محمد مالجو
انسان سیاسی که از پایان جنگ هشتساله بدین سو در درون ایرانیانِ اقتصادزده خفته بود بهناگاه بیدار شده است. شهروندان ایرانی از پایان جنگ هشتساله بدین سو عمدتاً خوشبختی را از رهگذر تعقیب منافع شخصی در چارچوب فعالیتهای اقتصادی جستوجو میکردند. پیشرفت تحصیلی و ارتقای شغلی و دستیابی هر چه بیشتر به امکانات رفاهی برای خود و خانوادهی خود در صدر فهرست دغدغههای بخش عمدهای از شهروندان ایرانی قرار داشت. نهاینکه در جستوجوی منافع همگانی نبودند، بودند. نهاینکه دغدغهی اموری چون برابریخواهی و دموکراسی و عدالتطلبی و مشارکتجویی و غیره را نداشتند، داشتند. اما این همه در سبد رفتارهای روزمرهشان از وزن کمتری برخوردار بود و غالباً از مجرای نهاد سیاسی انتخابات دنبال میشد. کنش سیاسی بخشهای گستردهای از شهروندان ایرانی در حوزهی سیاست یا به مشارکت در انتخابات برای تحقق دغدغههای همگانی خویش منحصر میشد یا به تحریم انتخابات با همین منظور. رأیدادن یا رأیندادن برای بخشهای گستردهای از شهروندان ایرانی تقریباً یگانه نوع مشارکت سیاسی بود. سایر انواع مشارکت سیاسیْ بس کمفروغ بودند. انسان سیاسیای که درون شهروندان اقتصادزده خفته بود فقط چهارسال یکبار بیدار میشد.
از مهمترین وجوه تحولاتی که از 22 خرداد بدین سو رخ داده یکی نیز عبارت است از تلاش گستردهی بسیاری از شهروندان فعال ایرانی برای تعریف و تحقق سایر انواع مشارکت سیاسی غیر از رأیدهی. وقتی اصل نهاد رأیگیری به موضوع منازعه بدل شد و از حیّز انتفاع افتاد، بسیاری از شهروندان نهایتاً رأیدهی را به چشم شیوهای ناکارا برای مشارکت سیاسی نگریستند و شیوههای دیگری را برای تأثیرگذاری در حوزهی سیاست برگزیدند. تحول بنیادینی که از 22 خرداد بدین سو ناگهان به وقوع پیوسته از یک سو عبارت است از مشروعیتزدایی از رأیدهی در حکم پادزهری برای دگرگونیهای بنیادین و از دیگر سو مشروعیتزایی برای سایر انواع مشارکت سیاسی. این یعنی ظهور انسان سیاسی از بطن شهروندان اقتصادزدهای که پیشترها خوشبختی را به طور انفرادی در حوزهی اقتصاد میجستند و در حوزهی سیاست اما فقط به کمهزینهترین نوع مشارکت سیاسی یعنی رأیدادن یا رأیندادن اکتفا میکردند. تولد انسان سیاسی باعث خواهد شد حیات ایرانی از مرکز ثقل جدیدی برخوردار شود.
۱- پوریا شریفیان ۷- کیانوش رضایی
۲- فرید زندی ۸- سیاوش حاتم
۳- مسطفی مهدیزاده ۹- حجت بختیاری
۴- علی رضایی ۱۰- رضا جعفریان
۵- مهدی مسافر ۱۱- مهدی حکیمی
۶- وحید امیری
به کمیته ی انظباتی احضار شده اند و در ارتباط با این موضوع دکتر زلفی گل رئیس دانشگاه بوعلی سینا وعده داده است که با دانشجویانی که در بازداشت بوده اند و به احتمال زیاد به دادگاه انقلاب کشیده خواهند شد با تخفیف برخورد خواهد کرد.
در طول چند هفتهی اخیر شاهد اظهار نظرها و جبههگیریهای «بدیع» و عجیبی از آقای مرتضی محیط بودهایم. ایشان چنان جملههای حیرتانگیزی ارائه میکنند که تنها واکنش ممکن به آن سکوت است: «جیمز پتراس چه میفهمد در ایران چه خبر است؟»، «جوادی آملی به اپوزیسیون پیوسته است.» و. . . آقای محیط که نه به لحاظ عملی و پراتیک بلکه به معنی دقیق کلمه با افرادی از قبیل سازگارا، مهاجرانی، لاهیجی، حقیقتجو، مخملباف، قوچانی، فرخ نگهدار و مانند اینها همراه شده، جیمز پتراس، خوان کول و چپهای سرشناس ایرانی را «چپ توی گیومه» چپنما و همدست شریعتمداری میداند. مانتلی ریویوو، بلامی فاستر را «راست» دانسته و در برابر میرحسین موسوی و کروبی - که فعالیتهای روزنامهی افراطی ضدچپاش با مهرههایی از قبیل محمد قوچانی کاملاً روشن است - و سازمانهایی از قبیل جبههی مشارکت و سازمان مجاهدین را چپ راستین مینامد! آقای محیط با سادهانگاری نظرات چپهای خارجی دربارهی ایران را ناشی از «نافهمی» و نظرات چپهای ایرانی را ناشی از این میداند که «تنها جسمشان در ایران است». ایشان به گفتهی خود «تعریف نوینی از چپ» دارند که بر اساس آن هر کس چپ باشد راست و هر کس لیبرال و حتی نئولیبرال باشد چپ نامیده میشود. ایشان فراموش کردهاند که تنها همین چند ماه پیش در مراسم اول ماه مه کارگران و شرکتکنندگان و حتی کسانی که برای استراحت به پارک لاله آمده بودند چهطور به خاک و خون و زندان کشیده شدند و نه کروبی و نه موسوی و نه هیچ اصلاحطلب یا «اصولگرای اصلاحطلب» یا عالیجناب رنگیپوشی دم از «آزادی تجمع» و «اصل ٢٧ قانون اساسی» و عدم مشروعیت دولت و مانند اینها نزدند و حالا که این نهادها و گروهها چنین اعتراضاتی میکنند آقای محیط دم از تغییر و دمکراسیخواهی اینان میزنند. آقای محیط بورژوازی مذهبی را حکومت سلطانی نامیده و سرمایهداری ایران را نفی کرده و به شدت اعتقاد دارند - و یا پافشاری میکنند که اعتقاد دارند - که ایران در دورهی پیشسرمایهداری به سر میبرد و باید با مبارزه - نه در کنار مردم - که زیر چتر اعتقادات تمامیتطلبانه و شووینیستی اصلاحطلبان و با تایید تمام و کمال تمام اشتباهات و کجرویهای آنچه که ایشان جنبش میخوانند، تازه به مرحلهی بورژوازی رسید.
آقای محیط با برداشتی پایان جهانی از فلسفهی مارکسیسم و سطحیگرایی و ارائهی چیزی از جنس یک کارخانهی تولید اجتماعی به وسیلهی پروسهی مارکسیسم (از دید ایشان) و با سوخت مردم و با بهانهی گردگیری از مارکس حقیقی و الصاق نظرات خود به تفکرات مارکس، نه خود را با مارکس که مارکس را با خود همعقیده مییابند و احکامی بدیع صادر میکنند. آقای محیط حتی بدون این که انتقادات چپها را بیان کنند خود انتقاداتی ساختگی از قول آنها مطرح میکنند و پاسخ میدهند - عجب مرد هنرمندی - و بدین گونه صورت مسئله را حذف میکنند. تکیه و تاکید سفت و سخت بر «عدم نیاز جنبش به رهبری» و «رهبری افقی به جای رهبری عمودی» از گزارههای همیشگی آقای محیط است. گویی پس از سالها تلاش و سابقهی فکری و مبارزاتی به این نتیجه رسیدهاند که بهترین راه برای مبارزه با یک نظام سرمایهداری تمامیتخواه راهی از نوع «مدنی» و «از درون» و با تاکید بر تمکین به قانون اساسی است که نمودهای آن «نوشتن مرگ بر دیکتاتور بر اسکناس»، «بادکنک سبز هوا کردن» و «روشن کردن اتو در ساعت ٩ شب» و مانند اینهاست و این همان رهبری افقیای است که دم از آن میزنند. شستن گناه آن کسانی که اعلامیه دادند و اعلامیهی خود را با «انا لالله و انا علیه راجعون» شروع کردند و بی هیچ هدف و برنامه و با دستپاچگی عدهای جانبهلبرسیده را به خیابانها و به کام مرگ فرستادند بهتر از این ممکن نیست. چهطور است که این جنبش گاه رهبرانی دارد که به میان مردم میآیند و سخنرانی میکنند و مردم را به ادامهی اعتراض دعوت میکنند و سالم به خانهی خود بر میگردند و آن زمان که احساس خطر میکنند دیگر رهبر نیستند و رهبری «افقی» میشود؟ مگر آن کسانی که به مردم قول کوتاه نیامدن میدادند و دم از ایستادگی تا آخرین لحظه میزدند فکر میکردند شورای نگهبان به سود آنها رای خواهد داد که با شنیدن رای این شورا به خانههای خود رفته و اعلامیه دادند که مبادا به خاطر مشتی بیگانه - که لابد مردمی که در این روزها خون دادند و آزار دیدند بخشی از آنها هستند - با همخانوادههای خود در بیفتیم و گفتند که در کنار گروهی «نخبه» کار را از طریق قضایی ادامه خواهیم داد؟ مگر مردم اینقدر هزینه دادند که آقایان با استفاده از آن حزب تاسیس کنند؟
ما همه میدانیم که چرا و چه شده که امروز آقایان موسوم به اصلاحطلب به یاد اصل ٢٧ قانون اساسی افتاده و اینچنین مظلومنمایی میکنند. امروز، با یک دورنمای سی ساله که در آخرین لحظات آن میرحسین موسوی خود را با احمدی نژاد «از یک خانواده» میداند، شاهد هستیم که افراطیهای محافظهکار که تا چند صباح پیش یکی از دو جناح درونحکومتی سیستم ایران بودهاند مدتی است که برای حذف جناح دوم تلاش میکنند. میدانیم چه شده است که چهرههای جناح دوم که همه در سالهای ابتدایی پس از ١٣۵٧ از مقامات حساس و کلیدی بوده و دستشان به کثیفترین و شنیعترین کارها آلوده است همه در سالهای اخیر روشنفکر شده و به «جامعهی مدنی» میاندیشند و حتی گاه واژههای خندهداری همچون سکولاریسم دینی ابداع میکنند. همه میدانند که گذشته دروغ نمیگوید و همه میدانند چرا این جناح دوم به این راه کشیده شدهاند و همه افرادی از جنس رفسنجانی، کروبی، سازگارا، خاتمی، مهاجرانی، سروش، قوچانی و بسیاری دیگر را به خوبی میشناسند. همه میدانند که اینها در گذشتهی نزدیک یا در خلال این انتخابات با کنش ناگهانی جناح روبهرو از لفت و لیس و قدرت محروم شدهاند و در این جنگ قدرت دست به دامن مردم شدهاند. آقای محیط حتی اگر عقاید درستی هم داشت کل فعالیتها و سوابق افرادی که آنها را «چپهایی که دستشان برای او رو شده» مینامد را زیر سوال نمیبرد. گویی آقای محیط همهی این حوادث را تنها بهانهای برای کوبیدن چپها و مهمتر از آن همراهی با سیستمهای شبه لیبرالی ایرانی میدانند. در برنامههای تلویزیونیشان با ادعای تلاش برای ارائهی گزارشهای حقیقی از شرایط موجود گزارشهای «نیو یورک تایمز» را میخوانند و تنها آنچه را که دوست دارند میشنوند. متن دال بر طرفداری دهنمکی از مردم را میخوانند و او را عضو «اپوزیسیون» مینامند اما تکذیبیهی او را نادیده میگیرند. گویا آقای محیط برای کلمهی اپوزیسیون نیز تعریف جدیدی در چنته دارند.
هر کس آزاد است عقاید خود را داشته باشد. ما را با عقاید آقای محیط کاری نیست. چیزی که از یک لحاظ غمانگیز و از لحاظ دیگر حیرتآور است تلاش سرسختانهی ایشان برای تخریب تمام چهرههای سرشناس چپ، از لنین و تروتسکی گرفته تا جیمز پتراس و خوان کول و مانتلی ریویوییها و حتی ناصر زرافشان است. هر چه بیشتر متهمان اظهارات ایشان را به چیزی نمیگیرند و پاسخی نمیدهند ایشان آتشیترشده و تهمتها و توهینهای سبکتری وارد میکنند. مگر میشود تاثیرات بینالمللی اتفاقات اخیر را نادیده گرفت؟ نکند آقای محیط واقف نیستند که با تعویض اینچنینی ترکیب ارگانیک فعلی با نوع نئولیبرالیاش به دست این آقایانِ به قول آقای محیط «اپوزیسیون» مهمترین تفاوتی که حاصل خواهد شد از بین رفتن استقلال کشور است؟
ایشان که به خوبی از جبههگیری و نظرات ملیها و ملیمذهبیهای سالهای پس از ١٣۵٧ آگاه هستند چپها را به دلیل مخالفت با بازرگان و بنیصدر محکوم میکند. شگفتا که گویا فراموش کردهاند خود یکی از کسانی بودهاند که به نقش آمریکا در تقویت بنیادگرایی اسلامی ، به خصوص در ایران، و هدف آمریکا از تقویت جنبشهای ملی و مذهبی در نقاط مختلف جهان صحه گذاشتهاند. گویا مواضع این آقایان را فراموش کردهاند و نمیدانند که آقایان جبههی ملی چگونه خواسته و ناخواسته برای لیبرالیزه کردن و سوق دادن مردم به سوی تشکیل یک حکومت لیبرال دمکراسی و ادامهی وابستگیها به غرب و در عین حال ساخت و پاخت کامل با هژمونی مذهبی موجود، که همان هدف بلندمدت آمریکا بود، تلاش میکردند. آقای محیط چپها را به رفتن به زیر چتر جمهوری اسلامی متهم میسازند و گویی فراموش کردهاند که حتی تودهایها و فداییان اکثریت نیز این موضع را جز در کادرهای بالا نپذیرفتند. گویی فراموش کردهاند که بودند بسیاری دیگر که با این هر دو، هم آن که رهبران حزب توده گفتند و هم این که آقای محیط میگوید، از بیخ و بن مخالف بودند. مگر همین الان که آقایان دوم خردادی و اصلاح طلب و اصولگرای اصلاحطلب به ظاهر دچار استحاله شدهاند نخستین دشمنان خود را از چپها اختیار نمیکنند؟ مگر هماینان نیستند که هنوز دست از تخریب چهرهی حمید اشرف و خسرو روزبه بر نمیدارند که مبادا کسانی به واسطهی چهرههای کاریزماتیک این افراد جذب چپ بشوند؟ مگر هماینان نبودند که در مناظرهی «رسانهی ملی»شان دولتآبادی را تنها به دلیل نوشتن نامهای انتقادی به سروش با تحقیر و دشنامگونه «کمونیست» خواندند؟ دور از گود نشستن و رجز خواندن آسان است. با یک برداشت خیالی از ایدهئولوژی مارکسیسم و سطحیسازی گفتههای مارکس و استفادهی ابزاری از انگلس نمیتوان سیستم چپ را متهم کرد. آقای محیط که اینقدر دم از رجوع به مارکس میزنند اگر نوشتههای مارکس دربارهی انقلاب ژوئن فرانسه را خوانده باشند به روشنی میدانند که نتیجهی تایید کامل و همراهی با این سیستم «جمهوریخواه» چه خواهد بود، آن هم بدون در نظر گرفتن تاثیرات ناشی از انتقال سریع اطلاعات امروزی و حمایت سرسختانهی دولتهای بزرگ سرمایهداری از اصلاحطلبها و پیامدهای جهانی ناشی از پیروزی این سیستم در جنگ قدرت امروزی که بدون شک گریبان مردم را تا مدتهای طولانی خواهد گرفت.
آقای محیط! چپ با مردم همراه است ولی مردم را به سوخت جنگ قدرت دو جناح درون دولت تبدیل نمیکند. چپ مردم را تشویق نمیکند که بدون سازماندهی و رهبری و هدف به خیابانها بریزند و به سود دشمنان مردم هزینه بدهند، اما در کنار مردم ایستاده و هزینه میدهد. تنها سوالی که چپ مطرح کرده است این است که اکنون که فعالیت «مدنی» تحت قانون اساسی و به سود منافع «خانواده»ای که ما و شما جزئی از آن نبودهایم به بنبست رسیده، چه باید کرد؟
از رمق افتادن ژستهای قلابی موسوی و میدان داری توده های شجاع ولی سازمان نیافته ایران در مصاف با تیغ عریان رژیم کثیف و ارتجاعی جمهوری اسلامی، تئورسین های طبقات بورژوا را به چاره جوئی و تکاپو انداخته است. از آن میان محمد رضا نیکفر مقاله ای تحلیلی با عنوان "در ایران چه میگذرد" در تاریخ یکم جولای 2009 نوشته است که میتوان متن کامل آنرا از طریق سایت رادیو زمانه مشاهده کرد. نیکفر بر خلاف گنجی طیف محدودتری از روشنفکران را مخاطب قرار داده، سعی در فرموله کردن پیامی می کند که در نسخه گنجی بالاجبار زمانه شکلی عریانتر دارد.وی با انتقاد از جنبش سبز بدنبال سر و سامان دادن به همان جنبش سبز است. وی با متدی ظاهرأ علمی به بررسی خیزش اخیر مردم می پردازد. طرحی از تئوری یعنی تجارب فرموله گذشتگان را پیش گذارده، رویداد، معنا و ریشه آن، نیروهای طبقاتی درگیر در این کشاکش و دینامیسم حرکت هرکدام، ویژگی نیروی خواهان تغییر، عرصه نبرد، موضوع دعوا، کمبودها و راه های رسیدن به پیروزی را بررسی میکند.
نیکفر با کنار هم قرار دادن تئوریهای مختلف،ردیف کردن یکسری واقعیات دلبخواه ، آمیختن این واقعیات با احکام پوچ و برداشت های شخصی سعی میکند بگوید موضوع دعوا بر سر جامعه مدنی است، نیروی عمده در گیر آن طبقه متوسط است که توسط جنبش کثرت گرای سبز نمایندگی میشود. ضعف این جنبش نبریدن از پوپولیسم فاشیستی سیاستگزار در رژیم(یعنی محوریت ولایت فقیه) است و روی کار آمدن این جنبش سبز کثرت گرا(اسلام رنگی) را بمعنای گذر از جمهوری اسلامی(اسلام سیاه) معرفی میکند. نیکفر معتقد است این اسلام رنگی که نرم است از نظر تئوری از پس اسلام سیاه برمی آید ولی از نظر عملی در پاسخ به حکومت اسلامی در "یوم الله" فرق چندانی با برخورد با حکومت شاه ندارد. نیکفر میبیند مردم دلاورانه با اوباش رژیم سرشاخ شده اند و عطش این مردم را برای قهر انقلابی حس میکند بنابراین آنرا دور زده تلاش میکند خواست مردم برای تغییر را به خواست مردم برای جامعه مدنی تعبیر کرده، اسلام رنگی رابعنوان بدیل عبور از جمهوری اسلامی یا اسلام سیاه معرفی کند.
تحلیل نیکفر انتقاد مثلأ علمی یکنفر از طرفداران جنبش سبز از آن جنبش و وصله پینه کردن کمبودهای آن است.وی ضمن نشان دادن راهکار به سران اسلام رنگی همچنین در حال رفتن پای میز معامله با جمهوری اسلامی با دستانی پر میباشد، پشتوانه او قهرمانی های مردم و خون هائی است که داده اند. روش نیکفر در قالب کردن حرفش با پوششی از واقعیات انسان را به یاد ماموران ایدئولوژیک سیاسی رژیم میاندازد که در هنگام مبارزات و اعتصابات کارگری چندین واقعیت را برای کارگران میگفتند تا آخر سر یا در میان آنهمه واقعیت مربوط و نامربوط مشروعیت رژیم و بی فایدگی مبارزه را به کارگران معترض تفهیم کنند.
در مورد ریشه بحران نیکفر می گوید:" مسئله اصلی روز، امید ناامید شده طبقه متوسط ایران برای داشتن جای پائی در سیستم است...مشکل مشکل سیستم هست که خیر خود را بر نمی تابد." و با نقل از ارسطو می گوید:" آشوب در میگیرد آنگاه که سامان سیاسی از خط تعادل دور میشود.( دور شدن از خط تعادل) یعنی: دور شدن از خیرالامور و این دوری، بحران زا است." برای نیکفر مهم نیست ایران را در بافت این دنیای ادغام شده و غرقه در بحران مالی بررسی کند. او نمی بیند چگونه قدرت های بزرگ در حال رقابت هستند و ایرانی که با سرنگونی شاه از دست آمریکا در آمده و نفوذ وکنترل روسها و اروپائی ها و چینی ها در آن زیادتر شده خود تحت تاثیر این رقابت استعمارگرانه در بالای رژیم به دو باند محافظه کار و رفرمیست رقیب تبدیل شده است. برای نیکفر مهم نیست که این رقابت ها بر سر استثمار توده های تحتانی است. وی نمی بیند چگونه اجتماعی تر شدن تولید با مناسبات مالکیتی حاکمان رقیب به قیمت خانه خرابی و بگیر و ببند های کل توده ها، بویژه نیروی کار، کل جامعه را در آستانه انفجار قرار داده است. نیکفر دولت ایران را چون جزیره ای در صدها سال پیش دیده به تبعیت از معلمش ارسطو می گوید:" انتگره شدن طبقه متوسط از انرژی ای که سیستم باید برای مرزکشی میان خود و پیروانش و کلأ حفظ خود صرف کند می کاهد.آنگاه از زبان موسوی میگوید:" نیازهای قشر متوسط با نیازهای ملی جامعه عجین شده است که اگر پاسخ مثبت دریافت کند خوب است اما اگر پاسخ مثبت دریافت نکند سرخوردگی بزرگی در جامعه پدید میآید." طبیعتأ چنین مارمولکی آمال مردم را جامعه مدنی میبیند. از نظر او این یعنی سرمایه داری بشکل اسلام رنگی. نیکفر میگوید:"این تصور تباه است که می توان در ایران بدون بهره گیری از ظرفیت های دمکراتیک!!! یک اسلام کثرت گرا (اسلامی که اسلام هاست و به این نکته اذعان دارد) به یک دمکراسی پایدار دست یافت." واقعأ چه فراستی. مردم میگویند مرگ بر جمهوری اسلامی آقا میگوید نمیشه...
نیکفر میگوید نظر رایج اینست که تقلب و کودتا شده، ولی باید گفت حکومت با تغییر مخالفت کرد. یعنی "پیکربندی جمهوری اسلامی "تغییر" را بر نتابید. پس برای تغییر بایستی از جمهوری اسلامی گذر کرد." نیکفر بلافاصله میگوید ولی یکدفعه نمیشه باید سنگر به سنگر از طریق نهادهای مدنی جلو رفت. باتائید مارمولک وار موسوی میگوید،موسوی حتی اگر انتخاب میشد مثل خاتمی آدم بی اختیاری بود. لذا راه حل را به نقل از هم جبهه خود موسوی "جامعه مدنی به عنوان ظرف حفظ نیروی منتقد" پیش میگذارد.این نسخه در اوضاع کنونی یعنی قضیه تمام شد بروید سازمان های کذای غیر دولتی (ان.جی.او) و غیره بسازید. نیکفر میبیند که پیشروان در جستجوی تشکلات انقلابی و راه انداختن هسته های انقلابی خود هستند. او در خشم شعار های مردم خواست وضرورت پروژه ای انقلابی را حس میکند درنتیجه با دستپاچگی ضمن کج ومعوج کردن جمعبندی لنین ( لنین برای اعتلای انقلابی وپیروزی از سه فاکتور حرف میزند:درگیری بالائی ها، تمرد پائینیها و وجود نیروئی انقلابی) ، دست به دامن ارسطو وآلتوسر و ژیژک میشود (ژیژکی که جلو اوباما لنگ انداخت برای این جماعت طرفدار سرمایه داری حالا شده یه امام زاده جدید). برای نیکفر مهم نیست انقلاب ضدسلطنتی بعلت منسجم نبودن چپ و حمایت عظیم غرب از خمینی گرفتار جهنم جمهوری اسلامی و حامیان امپریالیستش شد.او بدنبال خیرالامور دولت است و ضمن بر شمردن واقعیاتی از طبقه متوسط(اینکه دائمأ در حال تجزیه است از طرفی علیه رژیم در زمینه سکولاریسم مبارز ه میکند و از طرفی رژیم به او بعنوان کارگزار نیاز دارد و تا حدی به آن رشوه میدهد)، بر روی واقعیتی بزرگتر خاک می پاشد، این واقعیت که حساسیت طبقه متوسط بدلیل دربر داشتن قشر بزرگ روشنفکران، نشانه جوششی بزرگتر در اعماق جامعه است. در نتیجه درست مثل همتایانش در جبهه اندیشمندان سرمایه داری برای حفظ نظام خونخوار سرمایه فرمول " از این ستون تا آن ستون فرج است" را پیش میگذارد.
اندیشه پلید نیکفر فراموش نمی کند نبود طبقه کارگر را بعنوان پشتوانه و سرباز جنبش سبز مطرح بکند.این طبقه کارگر است که باید بخود بیاید که تاکی باید گوشت دم توپ معاملات طبقات دیگر باشد. تا زمانیکه دولت و رهبری طبقات غیر پرولتری دست بالا را داشته باشد آنها عوامفریبانه دیکتاتوری و حکومت ایدئولوژیک خود را باسم های پر طمطراق جامعه مدنی و دمکراسی و آزادی بعنوان خواست همگانی طرح خواهند کرد. و این چیزی نیست جز بردگی و اسارت و تداوم خونخواری از پیکر توده های تحتانی و در مرکز آن بهره کشی و بالا نشینی بر گرده طبقه کارگر. در واقعیت دولت و ایدئولوژی پشت آن یعنی دیکتاتوری پرولتاریاست که نهایتأ نقطه پایان بر هرگونه دولتی خواهد گذاشت و کل بشریت را بسوی آینده ای درخشان، آینده ای کمونیستی هدایت خواهد کرد. فریب دولت های بی ایدئولوژی و تمام خلقی را نخوریم. هر دولتی یک نوع از دیکتاتوری است.
سعید
امروز خانواده نیما نحوی برای ملاقات با وی به ساری رفتند اما اجازه ملاقات بدیشان داده نشد و خانواده وی فقط توانستند مدت کوتاهی تماس تلفنی با نیما داشته باشند.
طبق آخرین گزارش ها وضعیت جسمی و روحی نیما وخیم است. دست وی متورم شده و به سختی قادر به راه رفتن می باشد.
اتهامات عجیب و غریبی به نیما زده شده است. از جمله ارتباط با خارج، رهبری کردن اغتشاشات، تخریب اموال عمومی (آتش زدن صندلی هاو ...) و ... .
آن چه از خبر ها بر می آید این است که احتمالا از نیما خواسته شده تا به این اتهامات اعتراف و اقرار کند اما با مقاومت این دانشجوی آزاده همچنان موفق به چنین عملی نشده اند. احتمالا به همین دلیل است که بازداشت وی روزهای زیادی به طول انجامیده است.
درود بر نیما نحوی
به امید آزادی آخرین همکلاسی دربند ما
نادر طالبي
جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان، دیگر خاله شیوا ندارد!
خاله شیوا در بند است؛
جایی حوالی دربند.
اما این جا در پاسگاه نعمت آباد، نورالله و بسم الله معلم ندارند.
و هر پنج شنبه در دفتر جمعیت دفاع،
حتی اگر جای نفس کشیدن هم نباشد،
یک صندلی همیشه خالی است.
...
خاله شیوا بی تربیت است.
اگر خوب تربیت شده بود.
یاد می گرفت که باید سرش را در آخورش کند.
و هر وقت که می گفتند بع بع یا به به کند.
و یا حتی رو به دوربین چه چه بزند.
خاله شیوا خسیس است.
نه خودش از پول های کثیف خارجی چیزی می خورد.
و نه برای ما حتی یک پفک خارجی می خرید.
خاله شیوا از هیچ انگشتش هم هیچ هنری نمی ریخت!
زیرا این جا خانه ی بی هنران است!
چون تمام هنر های خوب را در تلویزیون نشان می دهند.
و جمعیت دفاع در تلویزیون نمی باشد.
خاله شیوا از تمام غذا ها، فقط تخم مرغ را بلد بود.
البته در جمعیت دفاع همیشه فقط تخم مرغ درست می کنند.
و به جان مادرم تمام مرغ های شهر از این جا بدشان می آید.
خاله شیوا در جمعیت دفاع بنایی هم می کرد.
در این جا خاله ها و عموها خودشان بنایی می کنند.
همین عید امسال!
خاله شیوا مهندس عمران است.
اما نمی داند که با شیشه ی شکسته نباید گچ کاری کرد.
خاله شیوا با پول های بزرگ خارجی حتی برای بنایی کردن هم ابزار نمی خرید.
خاله شیوا از بهداشت فقط چسب زخم را بلد بود.
وگرنه با دست های بریده و خونی گچ کاری نمی کرد.
که همه ی دیوار خونی بشود و بعد چسب زخم بزند.
و باز دیوار بچیند و باز چسب و باز خون و باز گچ و باز...
همین طور یک هفته تا آخر عید که وحید که فال می فروخت را ماشین بزند و کار تعطیل شود.
وحید که مُرد خاله شیوا خیلی ناراحت شد.
خاله شیوا از قضا قدر و قسمت و این ها خوشش نمی آمد.
خاله شیوا به کار تمام بشرهایی که می گویند حقوقی دارند کار داشت.
خاله شیوا اسپری فلفل و گاز اشک آور و تمام جنبش ها را دوست داشت.
خاله شیوا بلند می خندید
و به جان مادرم تمام ناظم های اخمو از خاله شیوا و جمعیت دفاع بدشان می آید.
....
خاله شیوا مثل تمام کودکان کار دوست داشت درس بخواند اما نمی گذاشتند درس بخواند.
خاله شیوا ستاره دار بود.
پس چرا می گویند آسمان کودکان کار یک ستاره هم ندارد؟
* نادر طالبی، عضو جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان
در ۱۹۶۸ طبقهی حاکم توانست کنترل خود را دوباره به دست آورده و با کمک استالینیستها و پابلوئیستها در دورهی بحرانی انقلابی، حکومت خود را تثبیت بخشند. باید از آن درس گرفت و دوباره فریب نخورد! اصلاحطلبان برای نظام حاکم در ایران نیز چنین کاربردی خواهند داشت تا انرژی و پتانسیل انقلابی معترضین رو کنترل و هدایت کنند تا از کنترل خارج نشود! امیدوارم چیزی که از این اعتراضات برای مردم باقی میماند، به جای سرخوردگی، فهم مناسبات طبقاتی جامعه و تشخیص بهتر منافع طبقهی کارگر و تودههای استثمار شده از منافع جناحهای درگیر حاکمیت سرمایهداری ایران باشد.
آنان که موسوی را با رنگهای روشن و
دمکراتیک رنگآمیزی میکنند به سادهگی پیشینهی او را به عنوان یک مدافع
تندروی رژیم مذهبی نادیده میگیرند. موسوی گفته است که تغییری نکرده (و
همان فرد ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۹) است. بسیاری در تظاهراتهای پاریس، برلین،
نیویورک، کپنهاک، بروکس و... میکوشند تا خصومت با رژیم را در جهت تقویت
موسوی هدایت کنند! هم احمدینژاد و هم موسوی در تبلیغات موضع ریاکارنهای
به عنوان فردی مردمی که همدرد فقرا میباشد، گرفته بودند اما هر دو از
مدافعان نظام موجود و منافع بورژوازی ایران هستند که آزمون خود را پیش از
اینها به نظام حاکم پس دادهاند. موسوی باید موضع خود را، درباره چیزهایی
که در زمان نخست وزیری وی رخ داد، مانند سرکوب مخالفان سیاسی، زندانی کردن
و کشتار هزاران چپگرا، ماجرای ایران–کنترا (مکفارلین) اعلام کنند و حتا
در مواردی مانند انقلاب فرهنگی که در زمان نخست وزیری وی نبود، نیز اعلام
کنند که چه موضعی دارند و هدفش از فعالیت در شورای عالی انقلاب فرهنگی چه
بوده است.
یکی از درسهایی که از جنبش ۱۹۶۸ فرانسه میتوان آموخت،
مشکل نبود هیچ نشانی از آگاهی انقلابی به معنای مارکسیستیاش در بین
دانشجویان بود. مفاهیم سیاسی غالب در میان دانشجویان، از زرادخانهی نظری
به اصطلاح چپجدید گرفته میشد. چپ جدید به جای توجه به طبقهی کارگر به
عنوان یک طبقهی انقلابی، کارگران را تودهای مرتجع برمیشمارد که به
وسیله رسانهها و مصرف در جامعهی بورژوایی موجود، جذب شدهاند. چپ جدید
نتیجه میگیرد که انقلاب نه با طبقهی کارگر، بلکه باید با روشنفکران و
گروههای به حاشیه رانده شدهی جامعه، به ثمر برسد. از نظر چپ جدید،
نیروهای پیشبرنده، نه تضادهای طبقاتی ِ جامعهی موجود، که اندیشهی
انتقادی و فعالیتهای نخبگان روشنفکر است.
این نقطه نظر که نقش
انقلابی طبقهی کارگر را – که موقعیت آن در جامعه با نبردهای طبقاتی چاره
ناپذیر مشخص میشود – انکار میکنند، سالهای نوری با مارکسیسم فاصله
دارد! نیروی پیشبرندهی انقلاب، مبارزهی طبقاتی است که به صورت عینی
پایهریزی میشود. وظیفهی انقلابیون مارکسیست، دادن شوک الکتریکی به
طبقهی کارگر با فعالیت تحریکآمیز نیست؛ بلکه ترویج یک آگاهی سیاسی و
ایجاد یک رهبری انقلابی تواناست، تا مسوولیت سرنوشت خویش را برعهده گیرند.
درس
دیگری که از جنبش ۱۹۶۸ این است که نبردهای خیابانی آنارشیستگونه در میدان
لاتین، هیچ کمکی به آموزش سیاسی کارگران و دانشجویان نکرد و هرگز یک تهدید
جدی برای دولت فرانسه نبود. ابزارهای پلیسی و ارتش فرانسه در سال ۱۹۶۸ با
تاکتیکهای انقلابی قرن نوزدهم – مانند ساخت ِ سنگر در خیابانهای پایتخت
– نمیتوانست سرنگون شود و نشد. گرچه در اصل نیروهای امنیتی مسوول سطح
بالای خشونت در نبردهای خیابانی میدان لاتین بودند، اما عنصر مسلم دیگر،
رومانتیسیسم انقلابی کودکانهای بود که دانشجویان را مشتاقانه به ساخت
سنگر و بازی موش و گربه با پلیس سوق میداد.
پیش از دو هفته از درگیریهای خیابانی و حمله به مردم بیسلاح ، ضرب و شتم ، دستگیری کشتار و شکنجهی آنان میگذرد. گزارشهای مختلف حاکی از آن است که رفتار غیرانسانی با زندانیان ادامه دارد و برخی گزارشها حاکی از آن است که این زندانیان زیر فشار انجام مصاحبههای خاص هستند تا بر کار ناکرده اعتراف کنند. فشار به زندانیان برای انجام مصاحبه و اعتراف به گناه ناکرده روش کهنهای است که در سی ساله گذشته برای توابسازی به کار گرفته شده است و امروز این روشها هیچ گونه ارزشی در نزد مردم ما ندارد. در این سالها رفتار با معترضان همواره به صورت غیرانسانی از طرف جناحهای مختلف حاکمیت ادامه داشته است. اعترضات میلیونی مردم به دنبال اعلام نتایج انتخاباتی بود که برای تعیین ریاست جمهوری برگزار شد. این انتخابات با هیچ یک از استانداردهای دموکراسیهای ظاهری در جهان همخوانی نداشت، هیچ گونه نهاد نظارتی مستقل چه داخلی وچه خارجی وجود نداشت، احزاب سیاسی مستقل مخالف نزدیک به سه دهه است که غیرقانونی اعلام شدهاند و مخالفان و منتقدان به بدترین وجه حذف و مورد تعقیب و سرکوب قرارگرفتهاند و در نتیجه نمیتوانستهاند برای این انتخابات کاندیدایی داشته باشند. در عین حال نهادهای برگزارکنندهی انتخابات حتا رقابت در درون جناحهای حاکم را نپذیرفتند و در جنگ قدرت درونی یک جناح خواهان تمامیت قدرت بدون شراکت جناح مقابل است. در این میان، خواستههای مردمی که در سه دههی گذشته همواره نادیده گرفته شده است، به اشکال مختلف بیان میشود و این بار بخشی از آن در تظاهرات خونبار شهرها بروز کرد. شعارهای این اعتراضات نشاندهندهی آن است که مردم خواهان آزادی سیاسی و محو دیکتاتوری هستند. مردم خواهان آزادی زندانیان سیاسی و آزادی بیان و اندیشه آزادی مطبوعات و رسانهها و کتاب و حذف سانسور هستند . خواستههای واقعی مردم تنها به تغییر ساده افراد محدود نمیشود. مبارزات مردمی طی سالهای گذشته نشان داده است که آزادیهای دموکراتیک و اساسی خواست اصلی آنان است. رسانههای عمومی تبدیل به ابزاری در دست صاحبان قدرت برای وارونه نشان دادن اعتراضات مردم شده است و در حالی که نیروهای معترض خواهان رعایت حقوق اولیهی خود هستند اما جناح حاکم در قدرت به مقابله با مردم از یک سو و تقابل با رقیب خود از دیگر سو میاندیشد و خواهان حفظ امتیازات اقتصادی و اجتماعی خود بدون مشارکت دیگران است. این انحصارطلبی بیانگر آن است که بسیاری از قراردادهای اقتصادی سودآور در دست بخشی از حاکمیت است در حالی که بخش دیگر نیز در گذشته و حال فعالیت های دیگری را در دست داشته، برای سهم بیشتر تلاش میکند و در این میان کارگران و حقوق بگیران و مردم تحت ستم و حتا اقشار میانی از درآمدهای سرشار نفتی در سالهای گذشته سهمی به جز تورم، بیکاری و محرومیت دریافت نکردهاند. تمام سرمایه و امکانات جامعه در اختیار اقلیتی خاص قرار دارد و مردم غیر وابسته به منابع قدرت، هر روز زندگی فقیرانهتری را انتظار میکشند. جالب است که دو جناح حاکم در اختلافات میان خود از حقوق اقشار زحمتکش ، کارگران و حقوقبگیران صحبت نمیکنند. در برنامه انتخاباتی کاندیداهای مناقشهای بر سر حقوق کارگران و زحمتکشان مشاهده نمیشود. با این وصف مردم معترض خواستههای خود را در اعتراضاتشان بیان کردهاند. و اما امروز مسالهی اصلی در این اعتراضها تامین حقوق ابتدایی مردم است که بارها و بارها نقض شده است و میتوان پیشبینی کرد تا آن زمان که حقوق اولیهی مردم، که عبارت از یک زندگی شرافتمندانه و انسانی است، برقرار نشود اعتراضها به اشکال مختلف ادامه خواهد یافت. کانون مدافعان حقوق کارگر بنا بر منشور خود خواهان آزادیهای دموکراتیک برای همهی کارگران و حقوق بگیران و آزادی تشکلها و احزاب سیاسی بدون قید و شرط میباشد. ما امروز خواهان دفاع از حقوق جانباختگان تظاهرات خرداد و آزادی بیقید شرط همهی زندانیان سیاسی و بازداشتشدگان هستیم.
کانون مدافعان حقوق کارگر
بنا بر اخبار رسیده، بیتا با قرار وثیقه ی ده میلیون تومانی آزاد شده و اتهام اولیه ی وی ایجاد اغتشاش و تخریب اموال عمومی بوده است.
بیتا صمیمی زاد در دی ماه ۱۳۸۶ در هجمه سنگین نیروهای امنیتی به دانشجویان کمونیست نیز یک بار بازداشت شده و حدود 50 روز را در بند ۲۰۹ زندان اوین محبوس بوده و با وثیقه ی ۸۰ میلیون تومانی آزاد شده بود.

