تبليغاتX
آزادی برابری
تغییرات اساسی درجامعه با جنبش های کارگری، زنان و دانشجویی ممکن است

 میزگردی با فعالان قدیم و جدید جنبش دانشجویی

 

 

مهدی عربشاهی، دبیر تشکیلات دفتر تحکیم وحدت، مهدی اللهیاری، نماینده دانشجویان آزادی‌خواه و برابری‌طلب، و فریدون احمدی، فعال دانشجویی در انقلاب ۵۷ در میزگردی، وضعیت جنبش دانشجویی ایران در سال تحصیلی جدید را بررسی کرده‌اند.

 

با نزدیک شدن به اول مهرماه و بازگشایی دانشگاه‌های ایران، بسیاری از فعالان جنبش مردمی اخیر، معتقدند با شروع کلاس‌های درس دانشگاهی، سکوت کنونی این حرکت خواهد شکست و مردم یک بار دیگر اعتراضات علنی‌شان را همراه با دانشجویان آغاز خواهند کرد.

 

مهدی عربشاهی اول مهر امسال را اول مهری متفاوت می‌داند و فضای دانشگاه‌ها را به انبار باروتی تشبیه می‌کند که با یک جرقه می‌تواند شعله‌ور شود. اما در عین حال معتقد است گذاشتن بار تمام جنبش بر دوش دانشجویان به ضرر جنبش دانشجویی خواهد بود.

 

مهدی اللهیاری معتقد است جنبش دانشجویی باید سعی کند جنبش‌های اصیل مثل زنان، کارگری و دانشجویی را دوباره فعال کند تا جنبش عمومی بتواند به نتیجه برسد.

 

فریدون احمدی نیز از فعالان جوان دانشجویی می‌خواهد تا اشتباهات سی سال پیش نسل او را تکرار نکنند.



 

آقای عربشاهی، سوالم را با شما شروع می‌کنم. پرسش اساسی که در وقایع بعد از انتخابات و اعتراضات بوجود‌آمده نسبت به نتایج انتخابات برای بسیاری از مردم مطرح بود، چرایی کمرنگ بودن حضور مستقل جنبش دانشجویی در اعتراضات بود. یعنی حضوری که خودش را معرفی بکند و نشان بدهد. علت این حضور کمرنگ چه بود؟

مهدی عربشاهی: می‌توانم بگویم وضعیت فضای سیاسی کشور ما پس از ۲۲ خرداد نسبت به پیش از آن تفاوت‌های زیادی پیدا کرد. یعنی مختصات فضای سیاست در ایران به طور کلی جابجا شد و دیگر با آن معیارها و ملاک‌هایی که قبل از آن فضای سیاسی‌ـ اجتماعی ایران را بررسی می‌کردیم، نمی‌توانستیم فضا را بررسی و تحلیل کنیم. من فکر می‌کنم این موردی که شما می‌گویید در مورد همه‌ی جنبش‌های اجتماعی صادق است. یعنی ما در یک دوره در ایران آن جنبش کلانی که مردم را بهم پیوند بدهد نداشتیم، بعد از دوره‌ی اصلاحات، جنبش‌های خرد مثل جنبش دانشجویی، جنبش زنان، جنبش‌های صنفی کارگران، معلمان و یا جنبش‌های هویت‌طلبی اقوام میدان‌دار بودند و در عرصه‌ی مبارزات سیاسی‌‌‌ـ اجتماعی حضور داشتند. اما وقتی جنبش کلانی مثل «جنبش سبز» شکل گرفت و بویژه در آن روزهای اول که خیلی پررنگ بود و مردم حضور پرشوری داشتند، نقش این جنبش‌های خاص کمرنگتر شد. یک دلیل این بود. دلیل دیگرش این بود که بعد از ۲۲ خرداد، یعنی عملاً زمانی که دانشگاه‌ها یا در فضای امتحانات هستند یا دوران تعطیلی دانشگاهها فرامی‌رسد، فرصت زیادی هم برای شکل‌گیری فضای اعتراضی در داخل دانشگاه‌ها وجود نداشت. با این حال ما می‌بینیم حمله‌هایی که به دانشگاه شد، نظیر اتفاقی که در کوی دانشگاه افتاد، شاید به نوعی در تاریخ جنبش دانشجویی کم سابقه بود. یعنی به شدت هم تحت فشار بودند و نیروهای امنیتی و انتظامی این تصور را هم داشتند که با مهار دانشگاه می‌توانند کلیت حرکت را مهار بکنند. ولی چون حرکت، حرکتی بود که توده‌ای شده بود و به میان عامه‌ی مردم کشیده شده بود و مردم عادی را درگیر خودش کرده بود، این اتفاق نیفتاد و این باور کاملاً غلط بود و موفق نشدند کلیت حرکت را آن طور به خاموشی بکشانند.

 

آقای الهیاری، شما به‌عنوان یکی دیگر از فعالان جنبش دانشجویی در داخل ایران پاسخ‌تان به این سوال چیست؟

مهدی اللهیاری: در این مورد تحلیل دانشجویان چپ با تحلیل دانشجویان دیگری که در عرصه‌ی دانشگاه‌ها فعالیت می‌کنند به طور بنیادی تفاوت می‌کند. به خاطر اینکه اتفاقاً یکی از نقدهای ما به این وقایع بعد از انتخابات در ایران، همین گم شدن جنبش‌های اجتماعی، مثل جنبش‌های کارگری، زنان، دانشجویی در حرکت‌های بعد از ۲۲ خرداد بود و اینکه این جنبش‌ها نتوانستند، حال به دلایل متفاوت، آن نقشی را ایفا کنند که باید ایفا می‌کردند. از دید جنبش چپ دانشجویی، همیشه یکسری تضادهای اصیلی در درون جامعه فعالند. مثل تضاد کارمزدی سرمایه و تبعیض جنسیتی، و این تضادها هستند که حل‌شدن یا منحل‌شدنشان می‌تواند خاصیت رهایی‌بخشی در جامعه داشته باشد. جنبش سبزی که  بعد از ۲۲ خرداد یا قبلش در صحنه‌ی سیاست ایران ظهور کرد، البته ریشه‌ها و بن‌مایه‌هایش در سالیان گذشته وجود داشت، ولی به صورت آکسیونیستی و علنی در سطح جامعه ما آن را در ۲۲ خرداد دیدیم. این جنبش بر پایه‌ی تضاد موجود در درون جمهوری اسلامی به وجود آمد، یعنی تضاد بین ماهیت اسلام سیاسی و ماهیت جمهوری اسلامی با منطق سود و سرمایه در سطح متعارف در جهان. همان طور که گفتم، این جنبش به صورت علنی در هفته‌های قبل از انتخابات و بعد از آن بروز کرد وگرنه بن‌مایه‌هایش در تاریخ جمهوری اسلامی وجود داشت. این تضاد به نظر ما تضادی نیست که بتواند برای اکثریت جامعه ایران پتانسیل رهایی‌بخشی را از حالت بالقوه به حالت بالفعل تبدیل بکند. این تضاد دقیقاً روز ۲۲ خرداد به نفع جناح اصولگرا در صحنه‌ی سیاست ایران حل شد که بیان سیاسی‌اش می‌شود ’’تعیین استراتژیک ادامه‌ی حیات جمهوری اسلامی‘‘. به نظر من اگر ما می‌خواهیم با تغییرات بنیادی در جامعه مواجه بشویم و بتوانیم این تغییرات را از حالت بالقوه به حالت بالفعل تبدیل بکنیم، وظیفه‌ی ما به‌عنوان فعالین جنبش دانشجویی احیای جنبش‌های اصیل است که به نظر من در ایران جنبش کارگری، جنبش زنان و جنبش دانشجویی از اصلی‌ترین این جنبش‌ها هستند و اگر امید به تغییر رادیکال و اساسی در سطح جامعه را هنوز می‌خواهیم زنده نگه‌داریم، باید دقیقاً بر روی همین جنبش‌ها سرمایه‌گذاری کنیم، .

 

آقای احمدی‌، شما به‌عنوان کسی که تجربه‌ی فعالیت دانشجویی در زمان قبل از انقلاب و در برهه‌ی اولیه‌ی انقلاب را داشته‌اید، نظرتان را در این مورد بگویید، بخصوص با این محوریت که خیلی از ناظران سیاسی معتقدند همین اتفاقی که آقای اللهیاری به آن اشاره کرد، در زمان انقلاب هم افتاد. یعنی جنبش‌های مدنی در آن موج عظیم انقلاب گم شدند و بنابراین نتوانستند انقلاب را هدایت کنند و گویی انقلاب بود که آنها را هدایت کرد و به جایی رساند که شاید مورد نظر آنها نبود. اگر ممکن است در این مورد مقایسه‌ای بکنید بین آن زمان و جنبش کنونی مردم ایران.

فریدون احمدی: به نظر من مهم‌ترین تفاوتی که از زاویه‌ی جنبش دانشجویی، وضعیت قبل از انقلاب یا حوالی انقلاب با وضعیت کنونی دارد، تعداد دانشجویان کشور است که نزدیک به ۱۰ برابر شده است. این خودش تأثیر اجتماعی این نیرو را بسیار بسیار گسترده کرده است. یعنی دامنه‌ی تأثیر جنبش دانشجویی در آن دوران در میان بخش‌هایی از روشنفکران و بخش‌هایی از اقشار مدرن جامعه محدود بود، مدرن هم به معنی اقشاری که با تولید و مناسبات مدرن رابطه داشتند. اما الان دانشجویان در سراسر کشور و حتا مناطق دورافتاده پراکنده هستند و تأثیر فرهنگی خیلی بارزی دارند، بنابراین این تأثیر اجتماعی بسیار متفاوت است.  مورد دوم این که تشکل‌ها و حرکت‌های دانشجویی در قبل از انقلاب یا اوایل انقلاب عمدتاً بازتابی از تشکل‌های سیاسی موجود در جامعه بود و به نوعی احزاب سیاسی، سازمانها و تشکل‌ها وظایف خودشان را پیش می‌بردند و جنبش دانشجویی نماینده و پیشبرنده‌ی سیاست‌های آنها در عرصه‌ی سیاسی و حرکت‌های سیاسی بود. ولی الان به دلیل سرکوب سی ساله و عدم امکان حضور علنی احزابی که کمی در برابر نظام جمهوری اسلامی رادیکالتر هستند، بخشی از این وظایف بر دوش جنبش‌های اجتماعی افتاده است. بخشی از آن هم، تأکید می‌کنم، به ناحق افتاده است. یعنی انتظارات از بخش‌هایی از جنبش‌ها فراتر از توان آنهاست، بویژه و از جمله جنبش دانشجویی. حرکت عظیمی که برای استقرار دموکراسی و حقوق بشر در کشور ما شکل گرفته است، به معنای دقیق و جامعه‌شناسانه کلمه یک جنبش اجتماعی‌ست که همه‌ی اقشار اجتماعی در آن حضور دارند بویژه زنان، جوانان و دانشجویان. البته نه به شکل متشکل که آقای عربشاهی برخی دلایلش را گفتند، از جمله تعطیلی‌دانشگاه‌ها، ولی من فکر می‌کنم با راه افتادن دانشگاه‌ها، این خلا تا حدی پر می‌شود، البته گذشته از توطئه‌هایی که برای انجام یک "انقلاب فرهنگی" جدید مدنظر است. اما بهرحال نباید انتظاری فراتر از توان این جنبش از آن خواست و مهم‌ترین نیاز این است که به دلیل همین گستردگی بتواند این آگاهی‌ها را گسترش بدهد. حالا من اصرار ندارم با ترم‌هایی که آقای اللهیاری گفتند بیان بکنم و چارچوب تحول را هم آن گونه نمی‌بینم، ولی تصورم این است که بر این موضوع می‌شود توافق داشت که وظیفه‌ی اصلی جنبش دانشجویی، گسترش پایه‌ی اجتماعی این حرکت اجتماعی برای استقرار دموکراسی و حقوق بشر در ایران است.

 

آقای عربشاهی اشاره کردید که یکی از دلایل حضور کمرنگتر جنبش دانشجویی در اعتراضات اخیر این بود که به تعطیلی دانشگاهها برخورد. کمتر از یک‌هفته به بازگشایی دانشگاهها باقی مانده است و درست یا غلط، مردم و در حقیقت بدنه‌ی «جنبش سبز» در ایران انتظارات خیلی زیادی از دانشجویان دارند و انگار همه چیز را به اول مهر و بازگشایی دانشگاهها محول کرده‌اند. به نظر شما این انتظار بجاست؟

مهدی عربشاهی: تصور خود من در این زمینه این است که ما امسال با یک دانشگاه جدید روبه‌رو خواهیم بود. اگر بخواهیم یک تقسیم‌بندی ضمنی در جنبش دانشجویی انجام بدهیم، می‌بینیم یک بخش فعالان شناخته‌شده‌ی دانشجویی بودند که در سالهای گذشته فعال بودند و حضور داشتند. این افراد تعدادشان معمولاً در هر دانشگاهی مشخص بود. اگر نگوییم محدود، ولی بهرحال مشخص بوده. این بخش در لابه‌لای فعالیت‌های اجتماعی خودش، تجربه‌ی نسبی کسب کرده و به شدت هم زیر ذره‌بین نهادهای امنیتی قرار گرفتند. بویژه امسال با توجه به نگرانی‌هایی که نهادهای امنیتی از بازگشایی دانشگاهها دارند. اما یک بخش دیگر را می‌توانیم بدنه‌ی دانشجویی بگوییم. بدنه‌ی دو سه میلیونی دانشجویان کشور که معمولاً تا قبل از این خیلی خودش را درگیر فضای سیاسی و بحث‌های سیاسی‌ـ اجتماعی نمی‌کرده است. بدنه‌ی خاموشی که حالا امسال به شدت سیاسی شده است. یعنی وقایع ۲۲ خرداد اینها را مثل اکثریت جامعه به شدت سیاسی کرده است و احتمالاً آنها هم امسال به نقش‌آفرینی در فضای دانشگاه‌ها خواهند پرداخت. تعدادشان خیلی زیاد است و هم برای ما و هم برای نهادهای امنیتی و هم برای تحلیلگران، رفتار اینها ناشناخته است، این که چه رفتاری از خودشان بروز خواهند داد و به دلیل این که چندان هم تجربه‌ی کار عملی و پیگیر و مستمر سیاسی نداشته‌اند، طبیعتاً رفتارهایشان از ثبات برخوردار نیست. یعنی ممکن است در شرایطی دست به حرکت‌های بسیار هیجانی و عامی و تند بزنند و در شرایطی ممکن است به شدت آرام بشوند. به این خاطر من فکر می‌کنم فضای دانشگاه در مهرماه واقعاً قابل پیش‌بینی نیست و مانند انبار باروتی خواهد بود که یک جرقه می‌تواند آن را منفجر کند. ولی این که آیا این جرقه زده خواهد شد یا نه، باز برای من چندان روشن نیست. تصور  دیگری هم که دارم این که بهرحال زمام کار از دست فعالین شناخته‌شده‌ی دانشجویی در سالهای گذشته یک مقدار خارج خواهد بود. همانطور که گفتم، این فشارهای شدیدی که از طرف نیروهای امنیتی دارد می‌آید، در همین تابستان روزی نیست که در یکی از دانشگاه‌های کشور حدود ۳۰ـ ۲۰ نفر از فعالین به کمیته‌ی انضباطی احضار نشوند و احکام انضباطی دریافت نکنند، طبیعتاً این افرادی که محروم از تحصیل می‌شوند، ممنو‌ع‌الورود به دانشگاه هم خواهند شد. یا در سطح دیگر کسانی که فعالتر بودند و پرونده‌های قضایی داشتند، پرونده‌هایشان به جریان افتاده و حتا در دادگاهها، من از آقای مؤمنی یاد می‌کنم که در ۱۰سال اخیر یکی از فعالان شناخته‌شده‌ا‌ی بودند که در رابطه با مسئله‌ی دانشگاه کار کرده‌اند و به نظر من دادگاه‌شان یک دادگاه نمادین بود. یعنی ایشان را به‌عنوان یکی از نمادهای جنبش دانشجویی به آنجا بردند تا به‌نوعی در فعالین شناخته‌شده‌ی دانشجویی ایجاد ارعاب و تهدید کنند. بنابراین من فکر می‌کنم فعالین یک مقدار آن موقعیت قبلی را نخواهند داشت و این بدنه‌ی دانشجویی خواهد بود که میداندار خواهد شد، حالا به شکل‌های جدید و با سازماندهی‌های جدید.  تصورم این است که اگر این انتظارات سیاسی مردم از دانشگاه کمی بیش از حد باشد، احتمال دارد که به جنبش دانشجویی ضربه بزند. یعنی حالا یک فضای اعتراضی بوده، این فضا فروکش کرده است. نباید همه‌ی مسئولیت بازسازی و دوباره سازی آن فضا را برعهده‌ی جنبش دانشجویی نهاد.

 

آقای الهیاری، شما گفتید که از دید دانشجویان طیف چپ یکی از اشکالات بزرگ جنبش دانشجویی همین عدم حضور مستقل‌اش در حرکت اخیر بود. الان با این فرصت دو سه ماهه‌ای که جنبش دانشجویی داشته، هم بدنه‌ی جنبش و هم در سطح سران، برای این که تفکر کند و جایگاه خودش را در این جنبش پیدا بکند و البته از آنسو با فشار فزاینده‌ای که آقای عربشاهی هم به آن اشاره کردند بر سران جنبش دانشجویی وجود دارد. فکر می‌کنید این دو تناقض باهم می‌تواند اجازه بدهد که جنبش دانشجویی بعد از اول مهر آن خلائی را که شما به آن اشاره کردید پر بکند؟

مهدی اللهیاری: همان طور که من در صحبت‌های قبلی‌ام گفتم، این که پایه حرکت‌های اجتماعی باید براساس جنبش‌های اجتماعی شکل بگیرد، از یک اصل علمی نشأت می‌گیرد که آن هم براساس تناقض‌ها و تضادهای فعال و زنده‌ای است که همیشه در سطح و زمینه‌ی اصلی و مادی جامعه به حرکت خودشان ادامه می‌دهند. اگر جنبش‌هایی که براساس سیاست کلان در جامعه شکل می‌گیرند پایه خودشان را از روی این تضادها و تناقض‌های پایه و فعال بردارند و بر روی یکسری تضادهای روبنایی استوار بکنند، به نظر من این جنبش‌ها دچار نوعی آسیب و بیماری به نام نخبه‌گرایی و دگماتیسم تشکیلاتی می‌شوند و این دگماتیسم تشکیلاتی و نخبه‌گرایی، اصل خودرهایی جنبش‌های اجتماعی را نقض می‌کند. جنبش‌هایی اجتماعی که به نظر من در سطحی، خواسته‌های مشترک خیلی زیادی با همدیگر دارند، ولی این حوزه‌ی مشترکشان دلیل بر عدم استقلال نسبی‌این جنبش‌ها از همدیگر نمی‌شود. همان طور که گفتم وظیفه‌ی فعالین این جنبش‌های اجتماعی احیای دوباره‌ی جنبش‌هایی است که در طول این چهار‌ـ پنج سال با سرکوبی گسترده مواجه شدند. چه جنبش دانشجویی که سرکوب آن به صورت خیلی گسترده در سال ۸۶ نمود پیدا کرد و چه جنبش زنان که در روز ۲۲ خرداد در میدان هفت تیر در چند سال پیش با سرکوب گسترده مواجه شد و چه جنبش کارگری که نمودش در اول ماه مه امسال در پارک لاله خود را نشان داد که ۲۰۰ نفر از فعالین کارگری دستگیر شدند. به نظر من احیای این جنبش‌های اجتماعی در سرتیتر و اولویت پراتیک (عملی) این فعالین جنبش‌ها قرار می‌گیرد.

 

قرار می‌گیرد یا باید قرار بگیرد؟ چون بین این دو فرق است. شما پیشنهاد می‌کنید یا این که پیش‌بینی می‌کنید که این کار انجام می‌شود؟

 مهدی اللهیاری: اولاً باید قرار بگیرد و در وهله‌ی دوم به نظر من این جنبش در سطح وسیعی به این سمت حرکت خواهد کرد. همان طور که آقای عربشاهی گفتند، سال تحصیلی امسال با سالهای تحصیلی گذشته فرق می‌کند. ولی از دید من به این معنا نیست که حرکتهای آکسیونیستی رشد پیدا خواهد کرد یا این که ما شاهد حرکت‌هایی علنی در سطح دانشگاه و در سطح وسیع خواهیم بود. منظور من این نیست. ولی در بین توده‌های دانشجویی اولاً سیاسی شدن یک امر بسیار شایعی شده است، بخصوص دانشجویان سال اولی که از دبیرستان به دانشگاه پا می‌گذارند. در سالهای گذشته به این صورت بود که این دانشجویان باید در محیط دانشگاه سیاسی می‌شدند، ولی الان چیزی که اتفاق افتاده این است که دانشجویان دبیرستانی سیاسی‌شده وارد دانشگاه خواهند شد و این یک تفاوت بسیار عمیقی را با سالهای گذشته ایجاد می‌کند. در وهله‌ی بعد از دید من توده‌های دانشجویی به سمت رادیکالیزم حرکت خواهند کرد که این رادیکالیزم به نظر من از واقعیت سیاست در جامعه‌ی امروز ایران بلند می‌شود و از شکست بسیاری از آلترناتیوهایی که در سطح جامعه‌ی سیاسی ایران فعال بوده‌اند. به نظر من از یکطرف پیروزی جناح اصولگرا و از طرف دیگر بحرانی که یک بحران ماهیتی در لیبرالیسم ایرانی است و در جنبش اجتماعی هم نمایندگان خاص خودش را دارد، این بحران لیبرالیسم در شرایط کنونی ایران از عواملی است که باعث می‌شود در سال تحصیلی آینده ما با رادیکالیزه‌شدن دانشجویان مواجه شویم. ولی این رادیکالیزه‌شدن، همان طور که گفتم، به معنای رشد آکسیونیسم در میان دانشجویان نخواهد بود. همان طور که از تحلیل‌هایی که سرداران سپاه در رابطه با دانشجویان کرده‌اند و از وقایعی که در این چند وقت اخیر اتفاق افتاده، دستگیری و تهدید و احضار فعالین دانشجویی به کمیته‌های انضباطی و دادگاه‌های انقلاب، ستاره‌دارکردن دانشجویان فعال که در مقطع کارشناسی ارشد بسیاری از دانشجویان فعال ستاره‌دار شده‌اند و از ورود به دانشگاه هم منع شده‌اند و این که بسیاری از نشریات دانشجویی توقیف شده‌ و یا این که هیأت تحریریه‌شان دستگیر شده‌اند و توان چاپ این نشریه را در سطح دانشگاه ندارند همه اینها واقعیتی‌هایی‌است که ما در سال تحصیلی آینده با آن مواجه خواهیم بود. بنابراین رشد رادیکالیزم و سیاسی شدن در دانشگاهها اتفاقی است که در سال آینده می‌افتد و ما این را خواهیم دید. از طرف دیگر، شکست دیدگاه‌های راست در جامعه به نظر من ممکن است نوعی بهت‌زدگی و گیجی در بین فعالین دانشجویی و در بین توده‌ی دانشجویان ایجاد بکند و این احتیاج به یک فاصله‌ی زمانی دارد تا به سمت حرکت‌های برنامه‌ریزی‌شده‌تر و رادیکالتری برود و اینها را در قالب یک برنامه‌‌ی مشخص تئوریزه بکند.

 

آقای احمدی‌، از مجموعه‌صحبت‌های آقایان اللهیاری و عربشاهی، من این طور استنباط کردم که الان با بازگشایی مجدد دانشگاهها یکی از مشکلات اصلی که سر راه ادامه‌ی فعالیت جنبش دانشجویی وجود دارد، مسئله‌ی سرکوب گسترده است. آقای اللهیاری به قضیه‌ی ستاره‌دارکردن دانشجویان اشاره کردند، آقای عربشاهی به اخطارها و احضارها به کمیته‌های انضباطی و حتا به مراکز امنیتی دیگر. اگر ممکن است خیلی کوتاه وضعیت سرکوب جنبش دانشجویی توسط نیروهای امنیتی را با زمان انقلاب و در آستانه‌ی انقلاب مقایسه بکنید، چون آن زمان هم دانشگاهها یکی از پایگاههای اصلی مبارزه بودند، ولی آیا میزان سرکوب آن زمان را، بخصوص منظور من مقطع ۵۷ است، با الان می‌شود مقایسه کرد؟

فریدون احمدی:  به هیچ وجه قابل مقایسه نیست! ببینید الان، همان طور که آقایان الهیاری و عربشاهی گفتند، مسئله‌ی سرکوب، متمرکز خواهد شد. یعنی الان نقطه قوت جنبش، بازگشایی دانشگاههاست که مراکز تجمعی ایجاد خواهد کرد برای این که اعتراضات بتواند تداوم و دامنه پیدا بکند و درست شاید همین، نقطه ضعف هم هست. یعنی با تمرکز نیروهای معترض بویژه نیروهای بدنه‌ی جنبش دانشجویی که به سیاست و مبارزه‌ی سیاسی روی آورده‌اند، ارگانهای امنیتی رژیم خیلی راحت‌تر می‌توانند آن را به اشکال مختلف سرکوب کنند، بویژه اگر حرکتها همان طور که پیش‌بینی کرده‌اند به شکل حرکتهای آکسیونی و به شکل حرکتهای مقطعی تند باشد، می‌تواند با سرکوبهای تند مواجه بشود که به دنبالش ناامیدی‌ها و واپس‌زدن‌هایی وجود داشته باشد.

 

پس توصیه شما به‌عنوان یک پیشکسوت فعال دانشجویی در شرایط کنونی برای جنبش دانشجویی چیست؟

 فریدون احمدی:  توصیه‌ی من همان استفاده از نقاط قوت این جنبش دانشجویی است. یعنی اولاً دچار این توهم نشوند، خصلت جوانی این است که بتواند یکمقدار آرمانگرایانه و تند حرکت را پیش ببرد و وظایف تمام جنبش را بر دوش خودش احساس بکند و شکستن این عقب‌نشینی موقتی را وظیفه‌ی جنبش دانشجویی تصور بکند. اینها باید کمی با صبر و تأمل بیشتر صورت بگیرد. ما بحران‌های جدی اقتصادی را در پیش داریم و قطعاً اقشار بسیار گسترده‌تری از جامعه‌ی ما با خواست‌های صنفی و سیاسی و طبقاتی خودشان وارد عرصه‌ی سیاست خواهند شد و دامنه‌ی جنبش اعتراضی نیز بسیار گسترده‌تر خواهد شد. ما قطعاً در آینده، حالا شاید نشود گفت خیلی نزدیک، ولی پیروزی‌های بزرگی خواهیم داشت. بنابراین جنبش دانشجویی نباید تمام حل این مشکل را وظیفه‌ی خودش تلقی بکند. و یک نکته دیگر هم بگویم، این که تلاش جنبش دانشجویی باید برای این باشد که کوشش‌هایش را هماهنگ و همسو بکند و در راستای مواضع مشترکی که دارد، متحد عمل بکند و تصور می‌کنم جنبش اخیر هم نشان داده که خواست‌هایش چیست. من با آقای اللهیاری در تعریفی که می‌کنند و این جنبش را بحران لیبرالیسم می‌خوانند چندان موافق نیستم. نمی‌خواهم وارد بحث لیبرالیسم بشوم، ولی این بحران آشکارا بحران بنیادگرایی اسلامی است، بحران تلفیق دین و حکومت و سیاست است و در حقیقت برآمد جنبش دموکراسی‌خواهانه‌ی مردم ایران است. حالا دموکراسی را با تعریف گسترده‌اش باید مطرح کرد. آن چارچوبی که تحولات اخیر را یک تحول طبقاتی و در راستای کار و سرمایه ببینیم، یکمقدار محدود کردن قضیه است و در نتیجه حامیان و پایه‌های اجتماعی این جنبش را کمی محدود می‌کند. ما هم در سی سال پیش دچار چنین نگرش‌هایی به شکل افراطی بودیم و من مایلم به خودم اجازه بدهم و با عرض معذرت بخواهم که این خطایی که ما سی سال پیش کردیم و دامنه‌و پایه‌ی اجتماعی حرکت را محدود تصور ‌کردیم، دوستان جوان ما دیگر کمتر انجام بدهند.

 

مصاحبه‌گر: میترا شجاعی

2 نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

درباره مارکسیسم

یوسف اسحاق پور

تفاوت اصلی نحوه تفکر مارکس با یک سیستم علمی در این است که او خود را به تحلیل ساده آن چه هست محدود نمی کرد؛ بلکه از نظر او شرط فهم زمان حال وابسته بود به میزان توانایی پیش بینی آنچه هنوز اتفاق نیافتاده، آن چه نیست؛ بنابراین، اندیشیدن درباره آینده (که نباید آن را صرف توسعه ساده  زمان حال پنداشت) شرط فهم زمان حال است. به گفته خود مارکس «کالبدشناسی انسان کلید کالبدشناسی میمون است.»

مخالفت مارکس با آرمان گرایان(اوتوپیست ها) در این بود که نه تنها از سر هم کردن طرحی برای جامعه آرمانی پرهیز داشت، بلکه در زمان حال به دنبال یافتن راهی امکان پذیر برای گذار به جامعه ی آرمانی بود. هسته  مرکزی این روش دیالکتیکی، مسئله ی امکان واقعی بود. از این جا بود که مارکس سالیان درازی را برای شناخت «اقتصاد سیاسی»، یعنی شناخت بنیان جامعه سرمایه‌داری، صرف نقد آن کرد.

از نظر مارکس مسأله ی آزادی، رهایی کل انسان، و مسأله ی آشتی انسان با طبیعت(که از ایده آلیسیم و به ویژه از زیبایی شناسی ایده الیسم آلمانی ارث برده و نقطه عزیمت اندیشه او بود) نمی توانست به موقعیت جدیدی بیانجامد مگر از طریق یک انقلاب اجتماعی برای واژگونی سرمایه ‌داری. زیرا از نظر او نظام سرمایه داری نه تنها امکان عملی شدن رهایی کل انسان را نمی داد، بلکه طبیعت و انسان را از خودبیگانه و ویران می کرد. در جامعه سرمایه داری قربانی اصلی پرولتاریا بود، از این رو می توانست به هماورد آشکار و پیروزمند آن تبدیل شود. پرولتاریا، از نظر مارکس، انسان محروم، تهیدست، ساده دل استثمارشده، دهقان خدمتگزار، برده اسیر، خدمتکار آشپزخانه، مستخدم همه کاره، استعمار شده تحت ستم و توده شورش علیه حاکم مستبد نبود، بلکه همانند سرمایه یکی از بنیانهای سرمایه داری صنعتی مدرن به شمار می رفت. زیرا پرولتاریا از طریق کار خود مولد ارزش و ارزش اضافی بود و آفریننده ثروت اقتصادی و ارزش مبادلی(ثروت واقعی خود مستلزم دو مرحله است: کار و طبیعت).

پرولتاریا می توانست با رسیدن به خودآگاهی، از موقعیت شی وارگی(ابژه) در فرایند بازتولید اجتماعی به عامل(سوژه) انقلابی تبدیل شود، خود را به عنوان پرولتاریا درک کند و در فرایند انقلاب با از میان بردن همه طبقات اجتماعی و دولت نماینده طبقات مسلط، خود نیز از میان برود.

شرط لازم این انقلاب عمومیت یافتن تولید برای بازار بود، و از این رهگذر از میان رفتن طبقات سابق، از جمله دهقانان و خرده بورژوازی و متمرکز شدن سرمایه در یکی از قطب های جامعه و تنزل یافتن بیشترین تعداد جمعیت به نیروی کار مزدبگیر.

          پرولتاریای بدون ثروت و قدرت ، چیزی جزء شیء در خدمت سرمایه نبود، مگر آنکه می توانست از طریق شناخت فرایند تولید و باز تولید اجتماعی، خود را به عنوان طبقه تعین بخشد و سپس در فرایند انقلابی از میان برود. پرولتاریا برای بیرون آمدن از موقعیت شیءوارگی، برای دست یافتن به خود آگاهی و برای مشخص کردن خود به عنوان طبقه، باید به سطح نظریه پرداز تحول می یافت و بت وارگی(فتیشیسم) کالا و شیءوارگی خود را در مناسبات اجتماعی درک می کرد تا بتواند کل فرایند و نیز شرایط رهایی را در نظر بگیرد. در عین اینکه آزادی نیز، که هدف فلسفه بود، می بایست به عمل درآید تا محدودیت های نظریه و اشکال وارونه ای را پشت سر بگذارد و هستی یابد .

          این جا است که پیوند نظریه با عمل، پیوند فلسفه با پرولتاریا و هستی یافتن و از میان رفتن دو جانبه آنها (که قرار بود دوران پیشا تاریخ را به سرانجام برساند) معنا می یابد. به معنای از میان رفتن سلطه و استثمار، و نیز از میان رفتن جدایی و تمایز میان کار مادی و معنوی.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

بدون شرح(خودتان قضاوت کنید)

(گرایشی ضد انسانی در تحلیل جامعه)

از روزنامه جوان، ارگان سپاه، مدعیان مستضعف گرایی، منتشره در 2 شهریور.

از نظر فردی کسی که به تکدی گری تن میدهد، در واقع هیچ قدمی در جهت کمال و رشد خود بر نداشته است، چون اساساٌ زندگی را از زاویه میزان پولی که در اثر دراز کردن دست دریافت میدارد میسنجد. بنابراین زن و مردی که مناعت طبع و عزت نفس نداشته باشند قادر به پرورش کودکانی سالم و مفید برای جامعه نیستند. از نظر اقتصادی، متکدیان هیچ گونه منافع مادی و معنوی برای جامعه‌ای که در آن زندگی میکنند ندارند و به قول یکی از جامعه شناسان مانند انگلی هستند که فقط مصرف کننده‌اند و جز ضرر کار دیگری نمیکنند.

حضور متکدیان چهره جامعه را کریه و زشت میکند و باعث میشود تا پیشرفت‌های اقتصادی با حضورشان زیر سؤال رود و این مسأله‌ای است که نمیتوان از آن به سادگی گذر کرد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

روياي شکسته شده سالوادور آلنده

به مناسبت سالگرد کودتا در شیلی در 35 سال پیش


توماس مولیان

يکي از سياهترين روزهاي تاريخ جنبش چپ در قرن بيستم، سي سال پيش در ١١ سپتامبر ١٩٧٣ اتفاق افتاد: کودتايي به رهبري ژنرال پينوشه در حمامي از خون، به تجربه سه ساله بيسابقه اي پايان داد. بورژوازي شيلي همچون رهبران ايالات متحد اعتقاد داشت كه به هر قيمتي ميبايست پيش از آنکه دير شود، به روياي سالوادور آلنده و جبهه ي خلق براي گذار مسالمت آميز به يک سوسياليسم دمکراتيک پايان داد.

تحليل تمامِ سيرِ حركت سالوادور آلنده، و به ويژه مواضع وي در جريان دوران پرتلاطمِ جبهه ي خلق، به ما امكان ميدهد تا به نحو مناسبي دوران زندگي وي را بررسي كنيم. خودكشي او در ١١ سپتامبر ١٩٧٣ در كاخ رياست جمهوري موندا، نه اقدامي مايوسانه بود و نه عملي رمانتيك كه با هدف ورودي قهرمانگونه به تاريخ انجام شده باشد. اين عمل در واقع در امتداد مسير زندگيِ انساني واقعگرا و سياستمداري برجسته بود.

در بطنِ جنبش چپ شيلي كه مدتهاي مديد ادعاي ماركسيسم داشت و در حزب سوسياليستي كه در دهه ي ١٩٦٠ به سوي «ماکسيماليسم» منحرف شد، سالوادور آلنده بيانگر نوع ويژه اي از مبارز انقلابي بود. وي اميدهاي خويش را به صندوقهاي راي وابسته كرده بود و به امكان استقرارِ سوسياليسم درون نظام سياسي موجود اعتقاد داشت.
آلنده با يک سخنورِ انقلابيِ تشنه به سخنان آتشين هيچ وجه مشترکي ندارد. او انساني است سياسي، آبديده شده در مبارزات روزمره. وي ميكوشيد تا اذهان را براي سياستي مردمي درون نظام دمكراتيك مبتني بر آراي عمومي جلب نمايد، نظامي كه در آن ائتلافهاي سياسي تقويت کننده ي چپ قابل تحقق ميباشند. با اين همه هرگز نقد از سرمايه داري و تمايل به سوسياليسم را كنار نگذاشت. و اين تفاوت بزرگِ مواضع او و مواضعِ حزبِ سوسياليستِ کنوني شيلي است که از زمان پايان ديكتاتوري عضو مجمع دمكراتيك ميباشد. از نظر آلنده واقعگرا بودن به معناي نفي آينده از ديدگاه سياستي « پراگماتيستي » نبود.
ديدگاه او در دوران ائتلاف چپ ميانه رو (١٩٣٧ـ١٩٤٧) ، به ويژه در زمان دولت پدرو آگير سردا، شكل گرفت كه در آن وزير بهداشت بود. در اين دوران آنچه را كه بعدها از سال ١٩٥٢ به مركز استراتژيش تبديل شد، يعني تلاش براي ايجاد وحدت ميان دو حزب بزرگ مردمي، حزب سوسياليست و حزب كمونيست، كشف كرد. رقابتهاي ميان اين دو نيرو تا آن زمان دولت ائتلافي و اصلاحات آن را تضعيف کرده و امکان مانور متحد ميانه رو يعني حزب راديكال را افزوده بود، که اين باعث سنگين شدن کفه ترازو به نفع اين حزب مي شد. اين حكومتها مجريان برنامه ي دمكراسي بورژوايي مبني بر مدرنيزه كردن سرمايه داري با قوانين اجتماعي و نقش ميانجي دولت بودند كه آلنده، بر خلاف ساير رهبران سوسياليست، هرگزآنرا نفي نکرد.
آلنده براي تحقق سياست اتحاد ميان سوسياليستها و كمونيستها، در ١٩٥٢ مجبور به حركتي متناقض شد: رابطه اش را با حزب خويش را قطع كرد. با اين همه، دغدغه ي وي جستجو براي يافتن راهي آمريکاي لاتيني در جهت انقلاب بود كه اساساً تحت تاثير ايده ي «راه سوم» ويكتور رائول آيا دولا توره و آپرايي ها (١) قرار داشت، اما تجلي مادي آن در آن زمان خوان دومينگو پرون و «عدالت طلبي» آرژانتيني بود. آلنده با اين انحراف بسوي پوپوليسم مخالفت كرد. حزب سوسياليست را ترک کرد تا با كمونيستها كه هنوز مخفي بودند جبهه ميهني را تشکيل دهد. بدين سان در سال ١٩٥٢ براي نخستين بار داوطلب رياست جمهوري شد.
اين برخورد در حقيقت وي را به رهبر جبهه ي متحد با كمونيستها و سخنگوي نخستين نطفه ي سياست فتح انتخاباتي دولت از طريق ائتلافي انقلابي تبديل كرد، هرچند اين موضوع از لحاظ تئوريك دقيقاً فرمول بندي نشده بود. استراتژي فوق قبل از كنگره ي بيستم حزب كمونيست شوروي به اجرا گذاشته شده بود، اما سياست تعميقِ تزهاي جبهه ي آزادي ملي از سوي احزاب كمونيست تقريبا در سراسر آمريكاي لاتين پشتيباني ميشد.
نتايج انتخابات ١٩٥٨ كه آلنده را در آستانه ي پيروزي قرار داده بود، وي را به رهبر دهه ي ١٩٦٠ تبديل كرد. دوراني كه در آن خط مشي گذار نهادي به سوسياليسم كه راه مسالمت آميز يا غيرنظامي نيز ناميده ميشد، با تز تصاحب قدرت از طريق مبارزه مسلحانه براي «نابودي دولت بورژوايي» در تضاد بود، راهي كه البته كارآيي اش را در كوبا نشان داده بود.
سالوادور آلنده كه به كمونيستها نزديكتر از حزب خودش بود، پس از شكست در مبارزه انتخاباتي رياست جمهوري سال ١٩٦٤، همانند سوسياليستهاي شيلي به موضع چپ نيفتاد. شماري از سياستمداران آن حزب در صادر كردن حكم پايان راه حل انتخاباتي شتاب كردند و ضرورت تغيير استراتژي را بدون آنكه به خود زحمت بررسي ويژگيهاي شيلي را بدهند اعلام كردند، ويژگيهايي مانند ساختار پيچيده ي طبقاتي، نظام حزبي و سنت طولاني و پايدار دمكراتيك آن.
آلنده خود را از اين گرداب خارج نگهداشت. وي كه هيچگاه از تجليل و حمايت از كوبا دست بر نداشته بود، تقريباً به تنهايي در ميان سوسياليستها، همچنان اعتقاد داشت كه امكان پيروزي در انتخابات رياست جمهوري و از اين طريق گذاري نهادي به سوسياليسم وجود دارد. اين نگرش باعث شد که او هدف انتقادهاي بيشماري قرار گيرد.
سوسياليسمي آزادي گرا و چند حزبي ذهنيت پيروزگراي دهه ي ١٩٦٠، دوران سرشار از خوش بيني به تحقق انقلاب، مانع از آن بود كه احزاب و روشنفكران ماركسيست مسائل اساسي را براي ساختن سوسياليسم در شيلي از طريق مسير نهادي مطرح كنند. آيا در شرايطي كه شكافهاي عميقي آنها را از بخشهاي ترقيخواه و فعال حزب دمكرات مسيحي به رهبري رودميرو توميك جدا ميكرد، سوسياليسم قابل تحقق بود؟ چگونه ميتوانستد قبل از هر چيز بدون تشكيل بلوك طرفدار تغيير يعني جبهه ي ترقيخواه گسترده، اكثريت ضروري نهادي و مردمي را كسب كنند؟
در اين دوران پر جنب و جوش اتحاد مردمي (مرحله اي فرخنده براي ساختن آينده اما داراي نطفه هائي از تراژدي)، آلنده از هر كس ديگري در تعريف افق استراتژيك جلوتر بود. درسخنراني ٢١ مه ١٩٧١ خود، كه نه فقط از مرحله بلكه از هدف نيز سخن ميگويد، سوسياليسم شيلي را آزاديخواه، دمكراتيك و چندحزبي تعريف ميكند. وي از كمونيستهاي شيلي جلوتر ميرود: آنها مفهوم ارتدوكسي ساختن سوسياليسم را كنار نگذاشته اند و در منطق لحظه ي تعيين كننده كه ميبايد « تمام قدرت» را تصاحب كرد، اسير هستند. آنها اگرچه به تعويق افتادن اين مرحله را ميپذيرند، اما آن را اجتناب ناپذير تلقي ميكنند. استعاره معروف رهبر كمونيستها، لويس كوروالان، در مورد «سرنوشت نهايي قطار سوسياليسم» با دقت تمام بيان شده است: اين قطار به پوئرتو مونت، در انتهاي جنوب شيلي، ميرسد اما تعدادي متحد موقت زودتر از آن پياده ميشوند.
از نظر آلنده كاملاً روشن بود كه بدون ايجاد اتحادي استراتژيك با تمامي بخشهاي ترقيخواه براي كسب اكثريتي مستحكم، گذار نهادي تحقق نخواهد يافت. اما هشياري او بيفايده است و نميتواند چنين خط مشي ايي را در لحظه مناسب تحميل كند.
آلنده به قدرت ميرسد اما هرگز قصد ندارد اخلاق انساني را رها سازد يا به استبداد قدرت متوسل شود، كاري كه تمامي روساي جمهوري از ١٩٣٢ به بعد انجام داده بودند. چنين رويكردي يقيناً باعث شد تا «انقلابش» دشمنان وي را به وحشت نياندازد. اما، رشد بحران در آغاز سال ١٩٧٣ وي را مجبور ساخت نه تنها بخش هاي معيني از اپوزيسيون بلكه همچنين گروههاي چپي را كه با سياست وي مخالفت ميكردند تحت پيگرد قانوني قرار دهد: بدينسان خود را درون بن بستي يافت: وي دمكرات بود اما در دوراني بسر مي برد كه تهديدات مداوم عليه دولت، دخالتهاي آشكار خارجيان و اقدامات تروريستي راست افراطي جريان داشت.
آلنده بدون آنكه به استبداد متوسل شود، بي گمان با فاصله گرفتن از احزاب و تحميل تصميمات خود در لحظات بحراني، نقش رييس جمهوري مقتدر را به معناي دقيق كلمه ايفا كرد. ترديدهاي تشكلهاي سياسي درون جبهه ي خلق و تعلل هايشان در تصميم گيري بود كه به پايان كار شتاب بخشيد و كار دشمنانش را ساده كرد. جبهه خلق را مشابهت فاجعه بار ميان كساني كه ضرورت مذاكره را ميپذيرفتند و كساني كه پيشنهاد « پيشروي بدون مصالحه » را ميدادند، پاره پاره كرد.
آلنده در پي آن نبود كه اصلاح طلبي جديد يا راهي سوسيال دمكراتيك بيافريند. هدف او دمكراتيزه كردن راديكال تمام قلمروهاي زندگي اجتماعي بود كه محور دگرگوني اجتماعي تلقي ميشد. از نظر او شخصيت انقلابي آن بود كه براي حل مسائل قدرت از خشونت استفاده نكند. متاسفانه براي آينده ي ايده هاي سوسياليستي، اين تلاش شكست خورد.
رييس جمهور شيلي نه به دليل مرگش بلكه به خاطر زندگيش در تاريخ جا ميگيرد، هر چند مرگش اسطوره ي او را تقويت كرد. به واسطه ي شم سياسي و واقعگرايي تاريخي اش، بيانگر نمادين «راه جديد» براي دستيابي به سوسياليسم شد، آن هم در زماني كه تازه نشانه هاي بحران سوسياليسم واقعي خود را نمايان ميکرد.
سالوادور آلنده در روز كودتا خودكشي كرد. چرا طي اين سالهاي طولاني اين واقعيت را پنهان ميكردند؟ خودكشي او عملي مبارزه جويانه بود. در آن سپيده دم وحشتناك ١١ سپتامبر، رييس جمهور با روشن بيني درد و رنجي را از سر گذرانده بود. ابتدا با خيانت از پا در آمد. شاهدان فراواني از نگراني وي درباره ي «آگوستو» سخن گفته اند. علاوه بر اين، پينوشه در يكي از سخنرانيهاي آن روز صبح، به نظاميان وفادار براي دفاع از دولت پيوسته بود. به چه ژنرال ديگري جز پينوشه ميتوانست بينديشد، به چه كس ديگري ميتوانست « ستاره هاي » سرفرماندهي ارتش را بسپارد؟
اين درد و رنج چه بود؟ شكسپير از زبان ژوليوس سزار ميگويد: « بروتوس، تو هم؟» شكوه و شكايتي از سر حيرت در مقابل دنائت و فرومايگي اي كه از يک دوست سر ميزند. اين پرسش بيانگر شديدترين درد و رنجي است كه از احساس ناكامي ناشي ميشود. يقيناً در جريان آن صبحگاه آلنده به كرات اين موضوع را براي خود طرح كرده است.
اما در يك لحظه ي معين، به تسلطي پارسايانه بر خود دست مييابد. درد و رنج را به مهار ميكشد تا آن را در خدمت سياست قرار دهد. در حقيقت، هرگز به ذهن خود راه نميداد كه زنده از كاخ موندا خارج شود. بي شك، احساس ميكرد كه در نبرد خواهد مرد. به مقاومت ميانديشيد، به نظاميان لايقي كه به سوگند خود وفادار بودند، به احزاب لايقي كه سخنان خود را به عمل و در نتيجه به رويارويي دگرگون ميسازند. احساس نميكرد كه تنها و رها، منحصراً درحلقه ي وفاداران خود احاطه شده است و اين در حالي بود كه جبهه ي خلق فرمان آتش بس را صادر كرده بود.
رويارو با اين چشم انداز جديد، رويارو با اين كه بدون مقاومت، جان خود را زير بمباران حفظ كند و پا به فرار گذارد، آلنده در جستجوي بهترين راه حل سياسي بود. تبعيد را از ذهن خود دور كرد و آماده ي دادن مناسبترين پاسخ شد، همان پاسخي كه ميبايست بهترين نمود آرمانهاي وي باشد و شومترين پيامدها را براي كسي در بر داشته باشد كه شيلي را دستخوش تراژدي كرده بود.و اين عمل همانا خودکشي بود. اين اقدام كه ژنرال پينوشه را كاملاً بي آبرو كرد، براي هميشه اثري پاك نشدني بر جا گذاشته است.
هنگامي كه ژنرال پينوشه پيروز شد، به محلي رفت كه نابودش كرده بود، مانند سرباز بي آبرويي كه از زير مسئوليتهاي خود فرار كرده و به دليل نيرنگهاي قانوني جان به در برده باشد. به يقين او پيروز است چرا كه جامعه كنوني شيلي را او شكل داده است. اما هرگر نتوانست به جام قهرماني دست يابد، چرا كه قهرمان ميتواند آگاممنون باشد اما نه اژيسته. (٢).
چرا ژنرال پبنوشه به اين شكل رفتار كرد؟ زيرا او حريص قدرتي بود كه از « پدر»، پدري كه به عنوان رييس برگزيده شده بود، كسب نميشد. اين گرايش ناآگاهانه و كنترل ناپذير وي را به ارتكاب خطايي سوق داد: آلنده ي زنده او را بيش از آلنده ي مرده ميترساند. اين پدركشي نمادين نشانه اي است كه آلنده چون سرنوشت بر خود تحميل كرد. پينوشه حتي نميتوانست آلنده را بكشد چرا كه او خود مرگش را انتخاب كرده بود.
همچون درام سارتر، پينوشه را مگسهايي احاطه كرده بودند. همين است كه حواريون و نورچشمي هايش از او رو برگرداندند. ستوانهاي نظامي اش نقض حقوق بشر را علناً نميپذيرند. آنان بايد اين كار را بكنند تا مشروعيت مدل شيلي حفظ شود. ميخواهند مردم فراموش كنند كه اين امر نتيجه ي نيروي ماكياولي قدرتي بدون قيد و بند است. محصول تروري كه ژنرال پينوشه از جانب آنها مسئولش بوده است.
سالوادور آلنده در نخستين نبرد براي سوسياليسمي جديد شكست خورد. اما اين توهمي پايان يافته نبود؛ پرچم شورشي باقي خواهد ماند كه براي سوسياليسم فردا برافراشته خواهد شد.
١- بنيانگذار اتحاد مردم انقلابي آمريكا (آپرا) در ١٩٢٤، ويكتور رائول آيا دو لا توره، توده هاي سرخپوست و روشنفكران پرويي را با برنامه اي ملي كه در مراحل اوليه ته رنگي از ماركسيسم داشت، به حركت واداشت.
٢- فرمانرواي آرگو، آگاممنون، كه بي سلاح و زره توسط اژيسته ترور شد.

منبع: لوموند دیپلماتیک
نوشته: Tomas Moulian
ترجمه: حسن گلریز

2 نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

محرومیت از تحصیل رتبه اول کنکور کارشناسی ارشد

اینجانب سروش ثابت به شماره شناسنامه‌ی ۱۷۲۳ متولد ۱۳۶۴، دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف به شماره دانشجویی ۸۲۱۱۶۹۰۷، در کنکور کارشناسی ارشد امسال(۱۳۸۸) با شماره داوطلبی ۱۷۱۶۵۲۸ و شماره پرونده‌ی ۶۶۱۸۸۳ شرکت نمودم و در کمال ناباوری به رغم کسب رتبه‌ی ۱ در دو گرایش(و نیز رتبه‌ی ۲ در دو گرایش دیگر و رتبه‌ی ۴ در دو گرایش دیگر) در اعلام نهایی نتایج جزو مردودین اعلام شدم. با توجه به این‌که رشته‌های مذکور فاقد آزمون عملی یا مصاحبه یا ... می‌باشند و انتخاب دانشجو در آن‌ها صرفاً بر اساس رتبه‌ی اعلام شده است، اقدام فوق جز ستاره کردن دانشجو چه نام و معنای دیگری می‌یابد؟ خواهشمند است در راستای رسیدگی و تجدبد نظر یا دست کم اطلاع‌رسانی در این باب اینجانب را یاری دهید. مدارک مرتبط ضمیمه می‌باشد. ضمناً می‌توانید با وارد کردن مشخصات بنده(مندرج در متن این ایمیل) در سایت سازمان سنجش نسبت به آزمون صحت ادعاهای اینجانب و مدارک ضمیمه شده اقدام نمایید:
آدرس وب‌سایت سازمان سنجش آموزش کشور جهت مشاهده‌ی کارنامه‌ی اولیه(رتبه‌ها):
http://www۱.sanjesh.org/arshad۸۸/index.php

آدرس وب‌سایت سازمان سنجش آموزش کشور جهت مشاهده‌ی کارنامه‌ی نهایی(قبولی یا ردی):
http://www۳.sanjesh.org/arshadn/۸۸/index.php

با تشکر و سپاس

سروش ثابت

 
2 نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

جنبش اجتماعی جاری و فقر تحلیل ها

از یک منظر واقعی و مادی وقایع پس از "انتخابات" ٢٢ خرداد ١٣٨٨؛  لاجرم می باید در بستر تعلیل روی کردهای سیاسی اقتصادی فرهنگی ـ دست کم ـ دو دهه ی گذشته تجزیه و تحلیل شود و به عنوان برآیند و واکنش طبقات اجتماعی نسبت به سیاست گزاری های دولت ها (طبقه ی حاکم) مورد توجه و نقد و نظر قرار گیرد. با این همه سیر سریع حوادث دو ماه گذشته، چنان شگفت ناک بوده است که نه فقط امکان چنین مداقه یی را کم کرده، بل که به شکلی ایجابی تمام اذهان را معطوف به بررسی اخبار و مسایل روز ساخته است و در بهترین شرایط کلیاتی را درباره ی روند پیش روی جنبش اجتماعی جاری و مسیل احتمالی رخنمودهای احتمالی آینده پیش کشیده است. در این یادداشت خواهم کوشید ضمن مرور انتقادی زوایای برجسته ی چند تحلیل سیاسی از جنبش اجتماعی جاری، نگاه مخاطب را به بستر اصلی و سرنوشت ساز تحولات آتی جامعه ی ایران جلب کنم. بدیهی ست چنین برداشتی، مثل همیشه متاثر از این جهان نگری نگارنده است که زمینه ی اثباتی و اساسی تغییرات عمیق اجتماعی همواره بر زمین مناسبات اقتصادی شکل بسته و سپس صورت سیاسی به خود گرفته است. گروهی این موضع گیری را اکونومیستی دانسته و جماعتی دیگر به ماهیت سندیکالیستی آن ریشخند زده اند. مهم نیست اگر این تحلیل از وجهی عینی و مادی برخوردار باشد، همه ی آن ریشخندها باد هواست.
پیش از ورود به مدخل نخست و سلبی یادداشت این نکته را می گویم و می گذرم که بدون هیچ کنایه و اشاره و مفهوم نهفته یی منظور من متوجه فرد یا گروه سیاسی خاص داخلی و بیرونی نیست. واضح است که در موارد مشخصی همچون تحلیل های جیمز پتراس و اسلاوی ژیژک در خصوص پای گاه طبقاتی دولت نهم و دهم؛ و "سقوط گربه" نه فقط ـ اینک ـ معتقدم پاسخ به چنان مباحث بی ربطی، به طور کلی بلاوجه شده است بل که بر پایه ی استنتاج پایه یی از همان ارزیابی های سطحی، بر این گمانم که واقعیات کنکرت چند ماه اخیر صلاحیت اظهار نظر در مورد مسایل ایران را از افراد و جریانات مشابه سلب کرده است.

در سطح روبنا و فرمال، شاید بتوان واقعیات مشخصی را در چنین تحلیلی پیدا کرد اما به لحاظ آن چه که ما "مبارزه ی طبقاتی" می نامیم؛ متدولوژی علمی این مواضع برای ارزیابی هر تحول بنیادی اقتصادی، سیاسی تا حد حاشیه یی ظریف و شکننده کوتاه می آید. دعوای سنت و مدرنیته قادر نیست ماهیت مادی جنبش اجتماعی جاری و محرک های طبقاتی آن را توضیح دهد و کُمیت آن در تبیین چیستی مطالبات اقتصادی جنبش لنگ می زند. با این متدولوژی حتا نمی توان واقعیات عینی چالش های درونی حکومت های عشیرتی و قومی مانند عربستان، امارات، بحرین و افغانستان را تشریح کرد. می خواهم بگویم تقلیل دعوا بر سر آزادی های فردی، با دست یا چنگال غذا خوردن؛ عبا یا کت و شلوار؛ پشتی ترکمن یا مبل استیل، قهوه خانه یا کازینو و... ظلم بزرگی در حق یک جنبش اجتماعی است. چنان که فی المثل در عربستان مرتجع ترین و سنتی ترین افراد (به لحاظ فرهنگی)؛ دولتی سرمایه داری و عضو گروه ٢٠ G٢٠ را اداره می کنند. دولتی که هم صنعت نفت پیش رفته دارد و هم توی سر کارگر صنعتی می زند اما حقوق اولیه‌ی زنان را به‌راحتی زیر پا می نهد و پارلمان و انتخابات صوری هم ندارد و در مقابل دولتی مانند آذربایجان به همه ی این موارد در بهترین شکل مدرن سکولار آن پای بندی نشان می دهد اما به لحاظ زیرساخت های اقتصادی و کارکرد و وظایف دولت، تفاوت چندانی با عربستان ندارد. تنها تفاوت ملموس میان دو جامعه ی عربستان و آذربایجان، در عرصه های مشخص فرهنگی نهفته است. به یک عبارت سکولاریسم الهام علی اف ـ از نظر طبقه ی کارگر ـ او را در مرتبه یی فراتر از سلفی گری ملک عبدالله نمی نشاند. اگرچه در مجموع باید به این حقیقت عینی و روشن اعتراف کرد که فزونی هر میزان از آزادی های فردی و اجتماعی، بیش از هر طبقه و قشر دیگری نیاز مبرم و حیاتی طبقه ی کارگر است. می پذیرم که کلی گویی آفت هرگونه نقد و تحلیلی است و در عین حال که صلاحیت این مجال مجمل را برای ارزیابی موضوع گسترده یی همچون مدرنیته نمی پذیرم، اما همین قدر ناگفته نمی گذارم که از دو قرن پیش تا کنون مدرنیته ظرفیت های اقتصادی خود را در بازار آزاد بازیافته؛ عرصه های سیاسی را در حوزه ی انتخابات و پارلمان آزموده و درحیطه ی فرهنگ نیز با کلام کفایت عقلانیت سخن گفته است. به عبارت دیگر ـ به زعم نگارنده ـ مدرنیته روایت دیگری از لیبرالیسم است که هنوز حجت استدلالی خود را حفظ کرده است. مضاف به این که سوسیالیسم با تاکید بر تغییر وجه شیوه ی تولید سرمایه داری از مالکیت خصوصی و بازار آزاد به مالکیت اجتماعی (و نه دولتی) و دموکراسی شورایی (که ژانر تکامل یافته ی انتخابات آزاد است)، کماکان وجه عقلانی و فرهنگی مدرنیته را معتبر دانسته است.
در هر صورت انتخابات چه به شیوه ی الکتروکراسی یا "انتخابات برای انتخابات" و چه به صورت محدود انتخاب از مدخل استصواب و اصلح و غیره، نمی تواند پایه و منشا تحلیلی جامع و فراگیر درباره ی ماهیت جنبش های اجتماعی واقع شود.

چپ سکتاریست که در ماجرای ١٨ تیر ١٣٧٨ رد پای یک "انقلاب سیاسی" را مشاهده کرده است؛ صرفاً به دلیل چند نشانه، نماد و شعار مذهبی (رنگ سبز؛ شعار الله اکبر و تکیه بر سنگر نمازجمعه) از جنبش اجتماعی جاری تبری می جوید و نگاه تقلیل گرایانه ی خود ر ا از سطح مطالبات طیف های گوناگون و متنوع خرده بورژوازی نیز پایین تر می کشد و مردم معترض را مشتی آدم فریب خورده ی نخست‌وزیر دوران جنگ و تحت تاثیر رسانه های سرمایه داری جهانی معرفی می کند.
در این که جنبش سبز ـ با قرائت لیبرال ها ـ پدیده ی موهومی ست که مطالبه ی اصلی آن (ابطال انتخابات) از همان روز ٢٣ خرداد و واکنش سریع رهبری به نتیجه ی انتخابات، بلاوجه شده است تردیدی نیست، اما تحلیل ماهیت جنبش های اجتماعی به اعتبار نمادها و رسانه ها، بلادرنگ ارزیابی مضحک پست مدرنیست ها و شخص بودریار از جنگ خلیج فارس را تداعی می کند. تحلیل ساده لوحانه یی که صدای امثال رولان بارت و دریدا را نیز در آورد. تحلیلی که صحنه های واقعی جنگ را به بازی های ویدئویی کودکان تشبیه می کرد و از دریچه ی نقش گزارش ٢٤ ساعته ی CNN و اقدامات متکی به روابط عمومی ها واقعیتی عینی را به بوته ی انکار مجازی‌سازی می نهاد طرح این موارد البته به مثابه ی نفی اهمیت نمادشناسی و نقش رسانه ها در شناسایی و شناساندن جنبش های اجتماعی نیست. اما روشن است سمبل ها همواره ذیل تحتانی منافع طبقاتی جای می گیرد
(در افزوده: درباره ی زیرساخت های تحلیلی پست مدرنیست ها از مولفه های اجتماعی و به ویژه پارادایم امنیت، زبان شناسی، گفتمان، تئوری، واقعیت، جنبش زنان و... نگارنده به تفصیل در کتاب "فکر دموکراسی سیاسی" ١٣٨٧، تهران: نگاه، صص ٤٧٠-٤٤٩ سخن گفته است)
٣. چپ پوپولیست. روی دیگر سکه ی چپ سکتاریست را تحلیلی پُر می کند که چپ پوپولیست آن را استخدام کرده است. مواضعی تمام خلقی که اگرچه آبشخور ریشه هایش از چپ سنتی دهه ی پنجاه و "تئوری پیوند" منتزع نیست اما از طریق یک سلسله بازسازی های تصنعی نظری و برداشت آوانتوریستی از رساله ی "چه باید کرد" لنین چنان در ولع کسب قدرت سیاسی به هر نحو ممکن ـ و در این مورد "حزب" غیر کارگری ـ بی تابی می کند که هر حرکت و جنبش اجتماعی را لقب "انقلاب" می بخشد و بی اعتنا به محرکه و ساختار طبقاتی و مادی جنبش ها صفوف طبقات را در واژه ی مردم مخدوش می کند و از این واقعیت اجتناب ناپذیر غافل می ماند که مردم به لحاظ طبقاتی دارای منافع مشترکی نیستند. این تفکر می کوشد بدون توجه به سازوکارهای اقتصادی سازنده ی جنبش های سیاسی، شعارهای رادیکال ذهنی خود را از طریق جابه جایی سوژه ـ ابژه در جنبش اجتماعی جاسازی کند و چون به نتیجه نمی رسد از شعار "انقلاب مرد، زنده باد انقلاب" آویزان می شود. چپ پوپولیست بر اساس سنت تاریخی خود با اعلام "شرایط انقلابی " برای همه‌ی روزها و ساعات و دقایق به تحلیل جنبش‌ها می پردازد.
٤. تحلیل اقتصادی سیاسی. برخلاف این برداشت ها و مواضع مشابه، نگارنده به‌جد معتقد است که مهم ترین مولفه در ارزیابی هر جنبش اجتماعی در تبیین صحیح از مبارزه ی طبقاتی و عناصر مادی و عینی سازنده ی جنبش نهفته است. واضح است که در جنبش اجتماعی جاری کارگران به طور وسیع مشارکت داشته اند. اصولاً در شهری مثل تهران وقتی که میلیون ها نفر به خیابان می آیند، نگفته پیداست که عناصر شکل دهنده ی چنین جمعیتی از طبقات مختلف اجتماعی و به ویژه طبقه ی کارگر صورت بسته است. نگفته پیداست که این حضور کارگران به گونه ی خود به خودی و غیر متشکل انجام شده است. به عبارت دیگر در متن جنبش اجتماعی کنونی، کارگران نه در قالب طبقه بل که به صورت فردی در کنار طیف وسیع اقشار متوسط (خرده بورژوازی) به خیابان آمده اند. فقدان یک پلاتفرم و برنامه ی مشخص سیاسی اقتصادی دقیقاً از آن جا ناشی می شود که خرده بورژوازی به دلیل تنوع و کثرت عناصر سازنده ی آن برخلاف دو طبقه ی اصلی جامعه (پرولتاریا ـ بورژوازی) اصولاً فاقد برنامه ی معین است و به همین دلیل نیز در یک جنبش اجتماعی مردمی، وقتی که طبقه ی کارگر از ایفای نقش هژمونیک خود ناتوان است؛ لاجرم طرح مطالبات به صورت پراکنده و غیر مستقیم ارایه می شود. اما ـ چنان که ابتدا نیز گفتم ـ ساختار و موتور محرکه ی چنین جنبشی را باید در اوضاع اقتصادی کنونی جست وجو کرد و با توجه به آمارهایی که در پی گفته خواهد شد به این واقعیت عینی نگاهی ژرف کاوانه دوخت که در بهترین شرایط و با ایده ال ترین اتاق های مدیریت بحران نیز جامعه ی آینده ی ایران در شیب تندبادهای خطرناک اقتصادی به سمت فلاکت، نابه جایی طبقاتی و موج جدید جنبش های اجتماعی کلنگی، امکان فروپاشی را تجربه خواهد کرد.
فارغ از هرگونه سیاه نمایی ـ که منتقد بی مزد و منتی همچون نویسنده را نفعی در آن نیست ـ و گذشته از خوش بینی و بی اعتنایی به واقعیت کنکرت اقتصادی جامعه و بی آن که آمارها نیاز به شرح و بسط چندانی داشته باشد؛ به ساده گی می توان عمق وخامت اوضاع آینده را به اعتبار همین ارقام و اعداد واقعی ترسیم کرد.
١. سنت ـ مدرنیته. نزاع پیرامون تنازع اصلی دوره ی گذار؛ طی پنج دهه ی گذشته و به ویژه پس از اصلاحات ارضی ابتدای دهه ی چهل همواره در ساحت مباحث اجتماعی ایران جریان داشته است. این مناقشه پس از دو خرداد ٧٦ و طرح مقولات توسعه ی سیاسی، دموکراتیزاسیون، سکولاریزاسیون، جامعه ی مدنی، شایسته سالاری، نخبه گرایی، عقلانیت اقتصادی و غیره پر رنگ تر شده و نماینده گان خود را در دو جبهه ی "جمهوری اسلامی" با تاکید بر اولویت جمهوریت نظام و "حکومت اسلامی" با ترجیح شریعت مداری و فقاهت نظام به عرصه ی مبحثی بی نتیجه فرستاده است. در یکی دو ماه گذشته نیز ـ و به دنبال خطبه های نماز جمعه ٢٦ / تیر هاشمی رفسنجانی ـ این مقوله باتاکید برچیستی مرجعیت مشروعیت بخشی به نظام وارد عرصه ی تازه یی شده است . طرف داران تنازع سنت و مدرنیته ـ که در میان نحله های چپ نیز ریشه دارند ـ می کوشند پایه ی تحلیلی خود را بر این مدار قرار دهند که جنبش اجتماعی جاری ناشی از تصادم دو تفکری است که یکی حقانیت خود را از درون یک مدل انتخاباتی مستقیم و آزاد به میدان می نهد و دیگری اگرچه به ظاهر و کاملاً صوری به انتخابات و قانون پای بندی نشان می دهد اما این دو مولفه را بدون حجت شرعی مسلوب می کند. از آن جا که انتخابات طی دو دهه ی گذشته همواره محل چالش های اجتماعی بوده است برای اثبات صحت چنین تحلیلی کُدها و فاکت های فراوانی طراحی می شود. که اشاره به آن ها از حوصله ی ما بیرون است. مباحث بی ربطی همچون تقابل یا تضاد جنبش اجتماعی موجود با ارتجاع پیشاسرمایه داری (بنیادگرایی سیاسی فرهنگی) نیز، به یک مفهوم، از همین جا سرچشمه می گیرد. ٢. چپ سکتاریست. تحلیل دیگری که عملاً به استخدام انفعال و سرخورده گی بخشی از نحله ها و فرقه های چپ ایران در آمده است، به طور مشخص می کوشد با اظهار خشم کودکانه ی خود نسبت به بورژوازی لیبرال چنین وانمود کند که از آن جا که رهبری این جنبش در اختیار اصلاح طلبان است (یا بوده است) و بدین سبب که نماد و نشانه ی جنبش (رنگ سبز) نمادی غیر مارکسیستی است، پس اصولاً همگامی با چنین جنبشی، به مثابه ی تایید بورژوازی لیبرال از صبغه یی ارتجاعی برخوردار است. بنا بر این تحلیل گویا اگر جنبش اجتماعی موجود به جای رنگ سبز، فی المثل پرچم سرخ را ـ که نماد جهانی جنبش های چپ است ـ بر می افراشت، انقلابی و قابل حمایت می بود چنین تحلیلی افق فکری و چشم انداز نظری خود را تا حد قضاوت نهایی پیرامون رهبران مرحله یی و تصادفی جنبش برای رسیدن به ماهیت اقتصادی و سیاسی آن تقلیل می دهد و به درکی نازل و فرومایه می غلطد. اصل این تحلیل که از موضع چپ رادیکال انقلابی مریخی خاک به چشم مردم می پاشد، بر این مبنا حرکت می کند که مگر نه این که هدف جنبش اجتماعی موجود در زمینه ی ابطال انتخابات به واسطه ی اثبات تقلب های صورت گرفته، شکل بسته است، و مگر نه این که ما اصولاً در این انتخابات شرکت نکرده ایم، پس در نتیجه؛ دعوا به طور کلی منازعه یی است میان کسب قدرت سیاسی توسط یکی از دو جناح لیبرال یا کنسرواتیست و البته چنین مناقشه یی به ما مربوط نیست. این تحلیل تظاهرات میلیونی مردم تهران ـ فی المثل دوشنبه ٢۵ خرداد ـ را نادیده می انگارد و آن را ناشی از فریب لیبرال ها می داند. کافی ست با چنین تحلیلی کمی ـ فقط کمی ـ جلوتر برویم آن گاه می توان برای تمام معترضان به حقوق تضییع شده ی اجتماعی خود کیفرخواست های سنگین قضایی نوشت و آنان را آلت دست خواسته یا ناخواسته‌ی دولت های امپریالیستی دانست.

واردات. در چهار سال گذشته واردات کشور تقریباً ٢٦٩ میلیارد دلار یعنی حدوداً کل درآمد نفتی همین مدت بوده است. در این میان سهم واردات کالاهای مصرفی و غیر تولیدی ٢٠٨ میلیارد دلار بوده است. فقط در یک قلم خبرگزاری ایلنا روز سه شنبه ٢٠ مرداد ١٣٨٨ طی گزارشی تحت عنوان "تحمیل پائیر دولتی به باغ های ایرانی" از واردات شگفت ناک میوه انتقاد کرد و نوشت: "مدعیان حمایت از مردم بازار کشور را بر روی میوه های خارجی باز کرده اند. در ٤ سال گذشته یک میلیارد دلار واردات میوه داشته ایم. در حالی که تولید میوه در داخل ٤ برابر بیش از مصرف داخلی آن است." همان روز، صفحه ی ١١ روزنامه ی سرمایه از فاجعه ی "سیب آمریکایی کیلویی ٣٠٠٠ تومان" - "که با وجود تکذیب مسوولان در بازار عرضه می شود" خبر داد. و باز در همان روز ، احمد توکلی خاطرنشان شد که "دولت در چهار ماه سال جاری یک میلیارد و ١٠٦ میلیون دلار واردات بنزین داشته است".

• در سه ماه اول سال ١٣٨٨ واردات ایران از چین ١٣٨ درصد افزایش داشته و از رقم ٢ میلیارد و ٦٢ میلیون دلار در سال ٨٣ به رقم ٤ میلیارد و ٩١۵ میلیون دلار رسیده است.
• درآمد نفتی ایران طی چهار سال گذشته نزدیک به ٣٠٠ میلیارد دلار بوده است. این رقم ٢۵ درصد کل درآمد ایران طی صد سال گذشته است .
• سهم کالای سرمایه یی از ٤٢ درصد در سال ١٣٨٣ به ۵/١٨ درصد در سال ١٣٨٦ کاهش یافته است. به عبارت دیگر در چهار سال گذشته دولت بیش از ١٧٧ میلیارد دلار افزون بر درآمدهای نفتی خرج کرده است. (این رقم از طریق حذف درآمدهای نفتی از درآمدهای عمومی دولت به دست می آید)
• با توجه به کاهش بهای نفت پیش بینی می شود کسری بودجه سال جاری به ٤٤ میلیارد دلار بالغ شود. برای جبران این کسری بودجه دولت و مجلس راه کارهای متفاوتی را پیش کشیده اند. از یک سو تقلیل حدوداً ٣٠ درصدی بودجه ی عمرانی سبب گردیده است که رشد سرمایه گذاری صنعتی در سال ١٣٨٦ و نیمه اول سال ١٣٨٧ به منهای ١١ درصد و منهای ٢١ درصد کاهش یابد. مهم ترین پی آمد این امر اختلال در امر تولید داخلی، تعطیلی صنایع و به تبع آن افزایش نرخ بی کاری و بی کارسازی های گسترده تر خواهد بود.
• کمیسیون اقتصادی مجلس معتقد است برای جبران این کسری بودجه هنگفت دولت باید کاهش بودجه ی دستگاه های دولتی را در دستور کار خود قرار دهد. اما به نظر دولت کاهش یکسان بودجه ی دستگاه ها سرانجام به جایی خواهد رسید که بعضی از مراکز دولتی فقط تا دو ماه قادر به پرداخت حقوق کارکنان خود خواهند بود. به این ترتیب هر دو راه کار کاهش بودجه عمرانی و کاهش بودجه ی جاری در نهایت به مشکلات متعدد اقتصادی دامن خواهد زد. آزادسازی قیمت" (طرح نئولیبرالی موسوم به تحول اقتصادی)" از هم اکنون به هجوم روستاییان به شهرها انجامیده و در بهترین شرایط به خاطر افزایش سرسام آور قیمت حامل های انرژی به یک تورم عنان گسیخته دامن خواهد زد.
• از سوی دیگر فرار و اعتصاب سرمایه - که بعد از انتخابات ٢٢ خرداد - سیر سریع تری به خود گرفته است دولت را در حوزه ی سرمایه گذاری با چالش های جدید مواجه خواهد کرد.
-جلب سرمایه گذاری مستقیم به دلیل بحران مشروعیت و مسایل امنیتی و سیاسی تا آینده یی غیرقابل پیش بینی سخت بعید است.
- بالا رفتن ریسک سرمایه گذاری، امکان گسترش خصوصی سازی نئولیبرالی را به منظور جلب سرمایه های سرگردان داخلی غیر محتمل ساخته است.
- دریافت وام از نهادهای برتون وودز به دلیل سیاست خارجی دولت ممکن نیست.
- چاپ اسکناس بی پشتوانه، تورم را سه رقمی خواهد کرد.
• بر اساس شاخص های بانک جهانی، صندوق بین المللی و واحد اطلاعات اقتصادی اکونومیست رتبه ی ایران در میان ١٧٩ کشور جهانی از ١٣٧درسال ٢٠٠۵ به ١٦٨ در سال ٢٠٠٩ سقوط کرده است (/www.Rand.org/Pubs/monographs/M G٨٢) از یک طرف معتقدم یکی از دلایل فوری مشارکت کارگران و زحمت کشان در جنبش اجتماعی جاری در همین اوضاع فلاکت بار اقتصادی توجیه پذیر است (حقوق ٢٦٣ هزار تومانی و خط فقر ٩٠٠ هزار تومانی) و از طرف دیگر گمان می کنم بدیهی ترین نتیجه ی وضع پیش گفته - که از هم اکنون افق تیره و تار آن پیداست - به بی کاری، تعمیق خطر فقر، تن فروشی، فساد، فلاکت، رکود تورمی، ورشکسته گی پی درپی صنایع؛ سقوط کشاورزی؛ افول خدمات و... خواهد انجامید و بحران اقتصادی را به ریل بحران های جدید سیاسی شیفت خواهد کرد. در این نوشته عوارض مستقیم بحران جهانی - به جز کاهش قیمت نفت - بر اقتصاد ایران ناگفته ماند تا مقاله ی ما از یک متن تحلیلی سیاسی اقتصادی به یک سناریوی هولناک اجتماعی که نفس را در سینه ی خواننده حبس می کند تبدیل نشود.

محمد قراگوزلو

۱۳۸۸/۵/۲۷

سایت تحلیلی البرز
http://www.alborznet.ir/fa/default.aspx

2 نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت   توسط سرویس خبری  | 

چرا به‌ مانیفست جدیدی نیاز داریم؟

دانیل سینگر

ما به‌ مانیفستی جدید نیاز داریم. (البته‌) نه‌ برنامه‌ و نقشه‌ای مفصل، بلكه‌ طرح و بینشی از جامعه‌ای متفاوت، مدركی حاكی از این كه‌ تاریخ به‌ پایان نرسیده‌ و هنوز هم اینده‌ای فراسوی سرمایه‌داری وجود دارد. ما شدیدا به‌ این طرح نیاز داریم، زیرا نبود ان سلاح مهمی را در اختیار دشمنانمان گذاشته‌ است. لقب مگی تاچر یعنی "TINA" (كه‌ از عبارت There is no alternative گرفته‌ شده‌ است) شالوده‌ای است كه‌ دستگاه‌ تبلیغاتی قدرتمند دشمنانمان بر آن استوار است. این مطلب را با مقایسه‌ای روشن میكنم.

سی سال پیش، در سال ١٩٦٨، جوانان از بركلی تا توكیو شورش كردند و در ماه‌ فرخنده‌ مه‌، طغیان دانشجویان و كارگران فرانسوی درگرفت (طغیانی كه‌ یادآور این مطلب بود كه‌ اوضاع در به‌ اصطلاح "دوران طلایی سرمایه‌داری" چندان هم بر وفق مراد نیست). با این حال، نظام جان سالم به‌در برد، و جالب است به‌ خاطر آوریم كه‌ در ان زمان، به‌ این علت كه‌ بدیلی وجود نداشت، از نظام"سرمایه‌داری" دفاع نمی كردند. می گفتند سرمایه‌داری راز پیشرفت ابدی را یافته‌ است.
چرا جامعه‌ای را نابود سازیم كه‌ می تواند خود را از شر بدترین فجایع برهاند، جامعه‌ای كه‌ در آن تنظیم دقیق[٢] كینزی جایگزین قوانین بی رحمانه‌ی بازار و حمایت اجتماعی دولت جایگزین صف های طویل بیكاران شده‌ است؟ چقدر همه‌ اینها غریب به‌ نظر می رسند. امروزه‌ كسی در صدد ان نیست كه‌ از " سرمایه‌داری با چهره‌ای انسانی " داد سخن سردهد. ما صراحتا به‌(دوران حاكمیت) قوانین جنگل بازگشته‌ایم، قوانینی كه‌ باید(به‌ اجبار) بپذریم، زیرا می گویند راه خروجی در كار نیست، به‌ همین دلیل ضروری است كه‌ طرح، بینش و بدیلی را از نو زنده‌ كنیم.
آن جسارت و بی پروایی را ندارم كه‌ ادعا كنم پاسخ(تمام مسائل)را میدانم، اما این جرئت را در خود می یابم كه‌ بصورت خلاصه‌ اعلام كنم كه‌ به‌ عقیده‌ من چپ اروپا اگر می خواهد بار دیگر از لحاظ تاریخی مطرح باشد، باید از پس مسائل (زیر) برآید و به‌ آنها پاسخ دهد.
نخست باید به‌ مسئله‌ ادعای محوشدن كاربپردازیم. در جامعه‌ای زندگی می كنیم كه‌ مهارت های تكنولوژیك مان به‌ ابزار بهره‌وری بیشتر یعنی یا بیكاری بیشتر و یا قطبی شدن شدیدتر جامعه‌ و رشد چشمگیر به‌اصطلاح " تهیدستان كاركن" می انجامد. این نظر ماركس كه ‌" دزدیدن زمان كار دیگری" مبنای ضعیفی برای محاسبه‌ ثروتمان است و(در واقع)باید براساس زمان قابل مصرف و نه‌ زمان كار اندازه‌گیری شود، بنیادی است كه‌ اینك نسبت به‌ ١۵٠ سال پیش از حقانیت بیشتری برخوردار است. ما ابزارهای تكنولوژیكی در اختیار داریم كه‌ باعث می شود زندگی متفاوتی داشته‌ باشیم. اگر تولید اجتماعی نه‌ بر مبنای ارزش مبادله‌ یا سنگینی كیف پولتان كه‌ بر اساس نیازهای اجتماعی سنجیده‌ میشد، نیازهایی كه‌ مردم به‌ صورت دمكراتیك درباره‌ ان تصمیم گیری می كردند، می توانستیم در چارچوب محدودیتهای قابل انعطاف محیط زیست رشد كنیم، بیكاری را ریشه‌كن كرده‌ و زمان كار را كاهش دهیم. در حقیقت، در كشورهای پیشرفته‌ سرمایه‌داری می توانستیم كار سنگین، خطرناك و یكنواخت را كاهش دهیم و بدین سان به‌ تدریج مرز میان كار و فراغت را از میان برداریم.
دومین موضوع، جهانی شدن (سرمایه‌) است، در این مورد وظیفه‌ دوگانه‌ای داریم. از یك سو، جهانی شدن(سرمایه‌) جانشین TINA میشود تا مردم متقاعد شوند كه‌ مبارزاتشان بیهوده‌ است. بنابراین، باید به‌ مردم یادآور شویم كه‌ دولت ملی هنوز هم قلمرویی است كه‌ مبارزه‌ برای دگرگونی ریشه‌ای جامعه‌ از آن آغاز می شود. یا اگر ترجیح می دهید از مانیفست نقل قول آورده‌ شود، " بدیهی است كه‌ پرولتاریای هر كشور در وهله‌ نخست باید كار را با بورژوازی خود به‌ فرجام رساند." اما این فقط نیمی از ماجرا است. سوسیالیسم مانند سرمایه‌داری گرایش به‌ جهانی شدن دارد و انترناسیونالیسم تنها پاسخ راستین به‌ جهانی شدن(سرمایه‌) است، این دستور مطلق فوری برای جنبش های كارگری كشورهای مختلف اتحادیه‌ اروپا است. این موضوع باید در همه‌ جا از نو رواج یابد. رویارویی نهایی در سراسر كره‌ زمین، از پاریس تا پكن و از سئول تا سیاتل، رخ خواهد داد.
سومین موضوع، برابری است. در دنیایی زندگی می كنیم كه‌ ثروت ٤٤٧ میلیاردر از درامد نیمی از جهان در سال ١٩٩٦ بیشتر بوده‌ است. این تضاد چشمگیر صرفا در سطح بین المللی مطرح نیست. درامد یك دلال ارز در شهر نیویورك، فقط طی چند هفته‌، معادل با درامد١۵٠هزار سال یك امریكایی است كه‌ كمترین دستمزد را می گیرد. قطبی شدن (جامعه‌) درحال افزایش است. در چنین جامعه‌ای، برابرخواهی- نه‌ صدقه‌، نه‌ حق صاحب سهم - بلكه‌ تلاش راستین برای برابری باید در قلب هر طرح مترقی جاگیرد.
چنین تلاشی اثرات جانبی متعددی دارد این موضوع بیانگر خاتمه‌دادن به‌ بهره‌كشی است، به‌ معنای آن است كه‌ دیگر نمی توان به‌ حساب به‌ اصطلاح جهان سوم زندگی كرد، به‌ معنای آن است كه‌ باید به‌ ریشه‌ یكی از كهن ترین بهره‌كشی ها یعنی بهره‌كشی مردان از زنان حمله‌ كرد. برابرخواهی، چنان كه‌ می گویند، هم سطح كردن و یك دست ساختن(همگان) نیست، بلكه‌ تلاشی برای محو ریشه‌های اجتماعی نابرابری است. از این لحاظ برابرخواهی با تغییراتی ژرف در مالكیت و مناسبات قدرت درگیر است. این امر چهارمین موضوع یعنی دمكراسی را مطرح می سازد.
آخرین اما نه‌ كم اهمیت ترین موضوع. دمكراسی موضوعی حیاتی است نه‌ فقط از آن جهت كه‌ باید مانع تكرار جنایاتی شد كه‌ به‌ نام سوسیالیسم به‌ وقوع پیوسته‌ است، بلكه‌ از آن جهت نیز برای ما حائز اهمیت است كه‌ فقط هر چهارسال یك بار از رای مخفی مان برای انتخاب فلان یا بهمان فرد استفاده‌ نكنیم. دمكراسی (قدرت) مردمی است كه‌ بر كار و سرنوشت خویش در كارخانه‌ و اداره‌، در فروشگاه‌ها، آزمایشگاه‌ها و دانشگاه‌ها حاكم هستند. دمكراسی باید قدرتی باشد كه‌ از میان توده‌های مردم بجوشد و در نتیجه‌ تصمیم گیری از بالا انجام نشود. اگر می خواهیم سوسیالیسم ترجمان خودگردانی جامعه‌ باشد، باید دمكراسی را از نو خلق كنیم.
اگر جنبش در این جهت پیش رود، سمت و سویی خواهد گرفت كه‌ آن را " خیال پردازی واقع گرایانه‌" می نامم؛ واقع گرایانه‌ به‌ این علت كه‌ ریشه‌ در مبارزات واقعی اجتماعی و سیاسی كنونی دارد. خیال پردازی، به‌ این دلیل كه‌ دشمنانمان هر تلاشی را در جهت فرارفتن از قید و بندهای سرمایه‌داری چنین می نامند و می توان اهانت آنها را تعریف و تمجید و گونه‌ای چالش به‌ حساب آوریم.
به‌ صورتی خلاصه‌تر، سه‌ نكته‌ نهایی را خاطر نشان می كنم. نخست، اگر درباره‌ جامعه‌ای صحبت می كنیم كه‌ اساسا متفاوت است، منظورمان این نیست كه‌ یك شبه‌ به‌ آن دست می یابیم. این پیشنهادات نسخه‌ای برای رسیدن به‌ سوسیالیسمی فوری نیست. ما میدانیم كه‌ راهی طولانی فرارویمان قراردارد، اما هنگامی می توان عزم حركت را در خود زنده‌ كرد كه‌ به‌ این جامعه‌ كاملاً متفاوت بصیرتی داشته‌ باشیم كه‌ با آموختن جنبش، تغییر و گسترش می یابد، جنبشی كه‌ با پیشروی خود آگاهانه‌تر می شود.
دوم، این واقعیت كه‌ زمان طولانی برای رسیدن به‌ سوسیالیسم لازم است، به‌ معنای آن نیست كه‌ وقت زیادی برای حركت كردن داریم. زمانی كه‌ جنبش توده‌های ناراضی درمی گیرد، اگر راه‌ حل های عقلانی و مترقی نداشته‌ باشیم، بسیاری از مردم به‌ راه حل های غیرعقلانی و ارتجاعی رو می آورند. از فرانسه‌، آنجا كه‌ زندگی می كنم و میزان آرای جبهه‌ ملی بیگانه‌ هراس ژان ماری لوپن[٣] افزایش یافته‌، هشدار می دهم كه‌ ارواح گذشتگان برای همیشه‌ به‌ خاك سپرده‌ نشده‌ است. سرانجام، تمام مواردی كه‌ گفته‌ شد، دل مشغولی های خاص پاریسی و اروپایی نیست. حتی اگر به‌ نظر رسد كه‌ ما به ‌نوعی جلوتر هستیم، این (فقط) بخشی از مبارزه‌ عام ماست. همین است كه‌ می خواهم مقاله‌ خود را با این شعار زمستان ١٩٩۵فرانسه‌ به‌پایان رسانم، زمستانی سرشار از نارضایتی كه‌ شتاب جدیدی به‌ جنبش داده‌ است: ... همه‌باهم، همه‌باهم (ouais, ouais, tous ensemble, tous ensemble) بیایید تا در كنار هم، در دوسوی اقیانوس، همین كه‌ بتوانیم شروع به‌ رفتن كنیم .

نوشته‌: دانیل سینگر
________________________________________

[١]. مقاله‌ حاضر در نشریه‌ مانتلی ریوریو، شماره‌١، مه‌١٩٩٨متشر شده‌ است. این مقاله‌ در كنفرانس سال١٩٩٨ پژوهشگران سوسیالیست قرائت گردیده‌ است.
[٢]. Fine-tuning استفاده از سیاستهای پولی و مالی دولت برای رفع بی نظمی های جزئی در اقتصاد با این هدف كه‌ تغییرات كوچك در مالیات یا مخارج بر سطوح اشتغال، درامد ملی و سطح قیمتها تاثیر بگذارد. (منوچهر فرهنگ، فرهنگ بزرگ علوم اقتصادی)
[٣]. Jean-Marie Le Pen

2 نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت   توسط سرویس خبری  |