ترتیب از نظر وی اندیشه ماركس تا قبل از 1845، اندیشه‌ای است ناشی از سیطره تجربه‌‌گرایی و اومانیستی كه آلتوسر با آن مخالف بوده و آن را همچنین متاثر از هگل تلقی می‌كرده‌، در صورتی‌كه به نظر وی می‌بایستی همواره از فلسفه مفهوم به جای فلسفه آگاهی دفاع كرد.‌ همچنین آلتوسر اعتقاد دارد از آنجا كه تجربه‌گرایی با موارد مرئی و فرد سر و كار دارد وظیفه فلسفه آن نیست كه تعیین‌كننده رفتارهای فرد باشد بلكه فراتر از آن می‌بایستی بر كل ساختاری، اعم از نیروهای عینی اجتماعی یا ناخودآگاه كه بدون اطلاع فرد، تعیین‌كننده رفتارها و منشاء كنش آنان است، تاثیر گذارد.

در همین‌باره آلتوسر در دفاع از اندیشه‌های ساختارگرایانه خود اعتقاد دارد كه تجربه‌گرایی به نحو اجتناب‌‌‌ناپذیری با اومانیسم پیوند دارد، بدین معنا كه جامعه را به‌صورت مجموعه‌ای از افراد انسانی در نظر می‌گیرد. در واقع تجربه‌گرایان وجود انتزاعاتی از قبیل مسائل اقتصادی و اجتماعی را منكر می‌شوند و بالعكس مصادیق منتج از آن انتزاعات را- كه به‌صورت مفاهیم بورژوا، كارگر و... در چارچوب انسان‌گرایی مطرح می‌شود- می‌پذیرند، اما از نظر او ساخت اجتماعی مفهومی است كه از فرد و وضعیت مشخص بالاتر می‌رود و در واقع مفهومی انتزاعی است.  در حقیقت ساخت اجتماعی محصول جهان انتزاعات ذهن است. به این ترتیب در ماركسیسم ما با انسان مشخصی سر و كار نداریم، در واقع با همان مفهوم انتزاعی انسان است كه سر و كار داریم. به این ترتیب وی اعتقاد دارد كه تجربه‌گرایی به جهت سر و كار داشتن با وضعیت مرئی و مشخص، نمی‌تواند به مفهومی علمی از جامعه برسد و در این رابطه است كه او تجربه‌گرایی را در برابر انتزاع و اومانیسم را در تقابل با ساخت‌گرایی قرار می‌دهد.

در این رابطه نگاه آلتوسر به مفهوم انقلاب، نگاه جالبی است زیرا كه وی اعتقاد دارد اومانیسم و تجربه‌گرایی نظری مانع درك مفهوم انقلاب است و تنها از نظر انتزاعی و ساختارگرایانه است كه می‌توان به مفهوم انقلاب كه هدف نهایی آموزه‌های ماركس است بعدی واقعی بخشید. از طرف دیگر از آنجا كه فرد به مفهوم تجربه‌گرایی آن وجود ندارد، بنابراین تعیین كردن برنامه و هدف منتفی است، یعنی سوژه‌ای وجود ندارد تا كه تعیین مقصد نماید. از این‌رو آلتوسر فكر می‌كند كه هر نوع فعالیت مبتنی بر غایت‌گرایی تاریخی در واقع نفی واقعیت عملا موجود است كه آن را در نهایت سازنده متافیزیكی جدید تلقی می‌كند.

بنابراین آلتوسر در ضدیت با فلسفه هگل اعتقاد دارد كه هم تجربه‌گرایی و هم اومانیسم برآمده از آنكه می‌تواند پایه‌های فلسفه تاریخ را پی‌ریزی كند، نمی‌تواند دیدگاهی مفهومی و علمی باشد. اما آنچه آلتوسر شهرت دارد مساله ایدئولوژی است كه از نظر نویسنده كتاب لوك فرتر تاثیرگذارترین و ارزشمندترین هدیه آلتوسر برای مطالعات ادبی و فرهنگی است. ساده‌ترین و روشن‌ترین تعریف آلتوسر از ایدئولوژی راهی است كه مردم برای درك جهان‌شان انتخاب می‌كنند منتها این راه توام با آگاهی نیست زیرا كه ایدئولوژی ارتباط چندانی با آگاهی ندارد. به عبارت دیگر «ایدئولوژی پدیده‌ای به شدت ناخودآگاه است» (همان، ص 106)، آلتوسر در همین‌باره می‌نویسد: «در ایدئولوژی، رابطه واقعی در درون رابطه خیالی پنهان شده است، رابطه‌ای كه بیانگر یك خواست (محافظه‌كارانه، سازشگرانه، اصلاح‌طلبانه یا انقلابی)، یك امید یا یك نوستالژی است نه توصیفی از یك واقعیت (همان، ص 110) اما با این همه به نظر می‌رسد كه اهمیت ایدئولوژی حتی فراتر از این موارد است و بسیاری از حوزه‌ها را پوشش می‌دهد. به عبارت دیگر ایدئولوژی به نظر آلتوسر، همچنین نام تمام گفتمان‌های موجود در جامعه است اما تفاوتی كه باعلم دارد این است كه «برخلاف علم، واقعیت‌ آن جامعه را بازنمایی نمی‌كند ایدئولوژی راهی است برای آنكه مردان و زنان رابطه خود با واقعیت را زندگی كنند، ایدئولوژی در حكم بازنمایی رابطه خیالی افراد با شرایط واقعی‌ خودشان است» (همان، ص 131) به عبارتی دیگر آلتوسر دو مسئله را مقابل هم می‌بیند 1) معنا 2) واقعیت، ولی واقعیت را سازنده معنا می‌داند و هر چیزی غیر از آن را ایدئولوژی نامگذاری می‌كند. به بیانی دیگر هر چیزی كه از وضعیت واقعی‌اش خارج شود به ایدئولوژی تبدیل می‌شود.

ایدئولوژی به یك معنا تخیلی كردن واقعیت نیز است یا به تعبیری هر نوع تخیل و نگاهی كه بخواهد استعلا پیدا كند در چارچوب ایدئولوژی قرار می‌گیرد و ما به غیر از این دو چیز دیگری نداریم. در اینجا می‌شود تاثیر اسپینوزا را برآلتوسر مشاهده كرد، اسپینوزا در كتاب اخلاق خود میان real و rational تفاوت قائل می‌شود و بر تفاوت میان این دو تاكید می‌كند و برای real تقدم قائل شده و rational را خرافات و تخیل می‌داندكه همان علائق ماست. اسپینوزا از یك طرف رسالت فلسفه را از زدودن خرافات و علائق می‌داند و اعتقاد دارد كه «حقیقت علم به دلیل توفیق آن است و نه توفیق آن به دلیل حقیقت» همچنین به نظر می‌رسد كه تعریف آلتوسر از ایدئولوژی به عنوان ماده‌انگاری تخیل، متاثر از تفكیك اسپینوزا صورت پذیرفته است.

اما در فصل پنجم كتاب موسوم به زیباشناسی ماتریالیستی نگاه آلتوسر به «هنر واقعی»‌ جالب است كه طی آن برداشتش را از رابطه میان هنر و ایدئولوژی بیان می‌كند و البته پیشاپیش اعلام می‌كند كه «من هنر واقعی را در میان ایدئولوژی‌ها نمی‌بینم.» (همان، ص 133) او همچنین تفاوتی میان علم و هنر قائل می‌شود به طوری كه هنر را قادر به تولید معرفت نمی‌داند و فقط علم است كه می‌تواند معرفتی از یك ایدئولوژی به ما بدهد، اما با این همه هنر هم چندان عقب‌تر و ناتوان‌تر از علم نیست، زیرا اگرچه این علم است كه معرفتی از یك ایدئولوژی به دست می‌دهد و هنر نمی‌تواند ایدئولوژی را از طریق علم و مفاهیم آن بشناسد اما به‌رغم آن «هنر این فرصت را می‌دهد كه ایدئولوژی را ببینیم. هنر فرصت دیدن ایدئولوژی از درون را در اختیار می‌نهد حال آنكه علم معرفت از بیرون آن را تولید می‌كند» (همان، ص 133) در نتیجه از نظر آلتوسر هنر و علم، به هر حال، هر دو از وجهی از واقعیت سخن می‌گویند اما با شیوه‌های متفاوت. به‌طور خلاصه از نظر آلتوسر «هنر واقعی گفتمانی ایدئولوژیك نیست بلكه به ما اجازه می‌دهد ایدئولوژی‌ای را ببینیم كه این هنر محصول آن است» (همان، ص 152) اما به هر حال لویی آلتوسر در طول نزدیك به ربع قرن چهره مطرح و برجسته اندیشه چپ و رادیكال بود و البته این جایگاه می‌توانست به مدت‌های طولانی ادامه پیدا كند اگر دو واقعه و ضربه عجیب و غیر قابل پیش‌بینی زندگی و اندیشه‌ وی را تحت تاثیر ویران‌كننده خود قرار نمی‌داد.

ضربه اول جنون آنی آلتوسر بود كه وی بر اثر آن همسرش هلن ریتمان را- كه معرف او به حزب كمونیست فرانسه نیز بود- به قتل می‌رساند (نوامبر 1980) او این واقعه را بعدها «وضعیت به هم ریختگی شدید و پیش‌بینی‌ناپذیر روح» توصیفش كرد. (همان، ص 153) ضربه دوم سقوط نظام‌های كمونیستی اروپا‌ی‌شرقی و شوروی در 1989 و اتفاقات مربوط به سال‌های بعد آن بود، این دو رویداد كه هیچ ‌وجه مشترك و ارتباطی با هم نداشتند موجب شد اهمیت اندیشه‌های آلتوسر در سایه قرار گیرد. اما به‌رغم این دو رویداد باز هم به نظر می‌رسد كه این قتل‌ همسرش بود كه همه چیز را تحت‌الشعاع خود قرار داده بود. بدین‌سان لویی آلتوسر دهه آخر عمرش را در نوعی بهت‌زدگی همچون نیچه به سر برد و سرانجام در سال 1990 بود كه زندگی زمینی‌اش پایان یافت. علاوه‌ بر اهمیت مطالب، روان بودن این كتاب همچنین به علت ترجمه خوبی است كه امیر احمدی‌آریان انجام داده و از این نظر می‌بایستی از او سپاسگزار بود.


2 نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت   توسط سرویس خبری  | 

اوباما و داستان "نیاز به تغییر"!

قرار است که از سال میلادی جدید، اوباما به کاخ سفید عزیمت کند و بمدت ٤ سال هدایتِ سرمایه‏های امریکائی را در دست گیرد. اگر چه می‏بایست انتخاب یک سیاه پوست را که به مقام ریاست جمهوری امریکا دست یافته است بی سابقه قلمداد نمود؛

 اگر چه می‏بایست پیشی گرفتن اوباما از جناح رقیب خود "جان مک‏کین" را به پای عقب نشینی موقت حاکمان و گردانندگان نظام امپریالیستی در مقابل بحران کنونی نوشت؛ امّا در ورأی همه‏ی اینها باید به این حقیقت اشاره نمود که اداره‏ی دنیای کنونی بعد از بحران مالی – سپتامبر 2008 – و متعاقباً تنش چندین دهه فیمابین جناح‏های بزرگ امپریالیستی، نیازمند بازنگری و تغییر می‏باشد. اوباما در بستر چنین واقعیاتی و با شعار "نیاز به تغییر" بمیدان آمد و با این شعار هم توانست در شرایط ورشکستگی موسسات مالی و به تبع از آن خانه‏خرابی میلیونها انسان، توجه و افکار بخشی‏هایی از جامعه و بویژه سیاه پوستان را بخود جلب نماید.

در هر صورت و فارغ از جار و جنجال‏های رسانه‏های امپریالیستی، اوباما حاصل بحرانی‏ست که طی چند ماه اخیر بطور گسترده دامان سرمایه‏های امپریالیستی را فرا گرفته است. واقعیت این است‏که امپریالیزم امریکا بعد از پایان جنگ سرد و فروپاشی کامل به اصطلاح کمونیزم در شوروی به بهانه‏ی "برقراری نظم نوین جهانی" تعرض بیرحمانه‏ای را علیه‏ی محرومان جامعه سازمان داده است و نزدیک به سه دهه‏ای‏ست که دنیا را در مسیر جنگی خانمانسوز هدایت نموده و به این منطقه و آن منطقه به بهانه‏ی "برقراری دمکراسی" یورش آورده تا بار دیگر سلطه‏ی بلامنازع حود را به دنیای سرمایه‏داری اعلام نماید.
بر همین مبنا جنگ و اشغال به عادت و یگانه رویه‏ی امپریالیسم امریکا در چند دهه تبدیل گشته و هر زمان که خود صلاح دانسته است و بدون پای‏بندی به قرار و مدارهای امپریالیستی یورش جدیدی را علیه‏ی دیگر کشورها سازمان داده است. در بستر چنین سیاست تجاوزکارانه و یک جانبه گرائی‏هایی بود که دنیا، شاهد تنش‏های گوناگون، فیمابین قدرت‏مداران بزرگ جهانی بر سر سهم‏بری هر چه بیشتر منابع‏ی طبیعی دیگر کشورها و بویژه منطقه‏ی خاورمیانه می‏باشد. منطقه‏ای که به یکی از کانون‏های تضادهای امپریالیستی تبدیل گشته و هر یک از آنان روزانه دارند به آنچنان جنایاتی مرتکب می‏گردنند که قابل توصیف نمی‏باشد. کانون و منطقه‏ای که امپریالیزم امریکا دست بالا را دارد و به همین دلیل باعث گردیده است تا دامنه‏ی شکاف‏های سیاسی قدرت‏مداران جهانی – که بی تردید مبین منافع‏ی اقتصادی‏ست – روز به روز گسترده و گسترده‏تر گردد.

با این اوصاف و با وجود وضعیتِ تنش‏زا در درون سرمایه‏های امپریالیستی و متعاقباً با بروز بحران مالی و ورشکستگی بانک‏ها که دامنه‏ی آن به اروپا و آسیا گسترش یافته و در نهایت منجر به ضرر حداقل 1.5 تریلیون دلاری به بخش مالی و چندین برابر آن به کاهش ارزش سهام در بازارهای عمده سرمایه جهان گردیده است، این ایده را در میان سرمایه‏داران جهانخوار و بویژه امپریالیزم امریکا تقویت نمود که می‏بایست بمنظور نجات سلطه‏ی سرمایه در سطح جهانی، چاره‏ای اندیشد و فارغ از هر گونه اختلافی، از بحران کنونی خلاصی یافت؛ آنانرا به این اندیشه وا داشته است تا بمنظور امنیت استراتژیک‏مان سرمایه، دامنه‏ی همیاری‏ها و همکاری‏های خود را گسترش بخشند و از این وضعیت بدر آیند؛ دریافته‏اند که برای پاسخگوئی به بحران اخیر "نیاز به تغییر" است و می‏بایست بمنظور استحکام هر چه بیشتر منافع‏ی هم نوعان خویش و بویژه منافع‏ی امریکا چاره‏ای بغیر از آنچه هم‏اکنون در جریان است، اندیشید. اوباما ماحصل چنین وضعیتِ در هم ریخته در نظام امپریالیستی امریکاست و در واقع آمده است تا مسیر طوفانی سرمایه را به سمت "صلح و آرامش" دلخواه‏ی بزرگان و استثمار کنندگان هدایت نماید. منظور از "تغییر" ادعایی اوباما، چیزی جز همکاری و فاصله‏گیری تنش‏های سیاسی، فیمابین قدرت‏های بزرگ سرمایه‏داری و دخالت دادن هر چه بیشتر آنان در تقسیم ثروت‏های جهانی نیست. "تغییر"ی که در خدمت به منفعت سرمایه‏داران است و ربطی به منافع‏ی میلیونها انسان رنجدیده‏ی سرتاسر جهان ندارد.

به بیانی دیگر رهبری و هدایت جامعه را به دست اوباما سپرده‏اند تا تعرضی وسیع‏تر و همه جانبه‏تری را در آینده علیه‏ی کارگران و زحمت‏کشان سرتاسر دنیا سازمان دهند. بر خلاف تبلیغات مسموم و کر کننده‏ی دم و دستگاه‏های رسانه‏های امپریالیستی، اوباما در سیستم کنونی قادر به انجام هیچ کاری نیست و دارد نقش سوپاپ اطمینان سرمایه را ایفاء می‏نماید و مهمتر از آن، اینکه، تفاوت ماهوی‏ای با بوش ندارد؛ چرا که هر یک از آنان حافظ نظام امپریالیستی‏اند و هر دو جناح – هم دمکراتها و هم جمهوریخواهان - دارند از طبقه‏ی حاکمه‏ی امریکا و سرمایه دفاع می‏نمایند. آنچه تفاوت این دو عنصر و دو جناح را دارد در درون هئیت حاکمه‏ی امریکا از هم مجزا می‏نماید، چیزی جز بکارگیری متد و روش‏های متفاوت بمنظور تأمین منافع‏ی استراتژیک امریکا در جهان سرمایه‏داری‏ نمی‏باشد.

استناد این گفته را می‏توان در سخنان رئیس جمهور آینده‏ی امریکا که در دوران انتخاباتی خود و بعد از آن که بارها و بارها از گسیل نیروهای هر چه بیشتر به افغانستان بمنظور "مبارزه با تروریست" و همچنین بر تاکید صلح دلخواه‏ی سرمایه‏داران مفت‏خوار، جستجو نمود.
در حقیقت اوباما از دل سرمایه‏داران برخاست تا خواسته‏های آنانرا تأمین نماید. او نه ابزار آنرا دارد و نه در مقامی‏ست که بتواند در خلاف منافع‏ی سرمایه‏داران بزرگ حرکت نماید. در این میان توهمی در کار نیست و نمی‏توان وی را بعنوان "ناجی" میلیونها توده‏ی گرسنه و آواره قلمداد نمود و انتخاب وی را به پای انتخاب واقعی مردم نوشت. اوباما را از درون خود به بیرون معرفی نموده‏اند تا استراتژی دراز مدت خود را به پیش ببرند و بنابراین هر گونه تغییر احتمالی در آینده را باید بمعنای تغییر در زندگی بالائی‏ها و به تباهی کشانده شدن هر چه بیشتر زندگی کارگران و زحمت‏کشان توضیح داد.

مازاد بر همه‏ی اینها انتخاب اوباما را باید بپای عقب‏نشینی موقتِ سرمایه‏داران جهانخوار و بویژه امپریالیزم امریکا برای تعرض آتی نوشت. بنابراین باید منتظر حمله‏ی جدیدی به جان و مال کارگران و زحمت‏کشان در سرتاسر جهان و بویژه توده‏های محروم منطقه‏ی خاورمیانه بود. متأسفانه علیرغم شور و شعف میلیونها انسان باید گفت که سیاست و انتخاب اوباما در خدمت به منافع‏ی بشریت نیست؛ چرا که وی از میان نظام گندیده‏ی سرمایه‏داری سر در آورده است و با دل و جان هم از آن حفظ و حراست خواهد نمود؛ متأسفانه باید اذعان نمود که نه تنها در زندگی سراسر فلاکت‏بار پائینی‏ها تغییری بوجود نخواهد آمد بلکه با انتخاب اوباما به بالاترین مقام دولتی، توهین و تحقیر سیاه پوستان هم در جامعه‏ی امریکا رخت بر نخواهد بست. علیرغم همه‏ی جار و جنجال‏هایی که رسانه‏های وابسته به محافل امپریالیستی براه انداخته‏اند و به تبع از آن باعث گردیده است تا توجه میلیونها انسان سرتاسر جهان را بخود جلب نمایند، باید گفت که این انتخاب، انتخاب حقیقی مردم نیست؛ چرا که دو حزب حاکم و نمایندگان‏اش، دو روی یک سکه‏اند و اختلاف‏شان تنها و تنها بر سر کار بست شیوه‏ها بمنظور تأمین منافع‏ی دراز مدت سرمایه و استثمار بی پایان کارگران و زحمت‏کشان می‏باشد. بنابراین تنها زمانی می‏توان چشم‏انداز تغییر را متصور نمود که حاکمیت سرمایه از ریشه خشکانده شود و طبقه‏ی کارگر و نمایندگان واقعی‏اش بر مسند قدرت تکیه زنند
2 نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت   توسط سرویس خبری  | 

دستا رو هوا بالا یا انتخابات به مثابه ی آخرین مرحله ی تحمیق توده ها

«رسولان نیامده برخزید
                در تلالوء خاموش تان!
و به یاد داشته باشید
قبله گاه شما منم-
                      پاسدار خاموشی و پوچی-
و این دنیا را
نه برای شما
برای بع بع گوسفندان شما آفریدند» *
                                       "شمس لنگردی"

شاید این سوال که خاتمی از کی و چگونه خاتمی شد؟ آغازی باشد بر انحراف متاخر آنانی که هنوز در حسرتِ روزانِ خوشِ هشت سال صدارت سید محمد خاتمی به سر می برند و در کنجِ مطرودِ ظلمت، در پستوی رویایشان، مازاد سید، تبدیل به امامزاده ای شده است، که همه حاجت های آزادی و عدالت را در آن می جویند.
آری این روزها امامزاده خاتمی چیزی بیش از سید محمد خاتمی رییس جمهور است. و همه چیز در این گزاره خلاصه می شود که تنها سرمایه اصلاح طلبان برای انتخابات- سید محمد خاتمی- آیا بیاد یا که نیاد؟ و چقدر همه این روزها شبیه روزگار سپری شده مهندس میرحسین موسوی است که چند انتخابات را با هاله¬ی ابهام کاندیداتوری وی گذراندیم.
ظهور منجی وار خاتمی
۷۶ هر تماشاگر آگاه سیاسی را می تواند به این چالش بیندازد که حضور یکباره و مطرح شدن رعدوار وی باز چقدر شبیه شهریور ۵۷ است. همان دوران که آیت الله خمینی در مقام یگانه نقطه¬ی وحدت توده ها، برای یازده سال رهبرِ بی چون چرای انقلاب و شکاف های آن می شود.
اینجاست که بار دیگر زنگ های بنیامین به صدا در می آید که: «هر تصویری از گذشته که از سوی زمان حال به منزله¬ی یکی از مسائل امروز باز شناخته نشوند، می رود تا برای همیشه ناپدید شود»(
۱)
عروج خاتمی بیست میلیونی
۷۶ که حول آن جبهه دوم خرداد و مشارکت شکل می گیرد، آن هم در شرایطی که حتی یکسال پیش از این نه نامی بود نه شانسی برای کسب دولت، مقدم بر هر نتیجه نمایانگر اوج بی شکلی توده ها، عدم تکامل جنبش های اجتماعی، تفکر قهرمان باور و فرصت تاریخی برای قهرمانان اجتماعی است. اما با یک تبصره که حتی این قهرمانان نیز از دولتمردان و رجالِ سیاسی داخلِ منظومه مشروعِ حکومت باشند.
به راستی همانطور که انتخابات بیست میلیونی و هفده میلیونی با وجود تضادهای عمیق ما بین این دو گزینه - آن هم ظرف چهار سال - متغیرهای نمودار سیاسی اجتماعی ایران را باز می نمایاند؛ واقعیت آن است که طرفداران طرح انتخابات و رفراندوم نیز دو روی یک سکه هستند.
نقطه پیوند هر دو انتخاب و جنس هر دو گزینه بالا تنها توده بی ریخت و شکلی است که باید توسط تمام رسانه های جمعی و تبلیغاتی مورد هدف قرار گیرند تا حاکمان بر دوششان موج سواری کنند.
تنها چیزی که پیش از این باید توسط تمام دستگاه های هژمونیک به توده ها خورانده شود چیزی نیست مگر : فرهنگ دموکراتیک صوری یا بزرگترین دستاورد روشنگری!
همان فرهنگی که واژه نامه¬ی مقدس خود را پیش از این ساخته است؛ حقوق بشر و صلح: به منزله کرامت ذاتی انسان و نفی هرگونه خشونت به استثنای "خشونت قانونی" دولت ها و به اسم حمله پیش دستانه و مبارزه با تروریسم. جهانی سازی: به منزله¬ی اعتلای تبادل اقتصاد و فرهنگ و سیاست یا همان اقتصاد درهای باز حتی به قیمت خرد کردنِ ِخرد فرهنگ ها و له شدن اقتصاد کشورهای جهان سومی و در حال توسعه؛ و بالاخره دموکراسی و انتخابات: به مثابه ی آخرین مرحله¬ی تحمیق توده ها!
در همین واپسین مرحله و دستاورد بزرگ روشنگری یعنی - عرصه انتخابات در جامعه دموکراتیک - به عنوان بی خطر ترین و نزدیک ترین راه بر آورده شدن خواست مردم است که ماهیت این پرسش بزرگ از سوی تئودور آدرنو مورد انتقاد قرار می گیرد: «خود مردم چه می خواهند؟».
آدرنو در باب ماهیت طرح این پرسش می گوید: «بی شرمی این پرسش سخنورانه که "خود مردم چه می خواهند؟" از این واقعیت ناشی می شود که خطاب آن به همان مردمان و اذهانی است که این پرسش مشخصا قصد محو ذهنیت آنها را دارد.»(
۲)
گره خوردگی فرهنگ و سیاست ما را به موضع سوق می دهد که "صیادان قریحه" چگونه پیش از طرح این پرسش مردمان را در هیات مصرف کننده این کالای سیاسی – دموکراسی - قرار داده و تنها مسیر مسقیم به حقیقت سیاست را ترسیم می کنند. دو عنصر اصلی این پرسش یعنی "مردم" و "خواست" همان چیزی است که پیش از این انتخاب شده اند.
از یک سو مردم به مثابه انتخاب کننده در واقع همان انتخاب شوندگانی هستند که عرضه کنندگان منش سرمایه داری پیشتر آنها را بر گزیده اند. این همان مفهومی بود که از "بت وارگی کالا" در سرمایه مارکس تا "شیء وارگی" در دیالکتیک روشنگری همواره آن را نهیب می زدند.
زمانی که سوژه از هم می گسلد و روابط اشیای به جای انسان ها می نشیند؛ استیلای وجوه تولید سرمایه داری که پیشاپیش نیاز و میل انسانی را معین کرده تا انسان به مثابه¬ی چیز یا کالا در تمام عرصه های اجتماعی انتخاب شده ای باشد از سوی ساختارهای اجتماعی-اقتصادی پیشین.
از نظرگاهی دیگر "خواست" به عنوان دومین عنصر این پرسش که «خود مردم چه می خواهند؟» تنها آن زمان فرصت انتخاب می یابد که پیش از آن ساختار، نقشه ای با مقیاس های دقیق و وضوح بالا پیش روی موجود انسانی گذارده و شیء وارگی به کمال سوژه را غسل تعمید داده باشد. حالا میل تنها کاری که باید انجام دهد چرخیدن به دور ابژه ای ست که در ساختار رسمی طراحی و تعبیه گردیده است.
کافی ست به صفحات شناسنامه هایمان نگاهی دقیق تر بیندازیم. صفحاتی برای ازدواج، طلاق، فرزندان و البته صفحه مربوط به انتخابات! آنجا که قانون به عنوان رام کننده حیات اجتماعی سوژه را در ساختارهای نظم موجود محاصره می کند.
موکوآبه در داستان "تجاوز قانونی" از نوزادی حکایت می کند که در رای گیری های خانوادگی همیشه دست راست خود را بالا می گیرد. آری این است آموزش دموکراتیک شهروندان عصرِ فقر و تحریم و موشک: شرطی شدن یا انتخابات در مقام طبیعت و امر ذاتی!

در همین نقطه پایانی است که نظم نوین سرمایه داری دارد مصرف مان می کند. کالاهای سیاسی دموکراسی بورژوایی بدل به میل خواستی می شود که توده ها را وادار به مصرف می کنند تا در کلیت مصرف شوند.
به یک معنی ما، مردمان و توده ها در واقع همان انتتخاب شدگانی هستیم که سرمایه داری باید مصرف مان کند و عقلانیت مدرن در تمثال شیء وارگی بر آخرین پرده¬ی نمایشِ تحمیقِ توده ها رخ نمایاند. آری انتخابی در کار نیست، گزینه¬ی واقعی توده ها هستند، کاندیداهایی که بی محافظ در پشت ویترین عرصه¬ی عمومی کالا و خوراک اصلی دموکراسی بورژوایی را تشکیل می دهند.
اما حق می دهم به آنان که انتخابات را تکلیف می دانند. به لیبرال هایی که انتخابات را دسترنج شان می دانند و جوهر محافظه کاری تفکرشان رهنمود می دهد که بد بهتر از بدتر است، به اصلاح طلبانی که آبشخورشان خوان پر برکت نفت است و هزارتوی حکومت. حق دارند آن دسته از چپ ها که شاید در ته دلشان خواسته و ناخواسته به این می اندیشند که "بالاخره این مملکت هم یک حزب سوسیال دموکرات می خواهد" و "خشونت بس است بیایید سر صلح و تساهل گفتگو کنیم".
اما نمی شود از خاورمیانه و قاره سیاه، از جنگ و فقر و استعمار به اسم شرایط استثنائی چشم پوشید و آن وقت بر سر میز صلح از برابری و آزادی و عدالت سخن گفت. جنگ و فقر استثنا نیست، خود قاعده است. قاعده¬ی حاکم بر سرمایه داری متاخر و جهان نئو لیبرال امروز.
نه اما! جای ما اینجا نبود. من هنوز هم گاهی به قانا فکر می کنم، به فلسطین، اسپانیا... هنوز هم گوادل کویر بی دفاع است...


Montazeri_omid@yahoo.com


توضیحات:
۱.عروسک و کوتوله/ والتر بنیامین/ مراد فرهاد پور، امید مهرگان/گام نو/ ۱٣٨۵/ ص ۱۵۴
۲. دیالکتیک روشنگری/ ماکس هورکهایمر و تئودور آدرنو/ مراد فردهادپور و امید مهرگان/ گام نو/۱٣٨٣/ ص۲۴۹

*باغبان جهنم/ شمس لنگرودی/ آهنگ دیگر/
۱٣٨٣/ص۹٣

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت   توسط سرویس خبری  | 

مردم را نجات دهيد نه وال استريت را! - جان باركر/ ترجمه: پوراندخت مجلسي
مطلب زير گزيده‌اي است از گزارش جان باركر از مركز فعاليت‌هاي بين‌المللي كه از راديو ‌KPFE لس‌آنجلس پخش شده است: ‌ بوش به ما گفته است بهتر است بپذيريم كه 700 ميليارد دلار- پول ماليات‌دهندگان آمريكايي - به غول‌هاي مالي داده شود، پيش از اينكه همه ما نابود شويم. هنري پولسون وزير دارايي هم اظهار داشته است: <اين پيشنهاد به‌طور كلي به نفع مردم آمريكا است زيرا شكنندگي مالي فعلي رفاه مالي آنها را به خطر مي‌اندازد.> آقاي پولسون همچنين اضافه كرده است كه <اگر كاري نكنيم و دست روي دست بگذاريم پس‌انداز‌هاي

آنچه سرانجام، هم جمهوريخواهان و هم دموكرات‌ها پذيرفته‌اند بحران مسكن است، به ويژه افزايش نرخ سلب مالكيت بي‌سابقه خانه‌ها از كساني كه از پرداخت اقساط وام‌هاي مسكن خود بازمانده‌اند. نظر آنها اين است كه اين مشكلات را مي‌توان با كمك اين 700 ميليارد دلار برطرف كرد و اين مبلغ دست كم مي‌تواند ما را از اين مخمصه نجات دهد. ‌ ولي پيشنهادي ديگر مطرح است كه چرا بحران شغل و مسكن را به‌طور مستقيم حل نكنيم؟ چه اتفاقي خواهد افتاد اگر دولت اين 700 ميليارد دلار را براي مسكن سرمايه‌گذاري كند؟ اين پول مي‌تواند براي كمك و حمايت از خانواده‌هايي كه خانه‌هاي‌شان در معرض ضبط قانوني قرار دارد مورد استفاده قرار گيرد. ‌ بد نيست اشاره‌اي داشته باشيم كه با اين مبلغ چه كار‌ها كه مي‌توان انجام داد. با امكانات دولتي و زمين‌هايي كه دولت در اختيار دارد مي‌توان خانه‌هايي ساخت كه ساخت هركدام بيش از 100 هزار دلار هزينه‌بردار نيست. يعني با اين پول مي‌شود 7 ميليون خانه در سطح كشور ساخت. در آرشيو‌ها پيش‌بيني مي‌شود كه سلب مالكيت‌هاي خانه‌هايي كه اقساط‌شان پرداخت نشده است در سال 2008 حدود 2 ميليون خانه باشد بنابراين خانه‌سازي حتي بسيار كم‌تر از اين هم اين مشكل را به‌خوبي حل خواهد كرد. ‌ سهم كاليفرنيا از اين 700 ميليارد دلار طبق اولويت‌هاي برنامه‌هاي ملي 89 ميليارد دلار مي‌شود كه مي‌توانستيم فقط در ايالت‌مان با آن 890 هزار خانه بسازيم كه اين نه‌تنها كساني را كه قرار است سلب مالكيت شوند پوشش خواهد داد، بلكه مشكل چند سال آينده را هم حل خواهد كرد. اگر اين امر را به تمام كشور بسط مي‌داديم اكنون بحران مسكن كاملا حل شده بود. ‌ ولي در مورد بيكاري چه مي‌توانستيم بكنيم؟ مي‌توانستيم 23 ميليون كار تمام‌وقت با ساعتي 15 دلار دستمزد ايجاد كنيم. اگر دولت اين پيشنها‌دها را مورد توجه قرار داده بود و اين 700 ميليارد دلار را به‌طور مستقيم صرف مسكن و ايجاد شغل مي‌كرد، درست است كه نمي‌توانست بر مشكلات اساسي سرمايه‌داري كه اين بحران‌ها را غيرقابل اجتناب مي‌سازد فايق آيد ولي با اين وجود اين چاره‌اي بود سريع و فوري براي مردم زحمت‌كش ما و در عين حال مسيري بود براي استخدام‌هاي تمام‌وقت و برآورده كردن نياز‌هاي اساسي براي ادامه بقا. ‌ راه‌حلي كه برگزيده شده است كاري نمي‌كند جز آرام كردن جزئي و موقتي بحراني كه به‌وجود آمده و مشكلات آن ادامه خواهد داشت براي طبقه زحمتكش و در ضمن اين امر تنها پذيرفتن تقديم چك‌هاي سفيد به بانكداران و دلالان است كه دوباره فرصت بيابند و باز هم تمايل مشتاقانه خود را به بحراني ساختن آتيه ما به‌خاطر سود بيشتر به اثبات برسانند. بنابراين با توجه به اينكه به اين سادگي مي‌شد فعلا از عهده اين گرفتاري‌ها برآمد، چرا دموكرات‌ها يا جمهوريخواهان آن را مورد ملاحظه قرار ندادند؟ ‌ من يك اقتصاددان نيستم ولي كمي در مورد برخورد‌هاي منافع و اينكه منافع چه كساني مطرح است اطلاعاتي دارم. انتشارات اقتصادي بلومبرگ گزارش كرده است كه گروه گلدمن‌سكز، يكي از بزرگ‌ترين شركت‌هايي كه از اين 700 ميليارد دلار منتفع مي‌شود، در برنامه دارد كه دارايي‌هاي چند كمپاني مالي را خريداري كند، در حالي كه طبق گزارش كورپوريشن بانك آو آمريكا بسياري از بانك‌ها كمك‌هاي اندكي دريافت كرده‌اند. بدين‌ترتيب جاي شگفتي ندارد كه وزير دارايي، هنري پولسون، رئيس قبلي و مديرعامل گلدمن‌گروپ بوده است. اگر چه پولسون تنها به دنبال منافع مالي يك موسسه مالي نيست، منافع طبقه خود را كه شامل انحصار‌هاي صنعتي و مالي است حفظ مي‌كند. ‌ در هر حال باور كنيد اين طبقه كارگر نيست كه آنها سعي در نجاتش دارند. در واقع آنها به جاي اينكه مردم را دريابند، به نجات شركت‌هاي بزرگ سرمايه‌داري شتافته‌اند.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت   توسط سرویس خبری  | 

بومی سازی ؛ سیاستی امنیتی وطبقاتی

یکی از خصایص نظریه دولت هگلی،لیبرالی این است که دولتها در فراسوی جامعه و انسانها به حل تضادهای جامعه مدنی مشغولند وبه مثابه قدرتی مافوق جامعه و طبقات و نه حاصل و برآیند منازعات طبقاتی واجتماعی به زیست جاودانی خود ادامه میدهند.

این خصیصه درحکومت های بورژوایی به برتری اندیشی دولت ها نسبت به مردم می انجامد . به روشنی پیداست که یکی از علل ریشه‌ای استبداد حکومت ها در داشتن چنین تفکری است .

چنین حکومت هایی خودرا فراسوی طبقات انگاشته وچنین وانمود می کنند که حافظ وحامی منافع مردم هستند . پنبه این سیاست فریبکارانه توسط مارکس زده شد چرا که مارکس نشان داد که کلمه مردم به عنوان یک کلیت یکپارچه،توهمی بیش نیست و جامعه از طبقات مختلفی تشکیل شده است که منافع متفاوت وگاهاٌ متضاد ومتعارض دارند.اوهمچنین در این ارتباط این ایده را مطرح کرد که حکومت ماشینی است برای سرکوب و استثمار طبقات فرودست به وسیله یک طبقه خاص( در عصر سرمایه‌داری میشود طبقه بورژوازی ).

حال چگونه است که یک حکومت غیر سوسیالیستی حتی با چشم پوشی از منافع خاص طبقه خود مدعی حمایت از منافع عموم مردم می شود ؟؟

ملتهای دارای چنین حکومت هایی باید هرروز منتظر تصمیمات وتغییرات تازه ای باشند که از جانب دولت وبه صورت کاملاً تک جانبه وقیم مآبانه بر زندگیشان اعمال می شود. یکی از نمونه های چنین سیاست ها وتصمیم گیری ها راامسال در قالب طرح بومی سازی شاهد بودیم که تعداد زیادی از دانش آموزان معترض را به مقابل دربهای سازمان سنجش کشاند .

توجیه مسئولین ذیربط برای اجرای چنین طرحی کمبود امکانات خوابگاهی و آسایش وامنیت بیشتر برای دانشجویان در صورت تحصیل در محل سکونت خود می باشد.

بااندکی واقع بینی وشناخت از افاضات اینچنینی می توان پی برد که هدف اصلی از اجرای چنین طرحی تنها تعمیق شکاف طبقاتی واعمال فشارهای امنیتی هر چه بیشتر بر دانشجویان است .

پس از رخداد وقایعی نظیر وقایع تیر78 وخرداد 82 و 85 و با روشن تر شدن هر چه بیشتر نقش دانشگاه ها در هویت یابی دانشجویان وآگاهی بخشی طبقاتی و با رشد جنبش های اجتماعی وبالاخص جنبش دانشجویی و آنتاگونیستی تر شرایط مبارزه درایران،مسئولین ذی ربط در شورای عالی انقلاب فرهنگی برآن شدند که بااجرای این طرح علاوه بر استفاده از نهادها وسیستمهای حفاظتی وحراستی دانشگاهها،دست به دامن نهاد خانواده به عنوان یک نهاد مرتجع وسلول جامعه طبقاتی نیز بشوند و سیاست "خوابگاهها هر چه خالیتر،بهتر" را برگزیند.غافل از آنکه با اجرای چنین طرحی که آشکارا نشان از تبعیض دارد،مفهوم طبقه و منازعه طبقاتی را بیشتر به میدان درگیریهای اجتماعی و سیاسی میکشاند و این مفاهیم را در اذهان غلیظتر کرده وباعث افزودن تضادی به تضاد های موجود در جامعه می شوند.در صورتیکه مجموعه این تضادها باابزارهای موجود در جامعه قابل حل نباشند جنبش های اجتماعی رابیش از پیش به سوی رادیکالیسم هدایت خواهند کرد .

در یک جامعه طبقاتی دانش به عنوان نمود عقل عملی انسان، در خدمت سود ونه تأمین نیازهای بشری قرار می گیرد واز دانش به عنوان یک ابزار سلطه استفاده می شود برای تسلط بیشتر طبقه حاکمه بر طبقات فرودست.حکومت سرمایه در ایران به مثابه پاسدار وضع موجود و حافظ و کمیته اجرایی منافع طبقه صاحب ابزار تولید با این سیاست میخواهد در کنار کارکرد دانش به عنوان ابزاری برای تأمین سود،در امر توزیع امکانات آموزشی نیز، فضا را بیش از آنچه هست به نفع طبقات دارا پلاریزه نماید تا فرزندان مرفه کشور علاوه بر برخورداری از سایر مواهب در بهترین دانشگاهها به تحصیل بپردازند.این است از دلایل گزینش چنین سیاستهایی از سوی بانیان تیره‌روزی ما. 

 فقدان آگاهی توده ای در هر صورت به نفع طبقه حاکمه خواهد بود وتبادل دانشجو از روستاها وشهرستانهای کوچک به تهران وشهرهای بزرگتر کمک خواهد کرد به انتقال ایده های دموکراتیک وایده‌هایی که جنبش های اجتماعی نظیر جنبش کار گری ، دانشجویی وزنان حامل آنند.پس باید به گونه ای با آن مقابله شود.چنین است که طبیعی خواهد بود اگر دانش آموزی در کردستان ویا سیستان وبلوچستان از سوی مسئولین نشسته در برج سازمان سنجش واقع در شهرک غرب حمایت نشود.اجرای این سیاست باعث میشود که استانهای پیرامونی چون کردستان و سیستان و خوزستان که تحت ستم مرکزند بیشتر در محاق فرو روند. 

بنابراین این طرح بومی سازی را بایددر تعارضات طبقاتی ریشه یابی کرد ونه در دلایل اذعان شده توسط خود مسئولین.مبنای چنین طرحی نه پناه بردن به آغوش امنیت بلکه گریز از آزادی است .

آنان هر ندای اعتقاد به استعدادهای انسان وامید به توانمندی اش  برای تبدیل شدن به آنچه بالقوه می تواند باشد راانکار می کنند ونمی خواهند بدانند که فرد به اعتبار آنچه انجام می دهد وآنچه انتخاب می کند،هست و بارویگردانی ونادیده انگاری مفهوم انسانیت به بهانه واهی متفاوت مانع از انتخاب آزادانه افراد می شوند .

2 نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت   توسط سرویس خبری  | 

گسترش سرکوب معلمان و ضرورت مبارزه آنان علیه سرمایه

تهاجم پلیس و سایر نیروهای سرکوب سرمایه علیه مبارزات جاری کارگران تشدید شده است. شدت این هجوم در مدت اخیر به ویژه در مورد جنب و جوش ها و خیزش های اعتراضی معلمان بسیار بارز و آشکار بوده است. معلمان زیادی دستگیر شده اند، شماری از همسرنوشتان آن ها تهدید به مرگ شده اند و نامه های تهدیدآمیز به خانه های آنان ارسال شده است.

 

 اجتماع روز 12 مهر ماه آن ها درهم کوبیده شد. عده زیادی از دستگیرشدگان آن روز همچنان در زندان به سر می برند. احکام ماه ها حبس و شلاق پشت سر هم از سوی دادگاه های سرمایه برای فعالان اعتراضات یکی دو سال اخیر معلمان صادر شده و در حال صدور است. واقعیت این است که دولت سرمایه داری مبارزات معلمان را به عنوان بخش مهمی از جنبش کارگری ایران بسیارجدی گرفته است، حال آن که با کمال تأسف شمار بسیار زیادی از خودِ معلمان آن چنان که باید و شاید به موقعیت و مکان و چشم انداز و راهکارها و راه های درست پیشبرد مبارزات خویش توجه نکرده اند و نمی کنند. خواب و خیال مبارزه صنفی بر پایه مصوبات قانونی پارلمان سرمایه، در مدار نظم سیاسی و مدنی سرمایه داری، در پناه سیستم حقوقی و قضایی نظام بردگی مزدی و در چهاردیواری مصالح و ملزومات بقای این نظام زنجیر مرگ هولناکی است که این بخش از معلمان بسیار سفت و سخت بر دست و پای خویش و جنبش جاری خود بسته اند. همه چیز حاکی است که توده وسیعی از همزنجیران معلم ما به رغم بیداری و اطلاعات اجتماعی و دانش سیاسی خویش از تاریخ مبارزه طبقاتی در ایران آن گونه که لازم است درس نگرفته و تجربه نیاموخته اند. آنان باید بدانند که قانون سرمایه در سراسر جهان قانون سود و حاکمیت مناسبات کار مزدی است. موافقت این نظام با تشکل صنفی و حقوق قانونی و قراردادها و مبانی زندگی و مدنی و نوع این حرف ها یکسره موکول به درجه انطباق و تناسب  این رؤیاها با قوانین ارزش افزایی سرمایه و مصالح استیلای نظام سرمایه داری است. طبقه سرمایه دار ایران و دولت های آن اعم از سلطنت  و جمهوری اسلامی چه با زبان و چه  با زندان و شلاق و تیرباران و حمام خون  و هر وسیله دیگری اعلام کرده اند که این خواسته ها و انتظارات تا جایی که به طبقه کارگر و بخش های مختلف این طبقه مربوط می شود اصلاً و ابداً با مصالح ارزش افزایی سرمایه و بقای نظام سرمایه داری ایران جوردرنمی آید. این واقعیتی است که حدیث یک قرن زندگی طبقه کارگر و پیام صریح هر دم و بازدم مبارزه طبقاتی در جامعه ماست. چشم بستن بر این واقعیت هیچ چیز جز خودفریبی نیست. نظام سرمایه داری در اینجا به حکم مقتضیات ماندگارسازی خود حتی به خودی ها و به فرزندان خلف سرمایه و مزدوران و عمله و اکره نافرمان خود هم رحم نمی کند و خیلی راحت امثال اکبر گنجی را سال ها به زندان می اندازد یا برای محارم دیگری چون هاشم آغاجری حکم ارتداد صادر می کند.  معلمان نمی توانند در چهارچوب مصالح و شرایط  تسلط  نظام  سرمایه داری حاکم بر ایران دنبال حقوق و مطالبات خود باشند. تجربه نشان داده است که هر چه طبقه کارگر و هر بخشی از این طبقه از جمله معلمان زنجیر رفرمیسم سندیکالیستی و صنف بازی قانونی را محکم تر بر دست و پای خود ببندند، نیروی انتظامی و سایر نیروهای سرکوب سرمایه نیز جری تر و مصمم تر برای سرکوب هر گونه اعتراضی آنان بسیج خواهند شد. معلمان باید به جنبش واقعی  طبقه خود روی کنند، جنبش توده های کارگر علیه سرمایه، جنبشی که باید تمام کارگران را از معلم و کارگر صنعتی و پرستار و راننده و همه بخش های دیگر طبقه کارگر را به صورت شورایی حول «منشورمطالبات پایه ای طبقه کارگر ایران»  متشکل سازد و به سوی برچیدن کل بساط سرمایه پیش رود.

 

کارگران علیه سرمایه متشکل شویم !

 

کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری

 

13 آبان 87

 

www.hamaahangi.com

 

hamaahangi@gmail.com

2 نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت   توسط سرویس خبری  | 

بحران سرمایه داری ، فاجعه بیکاری

بان کی مون دبیر کل سازمان ملل اخیرا در کنفرانسی هشدار داد که بحران کنونی(بحران سرمایه) فقط نزدیک به بیست میلیون کارگر مهاجر را بیکار خواهد کرد.کارگرانی که هیچ سرمایه ای نداشتند و اکنون باید قربانی بحران سرمایه داران شوند. بحث فقط برسر این بیست میلیون کارگر مهاجر که نه بیمه دارند و نه حقوق بیکاری نیست، بحث فقط گرسنه شدن خانواده این بیست میلیون هم نیست، بلکه بحث برسر تحولی منفی است که قرار است طبقه کارگر در سراسر دنیا را به کام خود فرو ببرد.

 

سرمایه داری به بحران بی سابقه ای دچار گشته  است. قابل پیش بینی بود که چنین بحرانی روزی دنیای سرمایه داری را فراخواهد گرفت. اما طنز تلخ ماجرا اینجا است که صاحبان سرمایه قرار است ضرر های اخیر خود را بین کارگران به نسبتی کاملا نا متعادل تقسیم کنند و تاوان این بحران را باید کارگران با بیکاری و گرسنگی مطلق و یا در بهترین حالت کار شاقتر با درآمد کمتر جبران کنند.این بحران، بار دیگر عمق ضدیت بنیادی نظم سرمایه را با کارگر و حقوق کارگر چهره ریاکار و دروغگوی آن نمایان کرد. در این رابطه بد نیست که به یک نمونه اشاره کرد.

 

چندی پیش پرستاران در سوئد برای افزایش چند درصدی حقوق ماهانه خود اعتصاب کردند. بعد از مدتی صدای دولتمردان سوئدی بلند شد که "دولت قدرت پرداخت حقوق بیشتر به پرستاران را ندارد". اما همین دولت چند ماه بعد و بعد از شروع بحران مالی و ورشکسته شدن بانکهای امریکا، یک روزه دویست میلیون کرون به بانک های سوئد تزریق کرد. باز هم مالیاتی که کارگران برای رفاه بیشتر جامعه به دولت پرداخته بودند ، به جیب سرمایه داران سرازیر شد و دولت قول داد ضمانت بانکی سرمایه ها را افزایش دهد. باید پرسید چگونه بود برای افزایش حقوق پرستاران پول وجود نداشت ، اما صدها  برابر رقم مورد نیاز پرستاران فورا به بانکها تزریق شد. 
به علاوه کارگران زیادی نیز تنها منبع درآمدشان یعنی کارشان را از دست دادند، برای نمونه تمام کسانی که از سال 2000 به بعد به استخدام شرکت ولوو در آمده بودند از کار اخراج شدند. 

اما این بحرانی که قربانیان اصلی آن طبقه کارگر در سراسر دنیا خواهد بود، بحرانی مقطعی نیست . بیمه  های بیکاری در بیشتر کشورهای دنیا وجود ندارند و در جاهایی که وجود دارد در چند سال گذشته به شدت کاهش یافته است. حتی در کشورهایی که بیمه بیکاری وجود دارد ، با وجود این بحران و افزایش قیمت ها کارگران بیکار شده نمی توانند زندگی خود را پیش ببرند.

 

حالا دیگر بحث بر سر نابودی زندگی بخور و نمیری است که به طبقه کارگر تحمیل شده است. قدرت خرید مردم روز به  روز کمتر می شود و همین مسئله این بحران را تجدید خواهد کرد. چرا که کالاهای  کارخانه ها با این وضع بفروش نخواهد رفت و این مسئله سبب ورشکست شدن یک به یک کارخانه های بزرگ خواهد شد و همین مسئله میلیون ها کارگر دیگر را نیز بیکار خواهد کرد.

 

افزایش این بحران طبقه کارگر دنیای غرب را نیز وادار به واکنش خواهد کرد. بعید نیست که شورش هایی که در یک سال گذشته در بعضی از نقاط دنیا( که به شورش گرسنگان مشهور شد) و به طور خود جوش بوجود آمد، سراسر دنیا را در بر نگیرد و بعید نیست که بدون حضور یک کمونیسم دخالتگر، جناحهایی از خود بورژوازی عصیان طبقه کارگر و مردم را در مسیری بر ضد خود کارگر و جامعه کانالیزه نکنند.

 

ادامه این بحران به کجا خواهد انجامید؟

 

سالها قبل الوین تافلر در کتاب "موج سوم" آینده دنیا را ترسیم کرده بود او در این کتاب آینده دنیا را همانگونه که تا امروز بود در پیشرفت هر چه بیشتر سرمایه تا پایان تاریخ پیش بینی کرده بود ، ظاهرا موج سوم پایان تاریخ بود.امروز همه جا بحث بر سر بازگشت مارکس است، حتی میدیای غربی هم از نوشتن در مورد آن واهمه ندارند. کتاب های مارکس دوباره پر فروش شده است.

 

ولی حتی بازگشت دوباره مارکس و مد روز شدن آثار وی به خودی خود مشکلی را حل نمی کند.مسئله امروز طبقه کارگرو راه نجاتش احیای انقلاب کارگری اکتبر و لنینی را می طلبد که مارکس و ایده هایش را زمینی پراتیک کند.

 

آیا لنینیسم دیگری برای تعبیر و استنتاج تفاسیر دوباره مد شده مارکس پا در صحنه سیاست  دنیا خواهد گذاشت؟ این نیاز زمانه است.  باید دید.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت   توسط سرویس خبری  |