این مناظره در اوایل اردیبهشت 88 در وبلاگ آوانگارد انجام شده است که با توجه به ارتباط موضوع با حوادث 5-4 ماهه اخیر ایران، در این جا آورده میشود.
بحث هایی درباره ماهیت دولت سرمایه داری ایران
من در چند یادداشت دولت حاکم بر ایران را فاشیستی نامیدم .این دیدگاه از سوی رفیق گرامی مهدی به چالش کشیده شد و نتیجه ان بحث هایی بود که حول این موضوع در بخش کامنت های این وبلاگ انجام شد. متن زیر مجموعه این بحث هاست.
بحث هایی درباره ماهیت دولت سرمایه داری ایران
مهدی
من حکومت ایران را فاشیستی نمیدانم. جنبش خرده بورژوایی سنتی ایران هم به مانند جنبش خرده بورژوایی غرب، خصلتی ارتجاعی دارد لیکن نه در قامت فاشیسم بلکه در پیکره جنبش اسلام سیاسی قد علم میکند و ان هم به دلیل سیطره امپریالیسم است در خاورمیانه و فاشیسم دولت سرمایه داری غربی است در بحران در مقابل جنبشهای قدرتمند رادیکال و کارگری و تنها در غرب است که میتواند وجود داشته باشد.
سعید دهقانی
مساله صرفا بر سر نام گذاری جنبش
ارتجاعی خرده بورژوازی نیست که ان را فاشیسم بنامیم یا اسلام سیاسی.مساله بر سر
خصلت های مشترک جنبش خرده بورژوازی چه در غرب و چه در خاورمیانه است.پس از انکشاف
جامعه سرمایه داری جنبش خرده بورژوازی هر جا ظهور کرده است یک خصلت اساسی را نشان
داده و ان این است که در شرایط بحران سرمایه داری و در شرایط ضعف سرکردگی بورژوازی
وارد مبارزه طبقاتی شده و به نیابت از این طبقه هژمونی سرمایه بر نیروی کار را
اعاده کرده است.این خصلت اساسی جنبش فاشیستی خرده بورژوازی است و تفاوتی نمی کند
که این جنبش صورتبندی ایدئولوژیک خود را مانند اروپا در راسیسم و نژاد پرستی یافته
باشد یا مانند ایران در اسلام سیاسی.البته جنبش فاشیستی در اروپا هم گرایشات شدید
بنیادگرایانه مسیحی داشت.گذشته از قرارداد همکاری حزب فاشیست ایتالیا با واتیکان و
گرایشات مسیحی حزب ناسیونال-سوسیالیست المان در این مورد تاریخ حزب فالانژ سنت
گرای ناسیونال-سندیکالیست در اسپانیا بسیار گویا است.کلیسای کاتولیک متحد اصلی این
حزب و به عبارت بهتر بنیاد این حزب در جنگ داخلی سال های دهه 30 بود و خود ژنرال
فرانکو که پس از اعدام پریمودو ریورا کنترل حزب را در دست گرفت گرایشات به شدت
مسیحی داشت.در حقیقت خرده بورژوازی همواره ضرفیت ضد کمونیستی مذهب را برای سرکوب
جنبش کارگری به کار می گیرد.
مهدی
من در مورد اشتراکات فاشیسم و اسلام سیاسی بحثی ندارم. بحث من این است که فاشیسم در تقابل با جنبش کارگری و در نهایت برای دفاع از بورژوازی بزرگ ملی وارد میدان میشود ولی جنبش اسلام سیاسی در تقابل با امپریالیسم صورتبندی شد که در ایران با کسب قدرت سیاسی رفته رفته به دلایل کاملا عینی و عدم تعین طبقاتی خرده بورژوازی در مسند قدرت، از خاصیت جنبشی ان کاملا تهی شده و در راستای منافغ بورژوازی و همراستا با تقسیم کار جهانی قرار میگیرد و پروسه تحمیل و دست اخر سازش با جامعه جهانی را برمیگزیند
سعید دهقانی
رفیق گرامی شما نوشته اید «جنبش
اسلام سیاسی در تقابل با امپریالیسم صورتبندی شد» این یک درک غیر واقعی و
فرمالیستی از پروسه حاکمیت اسلام سیاسی در خاورمیانه و مشخصا ایران است.این
کنفرانس امپریالیستی گوادلوپ بود که در میانه بحران انقلابی سال 57 تصمیم به حمایت
از جنبش اسلام سیاسی در ایران گرفت و ارتش امپریالیستی را به تبعیت از جناح اسلام
سیاسی رهنمون کرد.سرمایه مسلط بر ایران یعنی سرمایه انحصاری و امپریالیستی بر خلاف
سرمایه کوچک ملی این واقعیت را درک کرده بود که تنها اسلام سیاسی می تواند کلیت
نظام سرمایه داری را از بحران انقلابی نجات دهد ولی سرمایه کوچک که بیان سیاسی خود
را در لیبرالیزم نهضت ازادی می دید حتی قادر نبود به درستی منافع خود را تشخیص دهد
به همین دلیل بر خلاف سرمایه انحصاری که از استبداد اسلام سیاسی دفاع می کرد،
همچنان درپی دموکراسی درون طبقه ای و پارلمانتاریستی در ایران بود.بنابراین جنبش
اسلام سیاسی نه در تقابل با سرمایه بزرگ و امپریالیستی بلکه دقیقا جنبشی بود که
امپریالیسم برای به خاک و خون کشیدن جنبش کارگری ان را به عنوان الترناتیو رشد
داد. کافی است به این سوالات فکر کنید.
چرا بی بی سی در اوج بحران انقلابی به سخنگوی خمینی تبدیل شد؟
چرا فرانسه گسترده ترین امکانات تبلیغی را در اختیار جریان اسلام سیاسی گذاشت؟
و مهمتر اینکه چرا ارتش شاه که ارتشی تا بن دندان امپریالیستی بود در جدال بر سر
قدرت پشت جریان اسلام سیاسی قرار گرفت؟(البته غیر از نیروی محدود گارد)
تمامی این فاکت ها نشان می دهد که اسلام سیاسی در ایران مشخصا به وسیله امپریالیسم
برکشیده شد البته برای انحراف ذهنیت ضد امپریالیستی مردم شعار ضد امپریالیستی
داد.در این جا جای ان نیست که توضیح دهم که چگونه اسلام سیاسی در افغانستان و
پاکستان هم به وسیله امپریالیسم برکشیده شد
مهدی
اینکه در سال 57 و با توجه به
توازن سیاسی بین نیروها در ایران و جهان، اسلام سیاسی در نهایت بهترین جریان مدافع
منطق سود بود، لیکن این امر دلیلی بر ضد امپریالیست نبودن این جریان ندارد و اگر
گفته شما صحیح بود پس درگیری 30 ساله غرب و ایران دلیلش چیست؟ اسلام سیاسی در ان
لحظه و با توجه به ژئوپلیتیک منطقه تنها انتخاب غرب میتوانست باشد، ولی انتخابی
اجباری در مقابل سایر نیروهای فعال که به احتمال زیاد ایران را به اردوگاه شرق
پیوند میدادند و این شکست بزرگی میتوانست باشد برای غرب.
لیکن همان اسلام سیاسی خرده بورژوایی جنبشی ماهیتا ضد امپریالیست در پروسه تکاملی
اش در مسند قدرت از درونمایه جنبشی دارد تهی میشود و در یک پروسه کاملا به هماهنگی
با غرب به دلیل الزامات سرمایه خواهد رسید کما اینکه دارد میرسد. وظیفه ما توضیح
این امر است که اسلام سیاسی در منطقه خاورمیانه نمیتواند سلاح مبارزه ای باشد برای
تغییر وضع موجود، و بلند کردن پرچم چپ به عنوان سلاح مبارزه و ترویج مارکسیسم به
مثابه لبه تیز برنده تئوری و پراتیک آن
سعید دهقانی
رفیق گرامی به اعتقاد من نقطه خطا
در تحلیل شما این است که تصور می کنید که اسلام سیاسی تنها گزینه امپریالیسم برای
سرکوب طبقه کارگر بود.در صورتی که غیر از اسلام سیاسی گزینه های دیگری همچون
ناسیونال -رفرمیسم جبهه ملی ، لیبرالیزم نهضت ازادی و ناسیونالیسم گریز از مرکز
کرد،ترک و عرب هم وجود داشت.بنابراین اسلام سیاسی به مثابه جنبش فاشیستی خرده
بورژوازی بهترین گزینه امپریالیسم برای ادامه حاکمیت سرمایه در ایران بود.البته در
ارتباط با این تحلیل یک سوال اساسی به وجود می اید سوالی که شما هم ان را صورتبندی
کرده اید:اگر گفته شما صحیح بود پس درگیری 30 ساله غرب و ایران دلیلش چیست؟
این درگیر مشخصا ریشه در تضادهای داخلی دولت جمهوری اسلامی دارد به عبارت بهتر
درگیری جمهوری اسلامی با غرب برای این دولت مصرف داخلی دارد.به این معنا که چنین
حکومتی از انجا که بر پایه ای از سرکوب و خون قرار گرفته و به دلیل بحران ذاتی
زیربنای اقتصادیش همواره با گرایشات اعتراضی مردم روبرو است و این یک روش ازمایش
شده برای چنین حکومت هایی است که از دشمن خارجی به عنوان ابزاری برای سرکوب اعتراض
داخلی استفاده می کنند. این حکومت ها با بزرگ کردن تضادهای خارجی در داخل سعی
دارند در میان توده ها از خود،ذهنیت یک دولت مبارز با غرب و نه یک دولت استبدادی
را ایجاد کنند و از سوی دیگر هر گرایش مخالفی را به بهانه وصل بودن به دشمن سرکوب
کنند.بنابرای درگیری جمهوری اسلامی با غرب هیچ پایه اقتصادی و یا سیاسی ندارد این
درگیری صرفا به خاطر مصرف داخلی ان برای استبداد است که ادامه یافته است.البته
اکنون جناحی از حکومت یعنی اصلاح طلبان به این نتیجه رسیده اند که استفاده از این
ابزار بیش از حد دارد پر هزینه می شود و بنابراین به دنبال پایان تضاد با غرب
هستند اما جناح مقابل یعنی جناح خامنه ای که مطمئن نیست بدون ابزار دشمن خارجی
همچنان بتواند تعادل قدرت را حفظ کند با عادی سازی رابطه با غرب مخالفت می کند.
به نظرم تحلیل شما بسیار معطوف به
تئوری توطئه است، درست که در گوادالوپ ان اتفاق افتاد و درست که بی بی سی شد رسانه
حمایت از خمینی و... و اینها یعنی حمایت غرب از جنبش اسلام سیاسی در برابر سایر
نیروها و لی در میان نیروهایی که نام بردی در کنار این جریان برای گرفتن قدرت،
تنها این جریان بازرگان بود که میتوانست ادامه دهد و برای غرب نیز بهتر بود ولی
ادامه حکومت وی چیزی در پی نداشت الا یک انقلاب دیگر در ایران.جنبش خمینی جزئی از
جنبش بنیادگرایی اسلام سیاسی در خاورمیانه بود که از زمان سید جمال الدین اسدابادی
شروع شده بود و در ایران در 57 به قدرت رسید با حمایت غرب، لیکن در یک پروسه ای که
هنوز هم تکمیل نشده به سمت تطبیق با جامعه جهانی پیش میرود. انها واقعا ضد امریکا
بودند و و اقعا در پی مدینه فاضله نبوی بودند، لیکن در یک روند به بی اساس بودن ان
پی برده و سراغاز ان در نماز جمعه ای به امامت رفسنجانی در سال 67 بود. من به شدت
با این امر که حکومت ایران فاشیستی است مخالفت کرده و به نظر من ذهن خواننده را به
این سمت میبرد که انگار این دیکتاتوری شکل ویژه ای از سرمایه داری در شرق است که
میتواند رویه های دموکراتیک دیگری داشته باشد مگر اینکه شما استدلال بکنید تمام
حکومتهای دیکتاتوری کشورهای پیرامونی فاشیستی اند و مثلا محمد رضا و صدام و موگابه
و.....
به نظرم طبق استدلال لنین در کتاب امپریالیسم، سرمایه داری در کشورهای پیرامونی
ماهیتا به شدت سرکوبگر است و بردن تحلیل به سمت فاشیستی بودن ان، راه به خطا برده
و اثر ان در سبک کار و استراتژی و کلیت خطوط سیاسی ان به جا خواهد ماند.
سرمایه داری در پیرامون همین است و فاشیسم پدیده ای است برامده از مناسبات غرب و
در غرب.تمام کشورهایی که در انها فاشیسم ظهور کرد در المان و ایتالیا و اسپانیا و
پرتغال، قدرتهای امپریالیست تضعیف شده ای بودند، با جنبشهای کارگری بسیار قدرتمند،
که فاشیسم وظیفه سرکوب جنبش و بازسازی قدرت امپریالیست گذشته را داشت و همگی در
وظیفه اول پیروز و المان و در وهله بعد، کمتر ایتالیا در انجام وظیفه دوم نیز موفق
شدند که بعد از بازسازی و خواست تقسیم دوباره جهان از سوی انها به جنگ دوم جهانی
منجر شد.
شما نوشتید برای غرب حمایت از بازرگان بهتر بود اما ادامه حکومت بارزگان چیزی در بر نداشت جز یک انقلاب دیگر. اگر این یک واقعیت است که ادامه حکومت بارزگان به یک انقلاب دیگر منجر می شد پس حمایت از او برای امپریالیسم بهتر نبود.سرمایه انحصاری و امپریالیستی بهتر از هر جریان دیگری منافع خود را تشخیص می دهد.در دوران بحران انقلابی که سیاست بر اقتصاد پیشی می گیرد مساله برای سرمایه امپریالیستی نه تسهیل شرایط انباشت سرمایه(یعنی کاری که بازرگان می خواست انجام دهد)بلکه اساسا حفظ مناسبات سرمایه داری در بلند مدت است(یعنی کاری که جریان اسلام سیاسی می توانست انجام دهد و داد)بنابراین در ان مرحله از بحران انقلابی جریان اسلام سیاسی برای امپریالیسم بهترین الترناتیو بود و دقیقا به همین خاطرامپریالیسم به سرعت پشت جریانات غرب گرا یعنی بنی صدر و بازرگان را خالی کرد.
درباره مساله فاشیسم تصور می کنم
تعریف دقیق این مفهوم می تواند به پیشبرد بحث کمک کند.از دیدگاه من فاشیسم جنبش
طبقه خرده بورژوا علیه کلیه مظاهر مدرنیته یعنی هم لیبرالیزم بورژوایی و هم سوسیالیزم
کارگری است.اما فاشیسم همیشه در شرایطی ظهور می کند که یک قطب از این مظاهر یعنی
بورژوازی لیبرال خود در بحران و بی افقی است .بنابراین جنبش خرده بورژوازی لزوما
در مقابل قطب دیگر مدرنیته یعنی سوسالیزم خواهی طبقه کارگر قرار می گیرد و ان را
به خاک و خون می کشد .اما پس از سرکوب جنبش کارگری از ان جا که اساسا در دوران
انکشاف سرمایه داری مفهومی به نام دولت خرده بورژوایی وجود ندارد جنبش خرده
بورژوازی سرانجام خود را در یک دولت سرمایه داری می یابد و این معنای دیدگاهی است
که معتقد است خرده بورژوازی به نیابت از بورژوازی بزرگ حاکمیت سرمایه بر نیروی کار
را اعاده می کند واگرنه هیچ توافق پنهانی بین جنبش خرده بورژوازی با سرمایه بزرگ
وجود ندارد و چه بسا خرده بورژوازی در حین سرکوب طبقه کارگر به دولتی می اندیشد که
در ان سرمایه انحصاری هم سرکوب شده باشد اما در دوران امپریالیسم چنین دولتی شکل
نخواهد گرفت و حاکمان خرده بورژوا پس از مدت کوتاهی این واقعیت را درک می کنند و
به حاکمان مدافع بورژوازی تبدیل می شوند. به این اعتبار دیدگاه من تئوری توطئه
نیست.اسلام سیاسی هنگامی که جنبش کمونیستی را به خاک و خون می کشید در ذهنیت عقب
مانده اش به نابودی لیبرالیسم غرب هم فکر می کرد اما وقتی که به عنوان دولت
استقرار یافت و تولید سرمایه داری واقعیات را بر ذهن عقب مانده اش تحمیل کرد فکر
نابودی لیبرالیسم غرب را کنار گذاشت و به تدریج به طرف هم سویی با ان حرکت کرد اما
همان گونه که قبلا گفتم تضاد های داخلی این رژیم است که مانع می شود اسلام سیاسی
وظیفه تاریخی خود در نیابت سرمایه انحصاری و امپریالیستی را به سرانجام برساند.
پروسه ای که بیان کردم در واقع پروسه ظهور و انحطاط فاشیسم است در مقابل شما تاکید
دارید که فاشیسم صرفا در غرب به وجود می اید.اما چرا صرفا غرب؟مگر بنیان مادی
فاشیسم بحران سرمایه داری نیست؟در این صورت مگر شیوه تولید سرمایه داری در شرق
وجود ندارد که بحران ان ظهور جنبش فاشیسم را موجب شود.اگر فاشیسم صرفا مخصوص
امپراتوری رو به زوال غرب است پس فاشیسم ژاپن در دوره 1900 تا 1945 را چگونه توضیح
خواهید داد؟
البته فاشیسم شکل ضروری اعاده حاکمیت سرمایه در شرق نیست اما پروسه ای که در ایران
اتفاق افتاد پروسه ای فاشیستی بود .البته این ملاحظه هم وجود دارد که به احتمال هر
چه از دوران بحران انقلابی 1357 تا 1360 فاصله گرفته ایم به تدریج از خصلت فاشیستی
یعنی خرده بورژوایی اسلام سیاسی کاسته و این ایدئولوژی خود را بیشتر با انباشت
کاپیتالیستی سرمایه انطباق داده است.البته چیزی که مسلم است اینکه این انطباق ابدا
به کمال نرسیده است و به احتمال نخواهد رسید زیرا در این صورت سرمایه داری ایران
اکنون یک سرمایه داری متعارف بود.
مهدی
این ماهیت اسلام سیاسی نیست که در
تحلیل نهایی اجازه ایجاد دولت متعارف در معنای غربی ان را نمیدهد بلکه ماهیت
سرمایه داری در پیرامون و ماهیت بورژوازی کمپرادور همیشه به لحاظ سیاسی و اقتصادی،
کم و زیاد در بحران است، اجازه تبدیل شدنش را به سرمایه داری لیبرال دموکرات غرب
را نمیدهد، لیکن اگر منظور شما از سرمایه داری متعارف، سرمایه داری در سازش با غرب
است، در جمهوری اسلامی با روبنای اسلام سیاسی تهی از خصلت جنبشی اش، این امکان
وجود دارد و این از جمله نقاط گسست من از حکمت است.
در مورد ژاپن به عنوان یک دولت امپریالیستی، شما را به کتاب ریشه های اجتماعی
دموکراسی و دیکتاتوری برینگتن مور ارجاع میدهم. جنبش فاشیستی هیتلر در توافق با
سرمایه بزرگ در ان شبی که هیندنبورگ حکم نخست وزیری وی را امضا کرد(به عنوان
سمبول) به قدرت رسید، لیکن اسلام سیاسی در ایران یک انتخاب اجباری غرب برای در
نغلطیدن ایران به اردوگاه شرق بود و اگر بحران انقلابی در نمیگرفت پهلوی بهترین
گزینه بود.
پروسه انکشاف سرمایه در غرب به لحاظ تاریخی با ان چه که در شرق اتفاق افتاد، به
شدت فرق میکند و همین امر باعث ایجاد تفاوتهای عمده در چگونگی پروسه تکاملی ان و
چگونگی مواجهه با بحرانهایش را در شرق و غرب ایجاد میکند و دقیقا به همین خاطر است
که فاشیسم مختص غرب است و در پیرامون امکان ظهورش وجود ندارد. جنبش خرده بورزوازی
در غرب در تقابل با سرمایه بزرگ ملی بود و در خاورمیانه در تفابل با امپریالیسم و
مدرنیزاسون از بالا و همین دلیل فاشیستی نبودن و دیکتاتور
بودن حکومت ایران است و اگر حرف شما درست باشد( که از دید من نیست) جمهوری اسلامی
در حال طی کردن فازهای نهایی فاشیسم به دیکتاتوری است و اولویت دهی به فاشیسم از
بنیانهای مادی خود تهی شده به حساب میاید و نمیتوان اینگونه ان را نامگذاری کرد.
سعید دهقانی
متعارف شدن دولت سرمایه داری در
ایران لزوما به معنای لیبرال دموکرات شدن ان نیست.کما اینکه دولت های متعارف
سرمایه داری در اسیا وجود دارند که با هیچ معیاری نمی توان ان ها را لیبرال دموکرات
نامید.مانند دولت های بروکراتیک حاکم بر کره جنوبی و تایوان و دولت های به شدت
محافظه کار و بعضا مذهبی حاکم بر کشورهای حوزه خلیج فارس.متعارف شدن دولت سرمایه
داری به این معناست که روبنای سیاسی سرمایه داری خود را به شکلی نسبتا کامل با
اقتضائات انباشت کاپیتالیستی سرمایه انطباق دهد.و مهم ترین این اقتضائات پیوستن به
بازار جهانی و به تبع ان پذیرفتن هژمونی سیاسی کشورهای حاکم بر بازار جهانی
است.اگر جمهوری اسلامی با همین ساختار ولایت فقیه بتواند مسائل خود را با بازار
جهانی حل کند مسائلی که سیاسی و ایدئولوژیکی است و اگر بتواند تضاد سیاسی خود را
با مردم از راهی غیر از سرکوب حداقل تخفیف دهد این رژیم می تواند به یک دولت
متعارف سرمایه داری تبدیل شود.و حال سوال اساسی این است که ایا امکان این مساله
وجود دارد؟همان گونه که شما تیزبینانه اشاره کردید منصور حکمت امکان تکمیل این پروسه
را منتفی می داند و به این اعتبار معتقد بود که جمهوری اسلامی سرنگون خواهد شد.من
تصور می کنم سرنوشت پاسخ به این سوال را جدال باندهای درونی حکومت تعیین می
کند.تحت حاکمیت جریان ولایت فقیه این پروسه تکمیل نخواهد شد.اما هژمونی جریان
مقابل که نماینده سرمایه صنعتی هستند ممکن است این پروسه را تکمیل کند .اما سوال
اساسی این است که جریان هژمونیک یعنی جریان خامنه ای ایا از راهی غیر از سرنگونی
کلیت جمهوری اسلامی،از قدرت ساقط خواهد شد که جریان مقابل بتواند اسلام سیاسی را
با اقتضائات انباشته سرمایه هماهنگ کند؟به نظر من پاسخ منتفی است و به این اعتبار
با حکمت هم عقیده هستم که جمهوری اسلامی قادر به تبدیل شدن به دولت متعارف سرمایه
نیست.اما نمی دانم منصور حکمت از این مقدمات چگونه سرنگونی را استنتاج می کند چون
تجربه یک دهه گذشته نشان داد که جمهوری اسلامی در غیاب الترناتیو با همی شکل پا در
هوا هم می تواند به حیات خود ادامه دهد. درباره فاشیسم تصور می کنم نقطه اختلاف
کاملا روشن شده باشد.شما فاشیسم را جنبشی در ارتباط با شکل خاص انکشاف سرمایه در
غرب می دانید و به این اعتبار معتقدید که که این جنبش تنها در غرب به وجود می
اید.اما من تصور می کنم با وجود شکل های متفاوت،انکشاف سرمایه در کلیت خود یک
پروسه عام را طی می کند و همان پروسه عام است که امکان پذیری فاشیسم را چه در غرب
و چه در خاورمیانه ممکن می سازد.من فکر می کنم شما باید نشان بدهید که کدام شکل
خاص انکشاف سرمایه در غرب است که در خاورمیانه وجود نداشته و به این اعتبار فاشیسم
نیز در این منطقه شکل نمی گیرد .
شما نمود اسلام سیاسی یعنی ضدیت ان با امپریالیسم را به جای ذات ان یعنی جنبش خرده
بورژوازی قرار می دهید.و اسلام سیاسی را نه بر مبنای ذات طبقاتی ان بلکه صرفا بر
مبنای یکی از نمود هایش یعنی ضدیت امپریالیسم تحلیل می کنید.اما با این متد حتی می
توان فاشیسم المان و ایتالیا را هم ضد امپریالیست نامید.فاشیست های المان و
ایتالیا،فرانسه و انگلیس را عامل تمام بدبختی های ملت های خود معرفی می کردند.من
به اعتبار ذات مشترک و کارکردهای مشترک جنبش ارتجاعی خرده بورژوازی چه در غرب و چه
در خاورمیانه پروسه قدرت گیری اسلام سیاسی در ایران را فاشیستی می دانم.هر چند
همان گونه که گفتم فاشیسم پس از کسب قدرت در مواجه با واقعیات اقتصاد سیاسی سرمایه
داری اصطکاک می یابد و به سمت دولت سرمایه بزرگ و نه سرمایه کوچک و خرده بورژوایی
حرکت می کند.البته در مورد مشخص ایران جناح بورژوازی بروکراتیک به رهبری خامنه ای
مانعی اساسی برای اتمام این پروسه است.و به نظر می رسد جز با سرنگونی جمهوری
اسلامی این مانع برداشته نمی شود حال اگر این سرنگونی انگونه که ما می خواهیم به
رهبری طبقه کارگر صورت گیرد می تواند اغاز انقلاب پرولتاریایی ایران باشد.اما اگر
در جریان سرنگونی طبقه کارگر زیر پرچم طبقات دیگر وارد مبارزه شود طبعا نتیجه
سرنگونی حاکمیت یک دولت متعارف سرمایه داری خواهد بود.
مهدی
در مورد مفهوم دولت متعارف، با
توجه به نوشته هایت، میشود تعریف دومی که در بالا من نوشته بودم و در این امر با
هم اتفاق نظر داریم.
در مورد مسئله حکمت و اسلام سیاسی و دولت متعارف یه نظرم،همان جناح خامنه ای و
کلیت نظام با حفظ جلوه های ایدئولوژیک اسلام سیاسی به عنوان روبنای حکومتی و در
خدمت توجیه کننده مناسبات موجود و ابزار سرکوب، و با تهی شدن ان از معنای جنبشی
اشی، این کار را انجام خواهد داد، لیکن در محتوا به سازش خواهد رسید و این از منطق
حاکم بر سرمایه برمیخیزد.باقی بحرانهای این نظام برمیگردد به همان بحرانهای ماهوی
سرمایه داری کمپرادور که حکومت شاه نیز با ان مواجه بود و دست اخر به مرگش منجر
شد. در مورد نمودها، دقیقا بحث بر سر این است، همانطور که تفاوتهای انکشاف سرمایه
در غرب و شرق، باعث شد که سرمایه داری در پیرامون هیچگاه لیبرال دموکرات نشود، این
امر در مورد جنبش خرده بورژوایی ان هم حکم میکند و این جنبش میشود یک جنبش
رمانتیسیست بنیادگرای ارتجاعی ضد امپریالیست اسلام سیاسی و در قامت فاشیسم ظهور
نمیکند.(علیرغم تشابهات زیاد انها)
و اما از نوشته های شما این برمیاید که حکومت ایران در حال حاضر یک حکومت فاشیستی
است که همراستا با حکمت نیز معتقدین که این پروسه تبدیل به حکومت سرمایه را نیز
نخواهد توانست طی کند و فرو خواهد پاشید و عجب که این سرنوشت تمامی حکومتهای
فاشیستی بوده که یا با جنگ و یا بعد از مرگ مثلا فرانکو، این حکومتها از هم پاشیده
و این وامگیری حکمت از پروسه طی شده در انجاست که با توجه به خوانشش از تحولات
ایران، ان را برای ایران نیز ناگزیر میداند.
به نظر من ان چه در ایران فروخواهد پاشید یک حکومت سرمایه داری وابسته ی ماهیتا
دیکتاتور است که تضادهایش ان را البته با وجود پراتیک مبارزین زمین گیر خواهد کرد.
سعید دهقانی
درباره این که جناح هژمونیک جمهوری اسلامی قادر خواهد بود به دولت متعارف سرمایه تبدیل شود.البته نمی توان به شیوه ای پیشگویانه حکم قطعی صادر کرد اما با توجه به تناقض های این جریان من تکامل این پروسه را بعید می دانم.زیرا رکن اصلی تبدیل شدن به دولت متعارف سرمایه سازش با بازار جهانی است.سازش با بازار جهانی هم لزوما به پذیرش هژمونی سیاسی قدرت های حاکم بر این بازار یعنی امریکا و اروپا خواهد انجامید.ولی اگر جناح خامنه ای چنین سازشی را انجام دهد در واقع بنیان های مشروعیت خود ساخته اش را ویران کرده است.به اعتقاد من از ایدئولوژی اسلام سیاسی در ایران تنها دو بعد باقی مانده است یکی حجاب اجباری و دیگری ضدیت شعاری با تمدن دموکراتیک غرب و اگر این دو بعد از بین برود دیگر اساسا هیچ مبنای حتی شبه عقلانی هم برای ادامه حاکمیت اسلام سیاسی وجود نخواهد داشت چون به سادگی این سوال پیش می اید که وقتی تمام بنیان های اقتصادی و سیاسی حکومت عملا سکولار است دیگر چه ضرورتی برای ادامه حاکمیت مذهب وجود دارد.به همین اعتبار من معتقدم اسلام سیاسی به رهبری خامنه ای تحت هیچ شرایطی در چهارچوب خودش از این مساله کوتاه نخواهد امد و دلیل سرکوب ازادی خواهی زنان نیز مشخصا همین است .به همین دلیل است که اسلام سیاسی هیچ گاه رکن اساسی تبدیل شدن به یک دولت متعارف یعنی سازش با بازار جهانی را نخواهد پذیرفت و به این اعتبار جمهوری اسلامی یا بهتر بگویم جریان بورژوازی بروکراتیک خامنه ای هیچ گاه تبدیل به دولت متعارف سرمایه در ایران نخواهد شد.مگر این که این جناح به وسیله کودتا یا جنبش توده ای سرنگون شده و جریان مقابلش یعنی بورژوازی صنعتی به رهبری جریان رفرمیست به قدرت برسد.البته هر کدام از این پروسه ها تغییری در وظیفه بنیادی کمونیست ها برای برای سرنگونی حاکمیت بورژوازی الغای مالکیت خصوصی و برقراری دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا ایجاد نخواهد کرد..
در باره فاشیسم من تصور می کنم به
تعریف اسلام سیاسی به مثابه جنبش رمانتیسیست بنیادگرای ارتجاعی ضد امپریالیست باید
کلمه "و ضد سوسیالیست"را هم افزود چون مساله این جنبش نه صرفا ضدیت با
امپریالیزم بلکه ضدیت با تمامی مظاهر تمدن غرب و از جمله سوسیالیسم است.اما مساله
اینجاست که جنبش رمانتیسیست بنیادگرای ضد امپریالیست و ضد سوسیالیست در عین حال
بهترین تعریف برای فاشیسم هم هست و در بهترین حالت می توان گفت که اسلام سیاسی شکل
ایدئولوژیک جنبش فاشیستی خرده بورژوازی ایران است همان طور که راسیسم و نژاد پرستی
روبنای ایدئولوژیک جنبش خرده بورژوازی در غرب بود.
در ادامه همان طور که گفتم بین جنبش فاشیستی و دولت فاشیستی تفاوت وجود دارد.دولت
فاشیستی که در نتیجه جنبش فاشیستی شکل می گیرد پس از سرکوب گرایش رادیکال در
اصطکاک با اقتصاد سیاسی سرمایه به تعبیر شما خصلت جنبشیش را از دست می دهد و به
سمت دولت متعارف حال سرکوبگر یا بورژوا دموکراتیک حرکت می کند اما برداشت من این
است که جمهوری اسلامی اگرچه وارد این پروسه شده است اما به دلیل تناقض بنیادیش که
به ان اشاره کردم قادر به تکمیل این پروسه نیست.
به هر حال چه دولت جمهوری اسلامی را یک دولت دیکتاتوری سرمایه بدانیم چه فاشیسم رو
به انحطاط در هر صورت سرنگونی انقلابی ان کاملا وابسته به فعالیت عملی-انتقادی
طبقه کارگر وپیشروان کمونیست اوست و بدون این پراتیک انقلابی این دولت با هر مایه
تضاد همچنان بورژوایی خواهد ماند اگر چه ممکن است که ممکن است که با سرنگونی جریان
خامنه ای دیگر بورژوا-اسلامی نباشد.
مهدی
در مورد فاشیسم، فاشیسم خود یکی از صورتبندیهای جنبش خرده بورژوایی در غرب است که راسیسم تنها در صورتبندی فاشیسم المانی- ایتالیایی از نفوذ گفتمانی بالایی برخوردار بود. در ایران و خاورمیانه دقیقا به دلیل پروسه های تکاملی متفاوت با غرب این جنبش از ماهیتی متفاوت و صورتبندی روبنایی متفاوتی به نام اسلام سیاسی برمیخیزد که بسیار ریشه در تمدن و فرهنگ منطقه نیز دارد